درست یادم نیست . شاید پیارسال بود که لحظه ی سال تحویل سر صبح بود . بعد از اذان یا قبلش . درست یادم نیست . اما خوب به خاطر دارم که آن سال عجیب حس خوبی داشتم . مثل دیر خواب شدن های شب های سفر در سال های کودکی از هیجان و خیال و خوشی . بعد… آن خنکی منحصر به فرد فروردینی که به دست ها و نوک پاهایم حمله می کرد . گیجی بیدار شدن و آب سرد و برق ِ خوشی به چشم هایم دویدن … که سفر ! یادم هست که خیلی به دلم چسبیده بود آن تحویل سال در دم صبح . یک جورهایی انگار به آدم می فهماند که جدی جدی باید شروع کنی یا چیزی شبیه آن …
حال ، نمی دانم ، امسال … این تحویل سال در بعدازظهر یک روز جمعه ، چه چیزی از جان من می خواهد ؟ جمعه روزهایی که همیشه غم انگیزترین روزها بوده اند و بعدازظهرهایی که کرخت کننده ترین .
می خواهم لحظه ی عید ، دامن ِ بلند ِ چین دار ِ آبی ِ گل گل ِ رنگ رنگ بپوشم با یک بلیز ِ تمیز ِ سفید . و قرآن دست بگیرم که بشود به یک چیزی قسم اش داد . یک طرف دامنم را بگیرم بگویمش من فقط قسم ات می دهم که لحظه های من … شبیه این دامن باشد . نیلگون ، پر چین ، رنگین و نقشین .
بعد چشم هایم را می بندم و یکی یکی چهره ها را از ذهن عبور می دهم . خوب آرزو می کنم برای تک تک شان . احتمالاً اشکی می ریزم . لبخندی می زنم و هشتاد و هشت به نرمی ِ خواب ِ بعدازظهر از راه می رسد و من دیگر هیچ فکر نمی کنم به پار ، که چه سخت و چه سخت گذشت .

دستهبندی: تقویم در پیش رو, دو نخطه ایکس, صدای خوب شاتر دوربینم, هپی نوشت
نظرات (۱۸)






اسفند ۲۹, ۱۳۸۷ at ۲:۰۷ ب.ظ
دستی تکان بدهیم و زود رو بگردانیم به راه پیش رو
که هر چه بود
گذشت
:*
اسفند ۲۹, ۱۳۸۷ at ۲:۲۸ ب.ظ
عید یعنی خلوتِ دل با خدا
یک دو رکعتْ گریه امّا بیصدا
هر که هستی و مرامت هر چه هست
شاخهای ”تبریک!“ تقدیمِ شما!
اسفند ۲۹, ۱۳۸۷ at ۴:۱۹ ب.ظ
اغاز سال جدید توی یک بعد از ظهر کسل کننده جمعه هم می تونه زیبا باشه سخت نگیر
اسفند ۲۹, ۱۳۸۷ at ۴:۵۹ ب.ظ
واااااااااااااااای مسافرت های صبح زودی.تو تاریک روشن هوا. همیشه وقتی به اول جاده می رسیدیم آسمون سرمه ایِ روشن یا چمیدونم آبی ِ تیره با مخلوطی از زرد و نارنجی می شد. انگار زورم کرده بودن پنجره رو بدم پایین تا خنکیه کله ی سحری تا ته تخم چشما و پیشونیمو ازتیر کشیدن ِ زیاد بترکونه. بعد قرار مدارهای دم عوارضی و صدقه ی اول راه و تو راهی و …چه دورانی بود.
