درست ده سال می گذرد . از آن روز که مامان پشت تلفن گریه می کرد و با خاله مهناز حرف می زد . من مداد مشقم دستم بود و مبهوت می پرسیدم مامان چرا داری گریه می کنی ؟ پشت سرش راه افتاده بودم به هر اتاقی که می رفت یا هر جا که می نشست دنبالش می رفتم . تا تلفن که تمام شد و چند ساعت بعد چهره ی گریان خاله مهناز و دوستانش با چند کیسه و چمدان و کیف در قاب در دیدم . یازده سالم بود . کلاس پنجم دبستان را تازه تمام کرده بودم . نه آن روز و نه خیلی روزهای بعدش از گروه فشار و انصار حزب الله و لباس شخصی ها چیزی نفهمیدم . اما فهمیدم خوابگاه ها جای امنی نیستند و فهمیدم با اینکه مدرن شده ایم اما هنوز هم عده ای درها را می شکنند و آدم ها را از پنجره ها بیرون می اندازند . ده سال می گذرد از اینکه فهمیدم بستن یک روزنامه به اسم سلام چقدر خشم به جان دانشجوها می ریزد . و فهمیدم اما درک نکردم تا سه سال پش که دانشجو شدم . و بیشتر درک کردم وقتی که روزنامه نگار شدم و وقتی روزنامه ام را بستند . ده سال می گذرد از وقتی که من کودک بودم و خیلی چیزها را خیلی زود فهمیدم . تا امروز که از خیابان های این شهر که می گذرم و حس می کنم چقدر ناامن هستند . چقدر غریبه شده اند برایم . و از آن روزهایی که از سر کوچه مان یک تاکسی برای خیابان انقلاب می گرفتم و با دوستانم قرار می گذاشتم و هرچند ناراضی اما آرام بودیم ، فقط یک ماه می گذرد . چقدر ضعیف و ترسو فرضمان کرده اند و من چقدر خوب که این چیزها را زودتر فهمیدم و دانستم که باید جنگید . امروز که چشمم به آدم (؟) هایی می افتد که نگاهشان آزارم می دهد و یک آتشی در قلبم زبانه می کشد و تا گلویم پیش می آید و خفه ام می کند . و شب که فکر می کنم می فهمم که این همان نفرت است . و وقتی می بینمشان خودم هار می شوم و دلم می خواهد چنگشان بزنم . و چقدر احساس عجیب و بی نامی بر من هجوم می آورد وقتی با دست راستم وی ِ ویکتوری درست می کنم و این طور با آدم ها حرف می زنم . و چشم ها و دست ها ، عجیب به حرف می آیند این وقت . یک بغض آزاردهنده ی مزاحم راه حلقم را می بندد و چشمانم که از گاز اشک آور می سوزند ، تار می شوند از حریر ِ اشک . و تمام چهره ها و نام ها در ذهنم می چرخند . آنها که نیستند دیگر در میانمان و آنها که در حبس اند . می دانید ؟ بی خبری بد دردی ست . آزاردهنده ترین حس این روزها برای کسانی ست که بی خبرند . مثل خوره روح را می خورد . بدتر از هر زخم دیگری . امروز ده سال از آن روز می گذرد و ما به قدر چند سال به عقب برگشته ایم ؟ یا نه … بدبرداشت نشود ، اینها که حتی نمی دانم باید با اسم چه حیوانی خطابشان کنم ، چند سال به عقب برگشته اند ؟ و ما … صرف نظر از بطالت اجباری و درجا زدن های ناشی از شرایط و موقعیت ، چند سال به جلو پریده ایم ؟ و ما … اجازه دهید از جایم برخیزم و ادای احترام کنم ، ما … این نسل باشکوه و شجاع و حیرت آور ، چند سال صعود کرده ایم ؟ مرا ببخشید ، بغض … بله ، بغض آزار می دهد و صدایم ، صدایم … می گیرد و اشک … اشک می چکد . و ما مگر چه می خواستیم ؟ ما که شادی های کوچکمان را ذخیره ی رسیدن به آرزوهای بزرگمان می کردیم . ما که محترم بودیم ، نجیب ماندیم ، ایرانی هستیم ، از قضا اندکی هم مسلمانی کردیم ، درس خواندیم ، دویدیم ، یاد گرفتیم ، ما که علاف و بیکاره و پوچ نبودم . ما مگر چه خواستیم ؟ ما نسل بزرگی هستیم دوستان من … ما نسل بسیار بزرگی هستیم . ما میدان نداشتیم و میدان داری کردیم . ما نسل باارزشی هستیم . اشک .. بله اشک ، ما نسل احساساتی هستیم . ما نسل شورهای فرو خفته هستیم . ما نسل سرکوب هستیم . ما نسل کشف بزرگترین منطق های روابط انسانی هستیم . ما نسل راه حل هستیم . نسل زود راضی شو ی پر توان هستیم . به من اجازه می دهید روی سن حاضر شوم ؟ اشک … بله اشک امان نمی دهد . ما نسل کتاب بودیم . نسل موسیقی و فیلم و شعر . نسل فرهنگ و علم و رسانه . ما پایبند به اصول شخصی مان بودیم . ما کثیف و هرزه و پست و فاسد نبودیم . ما کسی را نزدیم . ما را زدند اما ماندیم . خواهش می کنم تشویق کنید . استادیوم آزادی را به یاد دارید ؟ تظاهرات های پی در پی . شهید دادن هایمان ، جلوی چشمان تک تک مان دوستانمان را به بند کشیدن ، فحش خوردن ، کتک خوردن ، کبود شدن ، تظاهرات های سکوت ، حرکت های مدنی ، بیانیه ها و نامه ها و طومارها … ما نسل تاریخ نگه داری بودیم . ما نسل پرغروری بودیم . ما … آه … قلبم دارد می گیرد … اشک … بله اشک … ارزشمند بودیم … نبودیم ؟ ما ارزشمند بودیم که باز هم با این همه نارضایتی به شما اعتماد کردیم . به یک نفر از نسل خیلی ارزشمند شما . و پیمان بستیم و انگشت زدیم و رای دادیم و خودمان را به آب و آتش زدیم و حالا … حالا جانمان را یکی یکی می گیرند … ما به انقلاب شما ایمان آوردیم . به آرمان های شما احترام گذاشتیم . به امام ، امامی که وقتی رفت ما کودک بودیم . اما اعتماد کردیم . و اعتماد ، بزرگترین اعتبار است . خواستم فراموش نکنیم و نکنید ، اینها را برای مادرم نمی گویم یا حتی برای پدرم که آنقدر نزدیک به من هستند و همیشه معتبر و همیشه محترم . اینها را می گویم برای آنها که احساس یاس دارد جانش را می گیرد . برای آنها که از جنبش ِ ما ، می خواهند سو استفاده کند و یا حتی یادشان رفته است که این ما بودیم که ایستادیم . سینه سپر کردیم و این نسل از همین رو تا این حد ارزشمند است . اشک … کاش بتوانم اشک نریزم . مرا ببخشید . می دانید ؟ درست زمانی که خیلی از شما در گیر و دار زندگی روزمره تان و یا فکر نان شب و قسط عقب افتاده تان بودید ، ما ایستادیم با خیلی مشکلاتی که داشتیم و داریم و خیلی دردهایی که با سن مان قد کشیده است . ما ایستادیم و تا امروز خیانت در امانت نکردیم و حرف خودمان را هم زدیم . اینها را می گویم که بدانید ، ارزشمند بودن آسان نیست و ما ارزشمند بودیم …
گریه امان نمی دهد و قلبم تیر می کشد و دردهای جدیدی این روزها بر من غلبه کرده است . اما یک حس پر غرور ِ افتخار در دلم زنده می ماند که حتی اگر همین حالا ، چراغ ِ ثانیه ی بعدم کور شود ، راضیم … و می دانید ؟ رضایت تنها دلیلی ست که هر مرگ را آسان می کند .
مانده ایم و ایستاده ایم و جوانه جوانه ، سبز می شویم …
دستهبندی: آدمایی که باید کشتشون, تقویم در پیش رو, خلسه در فکرهایم, دویدن در شهر, سردرد, شبیخون ظالمانه ی زمان, نیمه شب های بدون چای
نظرات (۳۷)






تیر ۱۹, ۱۳۸۸ at ۳:۱۸ ق.ظ
و آرمان ، همان جوانهء سبزی ست که … ریشه کن نمی شود هر چه خاکش را بجویند و بر سرش بکوبند !
