من برای رسیدن به او به یک جزیره آمده بودم . یک روزصبح او را دیدم . که لبخند می زد . که سوار قایق بود . که دست تکان می داد . که دور می شد .
من شنا کردن را از مرغ های دریایی یاد گرفتم .
دستهبندی: خلسه در فکرهایم, قصه, نیازمندی ها, نیمه شب های بدون چای, هیـچ
نظرات (۳)






بهمن ۳, ۱۳۸۸ at ۷:۲۶ ق.ظ
پوف…
و من عاشق دسته بندی هایت ام :) نیمه شب های بدون چای
بهمن ۵, ۱۳۸۸ at ۱۲:۱۳ ق.ظ
,, “و من شنا کردن را از مرغان دریایی آموختم”عالی بود….. نمیدانم چرا اما نیکو چشمهایم خیس شد..از نیمه شبهای بدون چای بیزارم نیکو بیزار
بهمن ۷, ۱۳۸۸ at ۱۰:۰۹ ق.ظ
http://www.mobarezclip.com/post-1250.aspx میرآدولف