هوای روزهای گیج من به اردیبهشت می ماند و آفتاب مستاصلش . باران های ناگهانی و تگرگ های چند دقیقه ای .  می گذرد با بی رمقی های دم صبح و خستگی های بین روز و بیهودگی شبانه . تکه پازل های حیاتی زندگی ام را از دست این و آن باید بگیرم که شاید طرح کلی ِ تصویرش کمی مفهوم شود . گاهی آنقدر خرده اتفاق ها خسته ام می کند که برای ادامه دادن دلیل کم می آورم . برای بودن . شعر خواندن . تصمیم گرفتن . حرف زدن . خوابیدن . نوشتن . خندیدن . راه رفتن . رقصیدن . فکر کردن . در لحظه وا می دهم . می بـُرم . صفر می شوم . اطرافم از ناملایمی و اندوه پر شده ست . این روزها یا خبر مرگ است یا نداری یا درد یا بیمارستان یا زندانی سیاسی و دادگاه یا فرار یا انقطاع و فصل .

چراغ های دلم یا روشن نیستند یا کم سو و بی جان می تابند . من خسته ام از این جراحات سطحی و عمیق . شوقی به دلم نمی ریزد بس که خالی و نمور و گند می گذرد این روزها  و خدا انگار سرگرم بازی عاشقانه ای است که اشکش را بر سر ما می ریزد  و مهرش را به جان حوریان . چه بیش از این گفتن است ؟ هیچ …هیچ .

دسته‌بندی: به همین شدت و حدت, خواب هایم, سردرد, شبیخون ظالمانه ی زمان, نیمه شب های بدون چای, هیـچ
نظرات (۱۳)

— ۱۳ پاسخ به “”


  1. اگه من تو دنیایی حقیقی درست به اندازه ی ساکنین احتمالی یک جزیره ی متروک روابط اجتماعی داشته باشم و اگه نخوام تبلیغات وبلاگ ام رو بدم به بلاگفا تا در کنار تبلیغات جومونگ و مرد دو هزار چهره نشون اش بدن و اگه کارت های تبلیغاتی زدن برای وبلاگی که ده تا پست بیشتر نداره همون طور که به نظر شما ، به نظر خودم هم مضحک بیاد و اگه بیشتر از این نتونم بدون خواننده ادامه بدم و اگه همچنان اصرار داشته باشم که ادامه بدم باید چی کار کنم ؟
    تصدیق می فرمائید که چاره ای نداشتم جز اینکه به شیوه ای نه چندان متفاوت با تریپ ” عجب وبلاگی داری ؛ بعداً می خونم اش ، هر کس به من سر نزد خر است!” از قسمت نظرات وبلاگ شما و دیگران سؤاستفاده کنم.
    نمی دونم چرا سیستم وبلاگ این طوری است ! مثل هنرمندی می شی که باید شروع کنه روی سن برای خود اش اجرا کردن تا شاید یک عده ای خبردار بشن و یک عده ای از اون عده تمایل داشته باشن و یک عده ای از این عده ی اخیر علاوه بر تمایل حال هم داشته باشن و برای تماشا بیان !

  2. فرسودگی گفته:

    و من فکر می کنم به آن نیکویی که می شناختم… به آن نیکویی که دیگر نیست… چه کسی فکرش را می کرد روزی آن نیکوی رنگارنگمان که غمها و شادیهایش هر دو زلال بودند، روزی این طور از این دنیا بناید… که روزی نیکو هم زندگیش پازل شود و تکه هایش را در دست این و آن بجوید…

    روزگار بدیست…

  3. مهدیه گفته:

    خبرهای خوبی نیست و این رد خون را تگرگ های سیل‌آسا هم نمی شوید


  4. دوست عزیز؛ سلام
    با مطالب بسیار زیبا و جدید؛ «رابطه‌ی “عشق” و “دیوانگی”» و «اثر ولایتمداری پسر هارون الرشید» و «احادیث بسیار زیبای هفته بیست و ششم» و « دو نرم افزار مذهبی موبایل» و «مناظره “هشام بن حکم” درباره “امامت”» در خدمت شما هستم.
    منتظر حضور سبز شما عزیزان هستم.
    توصیه می‌کنم تمام مطالب را مطالعه کنید.

  5. علی گفته:

    چه بزرگوارانه شده ای! چند سال بر تو گذشته این اواخر ؟

  6. برزگ گفته:

    وما همچنان دوره می کنیم
    شب را
    وروز را
    هنوز را…

  7. faezeh گفته:

    in ra ke dar ruze tavalode man neveshte shode ast ra che dust nemidaram! :( in keyboarde la’nati ham ke farsi nemishavad…

  8. مهدی گفته:

    اصلا خوب نیست. اصلا.

  9. احسان گفته:

    و خرده اتفاقها خون ِآدم را می مکند..چی میخوان از جون ما؟؟به خاطر کدوم گناه آخه؟

  10. داریوش گفته:

    کمی تامل به اندازه پلک بر هم زدن ، قدری صبر در حد یک نفس ، کنار از هیاهوی اطراف برگزیدن سکوتی منصفانه …. گوش کن شاید زمزمه او را بشنوی شاید حرفی بر گفتن دارد …

  11. سمیرا گفته:

    اردیبهشت…؟؟؟کدام بهشت؟
    جهنمش،این روزها واقعیت زنده ی غیر قابل انکار است.
    هیچ فکر کردی که آسمان این روزهایش اینقدر ابریست؟ایسان گریان؟
    در حسرت “ما” می گریند…

  12. مهدی گفته:

    روز تولد ما و اینهمه غرولند؟!

  13. نیکو گفته:

    آقای مهدی ما حواسمون نبوده روز تولد شماست . اما خب حرفت مث اینا بود که میگن : امروز انیشتین مــُرد . حال منم چندان خوب نیست : ))

— نوشتن پاسخ