درست امروز عصر ، وقتی پاهایم از فشار دادن مکرر پدال کلاچ و ترمز برای عبور از ترافیک سرسام آور اتوبان همت خسته شده بود و شجریان با ولوم دو ، می خواند : “ما سرخوشان مست ِ دل از دست داده ایم” … و سپیده در کنارم نشسته بود و حرف می زدم و می پرسید و برایش تعریف کردم که ” تابستان خود را چگونه گذراندم ” ، یک صدا در سرم می پیچید که در یک لحظه ، در یک آن ، در چشم به هم زدنی معلومم کرد که تابستان خود را چگونه گذراندم … تابستان ِ تنگ ِ زبر ِ پر اضطراب ِ آرامش محالی که تمام شد و حالا انشا می شود . خاطره می شود . گپ و گفتگوی خودمانی ِترافیکی می شود . و صدا … انگار یک سکه بود . یک سکه که افتاد و روی زمین ِ ذهن من هنوز می چرخید و تابستان از جلوی چشمانم مثل یک فیلم ِ کوتاه گذر کرد و تمام شد .
دستهبندی: خلسه در فکرهایم, دویدن در شهر, سردرد, شبیخون ظالمانه ی زمان
نظرات (۲۰)






مهر ۱۴, ۱۳۸۸ at ۳:۴۴ ق.ظ
بماند که تا همیشه، صبوری آن روزهایت و امروزت برایم مثال زدنی خواهد شد…
مهر ۱۴, ۱۳۸۸ at ۳:۵۳ ب.ظ
منم گپ خودمونی می خوام خب!!!حالا تو ترافیک و غیرش فرق نمی کنه مهم اینه که تو برونی :دی
الهی پاییزت پر از خاطره ی شیرین و خوب باشه عزیزم:*:*:*
مهر ۱۵, ۱۳۸۸ at ۳:۰۳ ب.ظ
تابستانِ شما اینگونه گذشت… عمر ما اینگونه گذشت… نوای شجریان دلخوشی این لحظههاست!
مهر ۱۶, ۱۳۸۸ at ۹:۰۲ ق.ظ
ببخشید این متن مال شماست؟:زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشدو من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم چون به یادم می آورد که سنگ نیستم چوب نیستم خشت و خاک نیستم که انسانم
مهر ۱۶, ۱۳۸۸ at ۱۲:۰۶ ب.ظ
این روزهای غریب که گذشت،که رویا بود سبزهایش،که سیاهی اش کابوس شد و مانده به جانمان.خستگی اش مانده به جانمان نیکو…
دلم تنگ برایت…
مهر ۱۷, ۱۳۸۸ at ۲:۲۱ ق.ظ
سنگین گذشت سنگین
مهر ۱۷, ۱۳۸۸ at ۶:۵۰ ق.ظ
سکه ای که گفتی دوزاری نبود ؟
مهر ۱۸, ۱۳۸۸ at ۱:۵۷ ب.ظ
چه تابستانی چه تابستانی
مهر ۱۹, ۱۳۸۸ at ۳:۱۰ ق.ظ
یادی از روزی تابستانی
به تاکسی گفتم : انقلاب؟
ترمز کرد
سوار شدم
و سلام ، در صدای رادیو سرد شد :
چه هوای داغی
ارز با قرض برابری نمی کرد
و بنزین ، متری هزار
این درحالی بود که ما
پشت یک چراغ خیلی قرمز
عرق خستگی به هم می پاشیدیم
… آوا را زبانی نبود
سکوت بود داغ و تابستانی
توطئه بر توسعه مقدم بود
دل آسمان می سوخت بی رحمانه
که راننده گفت : ” انقـــلاب “
مهر ۱۹, ۱۳۸۸ at ۶:۵۰ ق.ظ
همهچیز فیلم کوتاهی بیش نیست …
مهر ۲۱, ۱۳۸۸ at ۱۲:۰۷ ب.ظ
عجب سکه ای ..عجب تانستانی…….
مهر ۲۶, ۱۳۸۸ at ۳:۳۹ ب.ظ
راجع به تکرار همچین تابستانی فکر کرده ای؟ می ترسم ..
مهر ۲۹, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۸ ب.ظ
سلام. من آدرس اینجا روتو گودر ادد ردم. خوشحال میشم شما هم این کارو بکنید تا همو بخونیم.
تچکر وگدردانی!
آبان ۲, ۱۳۸۸ at ۱۰:۰۵ ق.ظ
چقدر دوست داشتم این متنی که نوشته بودید را…
چقدر خواندنی بود و چه قلم ِ خوبی…
نمیدانم چرا، ولی یاد قلم مستور افتادم!
نویسا بمانید به رنگ ِ تمام ِ آزادی های جهان…
آبان ۴, ۱۳۸۸ at ۲:۴۱ ب.ظ
تابستان ما هم گذشت و تا گلو جنجر در گرده ی اعتماد ما نشست و بی کلاج و ترمز زیر همه ی بی سرانجامی ها گرفته شدیم.ما هم رمقی برایمان نمانده رفیق!
تنها چیزی که رنگ تحمل به دنیای بیرون می زنه لطافت “مهربان” است و دنیای درون…
دلمان لک رفاقت زده و مشتاق دیداریم
آبان ۷, ۱۳۸۸ at ۸:۲۲ ق.ظ
fi ا از ما هم یاد کنید
دوستان نامهربان
آبان ۱۰, ۱۳۸۸ at ۲:۰۱ ب.ظ
امسال تابستون تابستون سختی بود ولی چند تا اتفاق خوب برای من داشت اون هم اینکه یه خواهر خوب مثل شما پیدا کردم الانم دلم خیلی تنگ شده هم برای شما هم برای بقیه
آبان ۱۰, ۱۳۸۸ at ۶:۴۶ ب.ظ
تابستان امسال ما نگذشت.. گذراندندش!
آبان ۱۱, ۱۳۸۸ at ۷:۲۳ ق.ظ
سلام نیکو جون ! خوبی ؟
غرض از مزاحمت ! اینکه می خواستم ببینم اگه اجازه میدید شما رو لینک کنم
لطفا یک جواب کوتاه هم شده بهم بدید
ممنون
خوشحال میشم وبلاگمو ببینید
آبان ۱۴, ۱۳۸۸ at ۹:۲۱ ق.ظ
هی
تو
یه بار که به جبر مهمونی داشتم شمس العماره می دیدم دختری به اسم “لیلا” برام یاد آور تو شد.
گاهی به یادت می افتم و جسته و گریخته احوالاتت رو از هداک بانو می گیرم.
باور بفرمایید