اسفند ۳۰, ۱۳۸۷ at ۲:۱۲ ب.ظ
و من هم امیدوارم که لحظه هایت و لحظه های همه مان شکل دامن تو باشد نیکو، پرچین و شکن و پر نقش و نگار و زیبا…
و ۸۸ ات و سالهای بعدی اش سخت نگذرند و اگر هم به رسم همیشگی روزگار سختند، حداقل “بگذرند” به تندی…
همیشه شاد باشی و جوان
نوروزت مبارک
اسفند ۳۰, ۱۳۸۷ at ۴:۳۶ ب.ظ
آرزو می کنم امسال برات پر نقش و نگار تر و زیباتر از دامنت باشه… دعا می کنم قسم هات کارگر باشند و با نفوذ
سال جدیدت مبارک باشه عزیر
اسفند ۳۰, ۱۳۸۷ at ۵:۳۳ ب.ظ
می دونی رفیق قدیمی
چیز هایی هست بین من و مهربان که دارد تبدیل به خاطره می شود ، تبدیل به یک فرهنگ لغت مشترک ، استعارات خیلی مکنیه ، توهمات مشترک… و هر کدومش خاطره ای ، تلمیحی ، اشاره ای به چیزی داره که هر دو مون رو سوق می ده به نوستالژی… مثل جعبه ای که توش پر از خنزر و پنزره ، آت و آشغال هایی که فقط برای تو عزیزن : پاکت سیگاری ، پوست شکلاتی ، میوه ی کاجی ، بلوطی ، زنگوله ای…
چند وقت پیش بود که ذکر خیر تو بود و “مقطعم بخوان” در موقع ” خستگی مفرط و استعصال” به فرهنگ مشترکمان اضافه شد.
در سال نو دلکوک باشی ، نیکو . ـک ِ خواهر!
فروردین ۱, ۱۳۸۸ at ۶:۲۷ ق.ظ
سلام ، سال نو شما مبارک :)
امیدوارم ، شاد ، خوشحال ، سرحال و پیروز و موفق باشید :)
فروردین ۱, ۱۳۸۸ at ۴:۰۰ ب.ظ
نیکویی…نیکویم سلام
گفتم بیایم بپرسم اینکه در این روز های عجیب تر از همیشه اینقدر در یاد من هستی چیست؟
اینکه آیینه های ناگهان قیصرم را به یاد تو آوردم سفر که شب ها بخوانم و برای تو شعر بفرستم، جریانش چه بوده؟
و اینکه بپرسم دعاهایم می رسد به تو؟
و اینکه بگویم…
خانه ات آباد ای ویرانی ِ سبز عزیز من
ای زبر جد نگین ِ خاتمت بازیچه ی هر باد…
فروردین ۱, ۱۳۸۸ at ۴:۱۳ ب.ظ
نمیدانم چرا تحویل سال شبیه پارچه ای گلگون است که کشیده میشود روی زخمها برای دقایقی و همه به هم لبخند میزنند برای دقایقی.. و چند لحظه بعد پارچه را از روی زخمها کنار میزنند و چشم غره میروند به هم.باور کن همه ی سال تحویل همین است..که آدمها بگویند:”دیدی؟ما میتونیم با هم خوب باشیم.حالا برگردیم سر دعواهایمان.”
چند تبریک: سال نو،وبلاگ تازه و اینکه میشه اینجا کامنت گذاشت!
فروردین ۳, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۵ ق.ظ
سلام
سال نو مبارک
امسال شما را شناختم و اذیت کردم
پیروز باشید.
فروردین ۴, ۱۳۸۸ at ۸:۴۵ ق.ظ
چه چه حس خوبیه … دامن … پر از چین!
فروردین ۵, ۱۳۸۸ at ۲:۲۴ ب.ظ
اینجا چه خوشگل شده دختر ِ عید مبارکی!
فروردین ۶, ۱۳۸۸ at ۱:۳۷ ق.ظ
ساسال نو مبارک. آرزو می کنم سال خوبی داشته باشی. حمیدرضا
فروردین ۷, ۱۳۸۸ at ۹:۵۹ ق.ظ
سلام سلام
عیدتان مبارک,خیلی مبارک!
همیشه بهکام باشید
با ارزویی بهترین ها.
بهار یعنی مادر
و من هیچوقت مادر نخواهم شد
فروردین ۱۲, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۳ ب.ظ
سفره نبود ، بوی توپ و کاغذ رنگی
…
صدای ساز و دهل
..
کسی نگفت آغاز شد
مامان و بابایی هم کنارم نبودن
.
.
.
عید نبود
اما یاد دوستان و دعا براشون بود
..
عید شد
بهار اومد
و سخت گذشت سال
اما شیرین بماند امسال
فروردین ۱۳, ۱۳۸۸ at ۲:۰۸ ب.ظ
بهترین دعایی که تا حالا شنیدم برای لحظه تحویل سال همین بود نیکو جون، با تمام وجود آرزو می کنم که لحظه هات… شبیه دامنت باشد . نیلگون ، پر چین ، رنگین و نقشین
فروردین ۱۵, ۱۳۸۸ at ۴:۵۳ ق.ظ
نیلگون،پرچین،رنگین و نقشین تر باد