درست امروز عصر ، وقتی پاهایم از فشار دادن مکرر پدال کلاچ و ترمز برای عبور از ترافیک سرسام آور اتوبان همت خسته شده بود و شجریان با ولوم دو ، می خواند : “ما سرخوشان مست ِ دل از دست داده ایم” … و سپیده در کنارم نشسته بود و حرف می زدم و می پرسید و برایش تعریف کردم که ” تابستان خود را چگونه گذراندم ” ، یک صدا در سرم می پیچید که در یک لحظه ، در یک آن ، در چشم به هم زدنی معلومم کرد که تابستان خود را چگونه گذراندم … تابستان ِ تنگ ِ زبر ِ پر اضطراب ِ آرامش محالی که تمام شد و حالا انشا می شود . خاطره می شود . گپ و گفتگوی خودمانی ِترافیکی می شود . و صدا … انگار یک سکه بود . یک سکه که افتاد و روی زمین ِ ذهن من هنوز می چرخید و تابستان از جلوی چشمانم مثل یک فیلم ِ کوتاه گذر کرد و تمام شد .

من  از اینکه رابطه های چشمی بین آدم ها به حداقل رسیده است و رابطه های کلامی به حداکثر ، ناراحتم .

من از “نگران بودن” خسته ام .

من به “سفر” احتیاج دارم .