۲ بهمن, ۱۳۸۸



یکی بود . یکی نبود

من برای رسیدن به او به یک جزیره آمده بودم . یک روزصبح  او را دیدم . که لبخند می زد . که سوار قایق بود . که دست تکان می داد . که دور می شد .

من شنا کردن را از مرغ های دریایی یاد گرفتم .

دسته‌بندی: خلسه در فکرهایم, قصه, نیازمندی ها, نیمه شب های بدون چای, هیـچ
نظرات (۳)

— ۳ پاسخ به “یکی بود . یکی نبود”

  1. ثمین گفته:

    پوف…
    و من عاشق دسته بندی هایت ام :) نیمه شب های بدون چای

  2. الی گفته:

    ,, “و من شنا کردن را از مرغان دریایی آموختم”عالی بود….. نمیدانم چرا اما نیکو چشمهایم خیس شد..از نیمه شبهای بدون چای بیزارم نیکو بیزار

  3. خبرنامه گفته:

    http://www.mobarezclip.com/post-1250.aspx میرآدولف

— نوشتن پاسخ