هشتمین زمستان ِ عبوس ِ بی ترحم ِ این دهه
باران را از ما گرفت / برف را خسیسی کرد / آفتاب را پژمرد
و تنها باد بود که هر روز یاد ها را به صورت های خسته ی ما می کوبید
دستهبندی: آرام بودگی, خلسه در فکرهایم, سردرد, شبه ِ شعر, شبیخون ظالمانه ی زمان, هیـچ
نظرات (۲)






دی ۲۳, ۱۳۸۸ at ۱:۵۶ ق.ظ
چه زیبا نوشتی .
دی ۲۵, ۱۳۸۸ at ۴:۱۸ ق.ظ
کاش میتونستم بر حیای خودم , از بی شرمی و بی حیایی تو غلبه کنم و وقتی شاهد تقلب در نشستن بر صندلی سر امتحان حقوق تو بودم بلند بشم و با انگشت اشارم نشونت بدم و فریاد بزنم تا همه بشنون: آی مردم این همونه که از بی صفتیه ما حرف میزنه….این همونه که خودش و رهبرای بی پدر و مادر تر از خودش تو ختم دروغین آدمهای به ظاهر مرده شرکت می کنند و بعد ,از راستگویی می نویسن….آی مردم ببینینش که حتی صداقت رو در جای نشستن سر امتحانش رعایت نکرده و توی صورت کریهش تف بندازین………….آی مردم این همونه که به ما انگ میزنه برای ساندیس و ساندویچی که هیچ وقت نصیبمون نشد رفتیم راهپیمایی , چون ما ۲۰۰۰ تومان پول خریدن یه ساندویچ رو نداریم و باید پا بذاریم رو عقایدمون و از ته دل فریاد بزنیم:سلم لمن سالمکم خامنه ای , حرب لمن حاربکم خامنه ای!!!!!!