
امروز صبح به کلاس تکنیک مصاحبه ی فریدون صدیقی دیر رسیدم ، خبـر ِ حسین قندی تشکیل نشده و دو کلاس در هم ادغام شده بود . صندلی ام از همیشه نزدیک تر به استاد بود . حرکت های دست و پرش گاه و بی گاه ابروها . نگاه های تند با مردمکی نافذ ، ابروهای پرپشت و موهای مجعد پریشان و . قامت بلند و بازی با دست ها . دست ها . دست ها . لحن صدا و حرف هایش … حرف . حرف های .ش . چروک دور چشمانش که به احتمال سالخوردگی اش رنگ باور می داد . آنقدر خوب می گفت که حتی برای هیچ کس نمی شود توصیف کرد که چقدر . آنقدر محو می شوی و در لحن کلامش دست و پا می زنی که آخر خودش با مـزاح لطیفی ، بیرونت می کشد .
کلاس برای او چه دیر و برای من چه زود می گذرد .
نمی دانی چه لذتی جام ذوقت را پر شراب می کند وقتی خنده اش را جمع می کند و می گوید عجب مصاحبه ی خوبی بود هـا نه ؟
امـروز می گفت : خواهش می کنم غیرمنتظره باشید . هر روز که می بینید مثل دیروز هستید از خانه بیرون نیایید . خیابان ها خلوت تر می شود .
کاش می شد سال های سال از فریدون صدیقی تکنیک مصاحبه آموخت …
—————————————————————-
بعد که باد کولر تنم را مور مور می کند ، روی صندلی پیانو می نشینم و دست هایم را با همان والس قدیمی می رقصانم . سی و یک اردیبهشت را لبخند می زنم و یادم به تمام کارهای ناتمامم می افتد …
شاید باید بیشتر بنویسم … بیش تر .
می دانم , می دانم .
دستهبندی: حواشی رسانه رَوی, در این حد خلاصه
نظرات (۲)






شهریور ۶, ۱۳۸۸ at ۶:۲۸ ق.ظ
سعادتی بزرگ در زندگی نصیبم شد. سالها پیش به مجله ای راه یافتم که دو تن از بزرگان مطبوعات آنجا بودند؛ فریدون صدیقی همیشه استاد و یونس شکرخواه همواره آموزگار.
قبل از من هم کسان دیگری بودند که در این عرصه نامی شدند و هستند و کار می کنند خارج و داخل ایران.
تمام آن دوران به خواندن و کمتر نوشتن میگذشت. فریدون صدیقی همواره میگفت باید ده کتاب خواند یا بیشتر بعد یک یادداشت چند سطری نوشت. مرتب تاکید داشت بر مطالعه و خواندن با همان لحن و صدا و صمیمیت.
بسیار از او آموختم هم از او هم از دکتر شکرخواه. هنوز هم میآموزم از اینان که بزرگاند بی هیچ ادعایی.
صدیقی میگفت روزنامه نگار یا سر کار است یا سر دار
از آن روزها ۱۳ سال میگذرد
اردیبهشت ۲۱, ۱۳۸۹ at ۶:۳۴ ب.ظ
سلام
دنبال روزنه ای می گشتم برای فرار از درد روحم در این شب بی ستاره و خواندم که آقا می خواهی به ستاره آباد بروی نمی دانم چگونه به این مکان راهم دادند اما آرام شد سلسله وجود بی هویت آزار دهنده ام .