گاهی باید فقط بو کشید … بعضی آدم ها . بعضی خاطره ها . بعضی روزها
و بعد چشم ها را ببندی و بعد تمامشان را به یاد بیاوری . چه تن کرده بودی . چه خورده بودی . چگونه راه رفته بودی . چطور سلام کرده بودی . چه جور نشسته بودی . چقدر خندیده بودی . هی بو می کشی وهی یادت می آید … و هی یادت می آید .

می فهمید چی دارم می گم ؟

دسته‌بندی: احیاناً ؟, خواب هایم, دو نخطه ایکس, شبیخون ظالمانه ی زمان, نیمه شب های بدون چای
نظرات (۰)

— نوشتن پاسخ