…
به قول ابراهیمی عزیزمان … شجاع جز آرمان چیزی ندارد :)
تیر ۱۹, ۱۳۸۸ at ۵:۱۸ ب.ظ
آه ..ببخشید . ما بو می دهیم ..ما نجس ایم . گندآب همه جایمان را نمناک کرده .ببحشید اما به نظر می رسد حزب سبز را راه انداخته اند تا ماست مالی شود نمناکی ما . باز ببخشید …اما من آدم هایی را دیدم ..آدم هایی را زیاد دیدم ..اصلا آدم های زیادی را دیدم که با جان و دل یک چیز دیگر می گویند .. طیفشان هم گسترده است .. شاید خودت بهتر بدانی … کم هم نیستند و آدم اند و رای داده اند …منتها به کسی که دوستش نمی داری…
تیر ۱۹, ۱۳۸۸ at ۹:۳۸ ب.ظ
نیکوی عزیز،بارها و بارها مطلبت را از دیشب تا حالا خوانده ام. امروز صبح اومدم نظر بذارم. ولی چی بگم؟ گفتن اینکه من هم مدام گریه و بغض .. ؟یه کم لوس نیست؟ولی کامل گفتی. حرف دل خیلی ها بود ..
تیر ۲۰, ۱۳۸۸ at ۲:۲۰ ق.ظ
نیکو جان.نیکوی عزیز بارها بارها نوشته ات را خواندم این قسمتش عالی بود عالی..
ارزشمند بودن آسان نیست و ما ارزشمند بودیم …
ما با وجود تمامی بغزها و دردها و زخم ها … امید پراکنده می کنیم امید
و با امید می جنگیم با امید زندگی می کنیم با امید گریه می کنیم با امید حتی اگر خردمان کنند ایستاده می میریم…
تیر ۲۰, ۱۳۸۸ at ۷:۱۹ ق.ظ
سلام نیکو جان. اینجارو تازه جستم. خوشحالم که دست به قلم شدی باز :)
تیر ۲۰, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۶ ب.ظ
سلام بر کسی که گویا علاوه بر خوی نیکو،نام نیکو هم دارد.چندروزی است که بدلیل فیلتر بودن بلاگفا در اینجا،به لینکهای دوستانم سر میزنم ،هرکدام که باز باشند.بلاگتان را همان چند روز قبل دیدم،و هر روز سر میزنم و میخوانم .امروز را برای معرفی خودم و بلاگم پسندیدم.حتی اگر بلاگم را نپسندید باز هم مطالب شما را پی خواهم گرفت.
اگر رخصت دهید و صلاح بود،بفرمایید تا لینک شما را در لینکدانی بلاگم به درخشش درآورم.
سپاس
شادزی
تیر ۲۱, ۱۳۸۸ at ۸:۰۲ ق.ظ
تو معرکه ای و معرکه قلم می زنی…
تیر ۲۱, ۱۳۸۸ at ۳:۳۴ ب.ظ
گریه امان نمی دهد ….
عالی بود …
تیر ۲۱, ۱۳۸۸ at ۹:۱۹ ب.ظ
شال سبزت رو نمی خوای؟ اینجاست. پیش منه.
تیر ۲۲, ۱۳۸۸ at ۳:۳۶ ق.ظ
صبور باش خواهرم … عوعوی سگان اینها نیز خواهد گذشت …
می دانی نیکو ، دلم می خواهد صد سال به جلو بپرم و ببینم آیندگانمان در کتابهای تاریخشان از ما چه می خوانند ؟ از پدران و مادران گذشته شان که می خواستند دنیا را سبز کنند … دوست دارم بدانم تاریخ را چگونه حفظ می کنند و چطور امتحان می دهند
.
.
.
تیر ۲۲, ۱۳۸۸ at ۱۱:۲۸ ق.ظ
نیکوی کوچک چه بزرگ می نویسد؟؟؟ منزل نو هم مبارک، ضمنن مثه اینکه باید لینک بلاگت رو هم تو بلاگم آپ دیت کنم
تیر ۲۳, ۱۳۸۸ at ۱۰:۵۴ ق.ظ
دلمان تنگ شده است
برای خاکی که خوب میشناسیم
برای تقلبی که خوب میشناسیم
نان
نان ِ خودمان
تعارف
تعارف ِ خودمان
هوا
هوای صبحگاهی خیابانهای تنگ ِ دیروز ِ خودمان….*(صفارزاده)
***
اندکی صبر…سحر نزدیک است
تیر ۲۴, ۱۳۸۸ at ۹:۰۵ ق.ظ
حالا که میزنی بی زحمت محکم بزن ۱۰ سال که چیزی نیست ۳۰ سال هم
تو بزن چیکار داری
تیر ۲۴, ۱۳۸۸ at ۲:۲۸ ب.ظ
۱۰ سال؟
-درد نسل به نسل منتقل میشه.
