آدم هایی را دیده ای که درست بعد از یک اتفاق ناگوار قدرت تکلم خود را از دست می دهند و زبانشان بند می آید یا شاید بعضی مانند یعقوب ِ پیامبر در طی سالیان دراز سوی چشمان خود را می بازد و یا بعضی دیگر پس از وقوع یک فاجعه اراده ی گریستنشان از بین می رود ، حالا باید برایت بگویم که کسانی هم هستند چون من … که پس از وقوع یک فاجعه جوهر نوشتنشان خشک شده است . و حالا چندی ست که تلاش می کنم دوباره بنویسم . دوباره بتوانم که بنویسم . همین حالا که خیابان های شهرمان بلند ترین قصه ها و شگفت انگیز ترین رمان ها را کتاب می شوند . همین حالا که من و تو در خیابان های شهرمان با هر قدم کلمه می شویم و هی سبز سبز سبز ، کلمه های سبزمان را تحریر می کنیم . حالا که در کوچه های بن بست این شهر هنگام حمله ی پلیس های مهربان کشورمان ، به حرفه ای ترین روزنامه نگاران تبدیل می شویم . حالا که با هر چوبی که تنت را سیاه می کند ، جوهر تو از تنت بیرون می ریزد و تو نویسنده می شوی . من نویسنده می شوم و این شهر ، برای ما پر سود ترین دانشگاه ِ دنیا بود . اینها را می نویسم برای تمام ِ آنهایی که امروز کمی دور از ما نشسته اند و میله های فاصله را شمارش می کنند . آنهایی که امروز به خاطر نوشتنشان و به خاطر تمام فریاد هایی که سر دادند در تاریکی های شبانه ی سلول های انفرادی درس می آموزند . اینها را می نویسم برای تمام ِ آنهایی که دور افتاده اند از صدای مادران و دست های پدران و خنده ی فرزندان و نگاه ِ همسرانشان . اینها را می نویسم برای نام تک تک ِ کسانی که نامشان در زمره ی دستگیرشدگان پس از انتصابات شوم دهمین دوره ی ریاست جمهوری آمده است . ما را به دانشگاه و استاد و کلاس چه خواستنی است ؟ که شهر به قدر سالیان ِ دراز مدرسه ی ما شد برای خیلی چیزها که بلد نبودیم و یاد گرفتیم . ما تجربه را پیش از رسیدن فصلشان پذیرا شدیم . ما داریم خیلی زود بزرگ می شویم و قد می کشیم و کاش طاق آسمان به اندازه ی تمام ما سرافرازان بلند باشد …
دستهبندی: دویدن در شهر, سردرد, شبیخون ظالمانه ی زمان
نظرات (۹)






آبان ۱۶, ۱۳۸۸ at ۲:۵۳ ب.ظ
خوب بود و عالی، حسش کردم
آبان ۱۷, ۱۳۸۸ at ۷:۰۱ ق.ظ
کاش این بغض های فروخورده مان باز شوند…
آبان ۱۸, ۱۳۸۸ at ۶:۲۰ ق.ظ
من و تو زیر این گنبد کبود هرچه بند اسارت هست را خواهیم گشود دوست من…
آن روز دیر نیست اما دردش توانفرساست…
آبان ۱۸, ۱۳۸۸ at ۶:۲۵ ق.ظ
درود
کاش آزادی سرودی می خواند…
آبان ۱۸, ۱۳۸۸ at ۲:۳۵ ب.ظ
این سبز نبود..چه میکردی…………
آبان ۱۸, ۱۳۸۸ at ۳:۱۵ ب.ظ
من که همش منتظرم « مردی از خویش برون آید و کاری بکند »
اتفاقا هر ضربه باتومی که می خوریم ، هر گازی اشک آوری ! که خفه مون می کنه … ما رو قوی تر می کنه …
Whatever doesnt kill us , Makes us more STRONGER
آبان ۱۹, ۱۳۸۸ at ۶:۰۱ ق.ظ
فقط تو می تونی حس و حال و فکر و نگاه های این روزهای ما رو بنویسی..
بنویس نیکو…
زیاد… زیاد…
عالی بود… مثه همیشه.
آبان ۲۱, ۱۳۸۸ at ۴:۴۴ ب.ظ
ما کتانی پوش آنهاپوتین به پا
ما می دویم آنها دنبالمان …..
چهارراه اول قفل
دود از سر و وضع اتوبوسها فورا ن …
زباله ای نیست دیگر تا وسط آسفالت باز یافت شود؟!
هرچه هست خرده شیشه؟!
کو پس کجاست خربزه ای تا خیابان را به لرز آورد ؟!
ما داد می زنیم آنها می زنند
چهاراه دوم توی لاک خودش!
دست به سیاه و سفید نزده!
چندتابلوفقط سیخ سیخ ایستاده!
اشک آور نمی زنندچرا!؟؟
یکهو سوختن مان گرفته انگار…
ما می سوزیم آنها…
چهار راه سوم واویلاست
ما پوتین به پا آنها کتانی پوش
داریم تیر درمی کنیم
تیرآهن از بالا می اندازیم
چوب و چماق و چکش و قیچی یکی شده اینجا
آنها می خورند ما ….
آنها می خمند ما ….
چهارراه بعدی آنها….
چهارراه بعدی بعدی ما….
آنها ما ….
ما آنها……
آذر ۵, ۱۳۸۸ at ۱۲:۲۸ ب.ظ
بنویس نیکو… همین طور بنویس و ادامه بده، تا ما که جوهرمان خشک تر از جوهر تو شده یادمان نرود که چه کردند با ما…