گاهی هست که داری از خیابانی می گذری . باد بهاری دزدانه به یقه و آستین هایت رخنه می کند . آفتاب ای در آسمان مادری نمی کند . خانه در تملک ابرهاست . لحظه ای در ذهنت عبور می کند . می ایستی . دست هایت را مشت می کنی … از ذهنت می گذرد که برگرد . لحظه را می گویی . تصویر . خاطره ؟ شاید . مشتت را محکمتر می گیری . ناخن هایت سفید می شوند . چشم هایت زل می شوند به آسفالت خیابان . به کفش هایت نگاه می کنی . برگرد . تصویر لابلای هزاران تصویر آوار شده در ذهنت گم می شود . لحظه مال خودت بود . تو بودی و خیابانی بود و آفتاب ای نبود . یک نفر می خواند . نزدیک . تصویر بر نمی گردد . می خواهی بسازی اش . اصل در نمی آید . باد بهاری حریصانه شال روی سرت را با خودش می کشد . به کفش هایت نگاه می کنی . رد می شوی . دست هایت را آزاد می کنی . درد دارند . راه می روی و به لحظه فکر نمی کنی . به تصویر فکر نمی کنی . به صدا ، به نزدیکی ، به ابر ، به خیابان ، به خودت ، نوزده سالگی ِ دو سال پیش ات ، به شاید و به آوار شدن دیگر فکر نمی کنی . عبور می کنی و شال روی سرت را دو دستی می چسبی و تا خانه می دوی . ویران می رسی و لحظه دفن می شود.
و بشنوید .
دستهبندی: خواب هایم, شبیخون ظالمانه ی زمان, هیـچ
نظرات (۹)






فروردین ۲۱, ۱۳۸۸ at ۱:۱۳ ق.ظ
دفن در خاطرات!
فروردین ۲۲, ۱۳۸۸ at ۶:۴۰ ق.ظ
مطالعه گردید
فروردین ۲۸, ۱۳۸۸ at ۶:۰۴ ق.ظ
هیس!بعضی چیزها را نباید گفت!به هیچ کس.دستمالی می شود.
و لحظه.که هیچ وقت بر نمی گردد.فقط در ذهنم.زنده.قدرتی که فقط مغز دارد در زنده کردن درونی لحظه.فقط در خودش.همین.
فروردین ۲۸, ۱۳۸۸ at ۶:۳۴ ب.ظ
سلام من نیز وبلاگکی! زدم
خوسحال میشم سر بزنین
edraak.blogfa.com
فروردین ۲۹, ۱۳۸۸ at ۴:۱۰ ق.ظ
“تو زمزمه ی چنگ و عود منی …نغمه ی خفته در تار و پود منی …”
فروردین ۳۰, ۱۳۸۸ at ۱:۳۹ ق.ظ
یکبار دیگر بیایم و ببینم همچنان همین پست، آخرین پست نوشته شده است، اتفاقات ناگواری در انتظارت خواهد بود نیکو…
گفته باشم!
فروردین ۳۰, ۱۳۸۸ at ۴:۳۶ ب.ظ
:*
مرداد ۱۱, ۱۳۸۸ at ۱۱:۲۷ ق.ظ
نیکو جان اولین باریست که به وبلاگ تو می آیم دوستت دارم بیوزیس
خواهر تو رامونا این در کتاب است اما در واقعیت:تو خواهر مهربان من نیکو ومن
خواهر کوچک شیطان تو الهه
مرداد ۱۱, ۱۳۸۸ at ۲:۳۱ ب.ظ
:* دوست دارم