بستنی وانیل با خامه و هلو پشت پرده های قرمزبا گل های کوچک . کنارآن شمعدانی ها و آجرهای سرخ . روی کاناپه ی دل گنده ای که رویش پتوی چهارخانه ی قرمز و سفیدی پهن شده است . و یک دنیا آسودگی . شده یک روز فقط . یک ساعت حتی …

پ.ن : عجیب سخت می گذرد .

دسته‌بندی: به همین شدت و حدت, دو نخطه ایکس, نیازمندی ها, نیمه شب های بدون چای
نظرات (۱۶)

— ۱۶ پاسخ به “”

  1. حمید رضا گفته:

    من وبلاگ شما را تازه پیدا کرده ام… از مطالب دلنشینتان لذت می برم و به صورت مداوم وبلاگتان را خواهم خواند.

  2. هداک گفته:

    شاید که ندانی که اینها هم جز بزرگی از لذت است

  3. عطیه گفته:

    درد را باید کشید ؛
    انگار رسالت ماست .

  4. نیمرخ گفته:

    با شما هستم

    این درها را باز کنید

    من به دنبال فضایی می گردم

    لب بامی

    سر کوهی دل صحرایی

    که در آنجا نفسی تازه کنم

  5. الهه گفته:

    Hvi

  6. الهه گفته:

    gff

  7. الهه گفته:

    o,fخوبه همه چی خوبه انگار… باید اینطوری باشه وقتی خوب نیستی و باید باشی…


  8. ای روز شادی ها کی بازآیی…

  9. سعیده گفته:

    به نام گل سرخ

    بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب ،
    که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند .
    بخوان، دوباره بخوان، تا کبوتران سپید
    به آشیانه خونین دوباره برگردند .

    بخوان به نام گل سرخ ، در رواق سکوت ،
    که موج و اوج طنینش ز دشت‌ها گذرد ؛
    پیام روشن باران ،
    ز بام نیلی شب ،
    که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد .
    ز خشکسال چه ترسی که سد بسی بستند ؛
    نه در برابر آب ،
    که در برابر نور
    و در برابر آواز و در برابر شور …
    در این زمانه عسرت، به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
    که از معاشقه سرو و قمری و لاله
    سرودها بسرایند ژرف‌تر از خواب
    زلال‌تر از آب .

    تو خامشی ، که بخواند؟
    تو می‌روی ، که بماند ؟
    که بر نهالک بی‌برگ ما ترانه بخواند ؟

    از این گریوه به دور ،
    در آن کرانه، ببین :
    بهار آمده ،
    از سیم خاردار گذشته .
    حریق شعله گوگردی بنفشه چه زیباست !

    هزار آینه جاری است .
    هزار آینه
    اینک
    به همسرایی قلب تو می‌تپد با شوق .
    زمین تهی است ز رندان ؛
    همین تویی تنها
    که عاشقانه‌ترین نغمه را دوباره بخوانی .
    بخوان به نام گل و سرخ و عاشقانه بخوان :
    « حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی »

    محمدرضا شفیعی کدکنی

  10. مهیب گفته:

    زندگی سخته ، اما برای گذشتن از سختی ها باید زندگی کرد .
    غیر از اینه ؟

  11. sana گفته:

    چه میچسپد صدای پای کسی که ارامشت را خریدار است همان جا نفس بکش زمان می ایستد.۱٫٫۲٫٫۳ ساعت نفرین میکند

  12. م گفته:

    کاش میشد :)

  13. داریوش گفته:

    می روی سفر ! برو، ولی
    زود برنگرد
    مثل آن پرنده باش
    آن پرنده ای که رو به نور کرد
    می روی، ولی به ما بگو
    راه این سفر چه جوری است؟
    از دم حیاط خانه ات
    تا حیاط خلوت خدا
    چند سال نوری است؟
    راستی چرا مسیر این سفر
    روی نقشه نیست؟
    شاید اسم این سفر که می روی
    زندگی ست! ” عرفان نظر آهاری”

  14. ناهید گفته:

    اگر یافتید به هر قیمتی یک کم هم به ما بدهید،
    احتیاج می داریم،
    شدید

  15. هدی گفته:

    منم میخوام


  16. … میگذرد. .. .

— نوشتن پاسخ