۱۶ آبان ۱۳۸۸



وقتی در خیابان کلمه های سبزمان را تحریر می کنیم …

آدم هایی را دیده ای که درست بعد از یک اتفاق ناگوار قدرت تکلم خود را از دست می دهند و زبانشان بند می آید یا شاید بعضی مانند یعقوب ِ پیامبر در طی سالیان دراز سوی چشمان خود را می بازد و یا بعضی دیگر پس از وقوع یک فاجعه اراده ی گریستنشان از بین می رود ، حالا باید برایت بگویم که کسانی هم هستند چون من … که پس از وقوع یک فاجعه جوهر نوشتنشان خشک شده است . و حالا چندی ست که تلاش می کنم دوباره بنویسم . دوباره بتوانم که بنویسم . همین حالا که خیابان های شهرمان بلند ترین قصه ها و شگفت انگیز ترین رمان ها را کتاب می شوند . همین حالا که من و تو در خیابان های شهرمان با هر قدم کلمه می شویم و هی سبز سبز سبز ، کلمه های سبزمان را تحریر می کنیم . حالا که در کوچه های بن بست این شهر هنگام حمله ی پلیس های مهربان کشورمان ، به حرفه ای ترین روزنامه نگاران تبدیل می شویم . حالا که با هر چوبی که تنت را سیاه می کند ، جوهر تو از تنت بیرون می ریزد و تو نویسنده می شوی . من نویسنده می شوم و این شهر ، برای ما پر سود ترین دانشگاه ِ دنیا بود . اینها را می نویسم برای تمام ِ آنهایی که امروز کمی دور از ما نشسته اند و میله های فاصله را شمارش می کنند . آنهایی که امروز به خاطر نوشتنشان و به خاطر تمام فریاد هایی که سر دادند در تاریکی های شبانه ی سلول های انفرادی درس می آموزند . اینها را می نویسم برای تمام ِ آنهایی که دور افتاده اند از صدای مادران  و دست های پدران و خنده ی فرزندان و نگاه ِ همسرانشان . اینها را می نویسم برای نام تک تک ِ کسانی که نامشان در زمره ی دستگیرشدگان پس از انتصابات شوم دهمین دوره ی ریاست جمهوری آمده است . ما را به دانشگاه و استاد و کلاس چه خواستنی است ؟ که شهر به قدر سالیان ِ دراز مدرسه ی ما شد برای خیلی چیزها که بلد نبودیم و یاد گرفتیم . ما تجربه را پیش از رسیدن فصلشان پذیرا شدیم . ما داریم خیلی زود بزرگ می شویم و قد می کشیم و کاش طاق آسمان به اندازه ی تمام ما سرافرازان بلند باشد …