گلوله ای به باریکی ِ انگشت ِ کوچک من
در قلبت فرو می رود
گویی سوت کشیده می شود که : ایست
مکث می کنی
فرو می افتی
پرنده می شوی
من با تمام حنجره ام فریاد می کشم : لااله الا الله
و تو برای همیشه ماندگار می شوی و من عزادار …
دستهبندی: سردرد, شبیخون ظالمانه ی زمان, نیمه شب های بدون چای
نظرات (۳)






دی ۸, ۱۳۸۸ at ۴:۰۱ ق.ظ
V
دی ۸, ۱۳۸۸ at ۶:۲۰ ق.ظ
بغض این روز هایم را/ اشک نمیریزیم/ تنها/پکی محکم به سیگارم می زنم/ و آن را فـــوت میکنم به چشم های اشک آلودِ وطنم
دی ۸, ۱۳۸۸ at ۱۱:۵۹ ق.ظ
آخ خدا….