تیر ۲۴, ۱۳۸۸ at ۲:۴۰ ب.ظ
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم …سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور ! در پناه حق
تیر ۲۶, ۱۳۸۸ at ۱۰:۲۹ ق.ظ
[...] رسیدهام خانه. نیکو کلینی چندوقت پیش توی این یادداشت دوستداشتنیاش گفته بود که «رضایت تنها دلیلی ست که هر مرگ را آسان می [...]
تیر ۲۶, ۱۳۸۸ at ۲:۴۳ ب.ظ
گاهی سیاه می پوشیم اما سبز سبزیم.. ما جوانه زده ایم دیگر..
تیر ۲۸, ۱۳۸۸ at ۳:۵۸ ب.ظ
نیکو ببین… این قلب من است. قلب م را می بینی؟
تیر ۳۰, ۱۳۸۸ at ۱:۲۹ ق.ظ
kx نفرت انگیز تر از تو هم مگه پیدا میشه تو دانشگاه؟؟؟؟همونطور که تو از دیدن من هار هار میشی , من هم!!!!البته هاری این روزا از کسایی مثل تو عجیب هم نیست خانخانم نیکو کلینی!!!!شعورم تا امروز اجازه نداده که یه تو دهنیه حسابی بهت بزنم اما اما گویا رایم تونست این کار رو خیلی قشنگ و دلچسب انجام بده خانم تازه به دورادوران رسیده ی بدبخت!!!
تیر ۳۱, ۱۳۸۸ at ۱۱:۰۳ ق.ظ
ن ی ک و …..
تیر ۳۱, ۱۳۸۸ at ۱:۲۰ ب.ظ
site bahali dari.faghat chon delam gereft postaro ra akhar nakhoondam.
be man ham sar bezan
مرداد ۳, ۱۳۸۸ at ۳:۰۸ ق.ظ
وقتی احساس های ناب، تجربه های سبز، اندیشه های زنده و پویا .. همه و همه با هم به یکباره به واژه تبدیل می شوند، حقیقت هایی را به تصویر می کشند که تو امروز با واژه هایت برای همه ی ما بیان کردی.
آفرین بر تو …
آفرین بر قلمت ….
آفرین بر واژه هایت … و آفرین بر این همه احساس های پاک که آدمی را تحت تاثیر و یا حتی دگرگون می کند.
سبز و جاویدان باشی.
مرداد ۶, ۱۳۸۸ at ۱:۴۱ ق.ظ
ما هم با خواندن آنچه تو به حق نوشتی گریستیم. ممنونم.
مرداد ۷, ۱۳۸۸ at ۸:۴۸ ق.ظ
با امروز،بیست روز است که ننوشته ای.
فقط امیدوارم سالم باشی و در کنار خانواده.
نه در هیچ یک از این چهار دیواری های موقت و دائم و پنهان و پیدا.
بنویس لطفا
مرداد ۱۴, ۱۳۸۸ at ۱۰:۱۵ ق.ظ
Dorud be nikuye aziz.
Besyar rasa o tasir gozar ghalam zadi,malume inkare hasti. Irane azize ma be farzandane nikuyash ehtiaj darad.
Movafagh bashi
مرداد ۱۹, ۱۳۸۸ at ۵:۱۷ ب.ظ
حرفی برای گفتن نمونده
مرداد ۲۳, ۱۳۸۸ at ۱۰:۰۴ ب.ظ
چرا نمی نویسید؟
مرداد ۲۶, ۱۳۸۸ at ۵:۵۴ ق.ظ
افشاگری های قالیباف در مورد احمدی نژاد و کابینه اش در آخرین پستم بخوانید
مرداد ۲۸, ۱۳۸۸ at ۲:۳۲ ب.ظ
آخه چی باید بهت گفت دلکوک؟
…..
آغشته شد به خون قلم دستهایشان
بادا! همیشه باد قلم دستهایشان!!
نفرینشان چرا کنم؟! این قوم سال هاست
گردیده بر مدار شکم دستهایشان…….
شهریور ۱, ۱۳۸۸ at ۹:۱۶ ق.ظ
یکی از آنهایی که باید کشتشان و نمی دانی چه حیوانی خطابشان کنی منم.
یکی از آنهایی که دوستش را بجرم ریش داشتن مقابل دانشگاه شریف با ماشین زیر گرفتند و بسیار از دوستانش را این روز ها کشتند بخاطر توهمات چند پیر مجنون!
