۷ دی, ۱۳۸۸



برادر غرق خونه …

گلوله ای به باریکی ِ انگشت ِ کوچک من

در قلبت فرو می رود

گویی سوت کشیده می شود که : ایست

مکث می کنی

فرو می افتی

پرنده می شوی

من با تمام حنجره ام فریاد می کشم : لااله الا الله

و تو برای همیشه ماندگار می شوی و من عزادار …

دسته‌بندی: سردرد, شبیخون ظالمانه ی زمان, نیمه شب های بدون چای
نظرات (۳)

— ۳ پاسخ به “برادر غرق خونه …”

  1. کتایون گفته:

    V


  2. بغض این روز هایم را/ اشک نمیریزیم/ تنها/پکی محکم به سیگارم می زنم/ و آن را فـــوت میکنم به چشم های اشک آلودِ وطنم


  3. آخ خدا….

— نوشتن پاسخ