اون لحظه ای که راننده تاکسی پیرمرد داشت با پیکان قراضه اش با سرعت ۱۲۰ از روی سرعت گیر های اتوبان حکیم می پرید و به من که کنارش نشسته بودم از پشت سیبیل بلند سفیدش خندید و گفت ببخشید که دارم این قدر تند می رم و فقط یه لبخند زدم و از بوی سیگارِ تو دهن مونده ای که با حرف زدنش تو هوا پیچید مشمئز شدم و لبخندم رو به زور ادامه دار کردم و لب هام احساس فشردگی داشتند و شیشه رو کشیدم پایین و همچنان با پریدن روی سرعت گیر ها به جلو و عقب پرتاب می شدم و کمربند آویزان از دیواره ی ماشینش هم دقیقه ای یه بار به پهلوم می خورد و بعد به دست راستم ، داشتم به این فکر می کردم که مگه من چی از خدا خواستم ؟ یا مگه آدم های دیگه چه چیزهایی از خدا می خوان یا چه آرزوهایی دارن که اینقدر راحت تر از من بهشون می رسن ؟ … که از روی سرعت گیر بعدی پریدیم و سرم خورد به شیشه . پر واضحه که دقیقن توی اون لحظه از خدا عصبانی شدم نه از پیرمرد راننده ی سیگاری ِ بو گندو .
دستهبندی: خلسه در فکرهایم, دویدن در شهر, شبیخون ظالمانه ی زمان, ظریف, نیمه شب های بدون چای
نظرات (۹)






اردیبهشت ۲۳, ۱۳۸۸ at ۱۲:۰۴ ب.ظ
:)
اردیبهشت ۲۴, ۱۳۸۸ at ۳:۳۹ ق.ظ
ایای بسا مخلص که نالد در دعا
تا رود درد خلوصش بر سما
تا روی بالای این سقف برین
بوی مجمر از انین المذنبین
پس ملایک با خدا نالند زار
کای مجیب هر دعای مستجار
بنده مؤمن تضرّع میکند
او نمیداند به جز تو مستند
تو عطا بیگانگان را میدهی
از تو دارد آرزو هر منتهی
حق بفرماید نه از خاریّ اوست
عین تأخیر عطا یاریّ اوست
حاجت آوردش ز غفلت سوی من
آن کشیدش موکشان در کوی من
گر برآرم حاجتش او وا رود
هم در آن بازیچه مستغرق شود
گر چه مینالد به جان یا مستجار
دل شکسته سینه خسته گو به زار
خوش همی آید مرا آواز او
آن خدایا گفتن و آن راز او
طوطیان و بلبلان را در پسند
از خوش آوازی قفس در میکنند
زاغ را و جغد را اندر قفس
کی کنند این نیامد در قصص
مولانا
اردیبهشت ۲۷, ۱۳۸۸ at ۴:۲۸ ب.ظ
گاهی بعضی ۱۲۰ تا می روند و با کلاچ و بدون ترمز به ۲۰ تا می رسند و با همان کلاچ و بدون ترمز اتولشان را می ایستانند ؛ گاهی پشت چراغ قرمز ، کمی گذشته از راه راه های (جان ؟) عابر …. (چی بود ؟) آهان عابر ..عابر پیاده…..! ها ها پیاده … می ایستند و به پیاده های عابر راه میدهند …راه ! همانا اینها درایور اند.
خرداد ۳, ۱۳۸۸ at ۱:۳۰ ب.ظ
دل دلم تنگته /
خرداد ۶, ۱۳۸۸ at ۶:۰۴ ب.ظ
با سلام… شما هوز هم می نویسین؟ چه خوب… چه تغییراتی کردین
خرداد ۷, ۱۳۸۸ at ۸:۲۵ ق.ظ
نیکوک ِ دلکوک ِ دور
معصومه شاگردی داره به اسم “مینا” که شباهت زیادی به نیکوک داره
و یاد می کنیم هر بار ازت با دیدنش
خرداد ۹, ۱۳۸۸ at ۴:۴۸ ق.ظ
قشنگ وصف کردن خیلی زیباست …. کاش که من هم می تونستم اون تاکسی داشته باشم …
خرداد ۱۱, ۱۳۸۸ at ۲:۵۲ ب.ظ
احتمالاً برای شما جالب است که بدانید بنده از وجود این جا خبر نداشتم و الان دارم میبینماش برای اولین بار.
خرداد ۱۲, ۱۳۸۸ at ۲:۴۳ ق.ظ
من تازه اینجا رو پیدا کردم،دختر دایی پردیسم،شناختی؟