هاری…
لفظ خوبی است برای آنها که ادم نیستند. برای آنها که بسیجی ها را در پشت بام سوزاندند و هورا کشیدند و من مانده بودم چرا چنین می کنند جوانانی که بسیاریشان دوستان من بودند ظاهرا. شاید هار شده بودند و نفرت را سیر می کردند! روزی که خاله ات گریه کرد دوست جوان ما در تبریز کشته شد به تیری که از اسلحه ی مامور خلع سلاح شده خارج شده بود و بسیار افراد گریان شدند روزی که شما طرح اصلاحات برای دموکراسی و خون برای اصلاحات را کلید می زدید.
خواهر کوچکم اگر نمی توانی بر احساسات خود مسلط باشی و بی حب و بغض حق را تشخیص دهی چرا خود را داخل امواج فتنه و رهزنان دین می اندازی و …
شهریور ۱, ۱۳۸۸ at ۹:۲۶ ق.ظ
ببخشید باز مصدع اوقات شدم
استادی داشتیم در نقد کتاب عاشورا در گذار به عصر سکولار می فرمود مگر بت دموکراسی چقدر برایتان ارزشمند است که می خواهید همه چیز را برایش قربانی کنید؟ اخر به چه قیمتی؟ چنین آشکارا تحریف در عاشورا می کنند تا دموکراسی را از او خارج کنند مگر چه ارزشی دارد؟ و الی اخر…
نیکو خانوم عزیز تا حال فکر نکرده ای چرا هدف زندگی یک فرد باید دموکراسی خواهی باشد؟ با خوب و بد بودن دموکراسی هیچ سخنی نیست اما خوب با این همه شور و شوقتان می خواستید به دموکراسی برسید که اگر نگویم امریکا دیگر سوئد که می شدید! بعدش که چه؟؟ شما شدید یک زن سوئدی حالا چه می شود؟؟؟ چرا برای خود چنین بتی می تراشید که وقتی شکست (به هر نحوی) چنین سرخورده و مایوس از زندگی و بی هدف شوید؟ باز بقول استادمان وقتی بت هایتان شکست می فهمید که از ابتدا نبایست تکیه می کردید. و من گویم چرا باید آمال و آرمان های یک انسان در دست دیگری باشد که او بتواند براحتی آنها را بگیرد؟ بقول شهید همت (نقل بمضمون) در هر صورت ما پیروزیم چه کشته شویم چه بکشیم پیروزی با ماست. آیا واقعا این افق آرامش بخش نیست و روح آدمی را ارضا نمی کند؟
ضمنا اگر خواستی فوحشی چیزی نثارمان کنی من همین دور و برم/بازخواهم گشت
شهریور ۵, ۱۳۸۸ at ۱:۳۳ ب.ظ
داشتیم؟ بی معرفت؟ خب می خوای بپیچونی لااقل یه ندا بده. همین جوری بدون هشدار قبلی؟
شهریور ۱۰, ۱۳۸۸ at ۱۲:۳۲ ق.ظ
سلام خیلی خوب بود هم خیلی نگران کننده چرا دیگه نمی نویسی ؟ نگران هستم که کجایی سالمی؟ خبرم کن
شهریور ۱۲, ۱۳۸۸ at ۱:۱۹ ق.ظ
نیکو ! بنویس . لطفا . لطفا بنویس . یک کلمه ! نگران ی می آورد این تاخیر . طولانی شده . کجایی ؟ نکند از این خانه هم گریخته باشی نیکو جان … بنویس بانو .
شهریور ۱۳, ۱۳۸۸ at ۷:۲۳ ق.ظ
ای بابا هنوز آزاد نشدی؟ کلی از همسلولی های من اومدن بیرون…
شهریور ۱۹, ۱۳۸۸ at ۴:۲۹ ب.ظ
وختی خبرهای ۱۸ تیر ۷۸ رو خوندم، قلبم برای اولین بار تیر کشید، حس دوست داشتن کشورم از آن روز شروع به فروریختن کرد، ده سال طول کشید که دوباره عاشق وطنم شدم، ده سالی که هر لحظه اش مثنوی هفتاد من است.
پ ن: پاراگراف آخرت را دوست داشتم و با جمله آخرت به شدت موافقم.
مهر ۶, ۱۳۸۸ at ۵:۲۱ ق.ظ
agha nevisande man balad nistam ghashnag benevisam ama yeki bem mige bayad begam
begam k ta dir nashode tobe konido das azin karatun bardarid k ghiamat bayad javabe inaro bedid
khoda mishnasinesh k? bayad behesh javab bedid
babate gomrah kardane mardom
age hanooz mishnasinesh
garche kheyli vaghte jombeshe b ghole khodetun sabzetun jolo harfaye maro gereftano…
byeam