حس می کنم دارم خواب می بینم . همه چیز شبیه یک کابوس شبانه ی وحشتناک است. همان قدر غیر معمول و عجیب و باورنکردنی . نزدیک به سه هفته است که تشنج و ناآرامی در دیگ داغ ِ چشم هایم هم می خورد و این روزها … این روزها که … می فهمی ؟ می فهمی که نمی توانم راحت حرف بزنم ؟ امشب که رفتیم بالای پشت بام همین طور که اشک هایم سرازیر شده بودند از چشم هایم حنجره ام را پاره می کردم و داد می زدم : الله اکبر . چراغ های مربعی خانه های دور و نزدیک از آن بالا در دل شب در چشم های خیس من شبیه نورهای دایره ای می شدند . حالا که دیگر آن ساختمان سبز نبش ِ کوچه ی شریف ِ میدان هفت تیر هم بسته شده است . که دفتر روزنامه مان بود . که دوستش داشتم . که سبزی اش گرمم می کرد . که از آن بالا سبزهای خیابان را ببینم که دست هایشان را بالای سر برده اند و با امید و شور فریاد ِ حمایت حمایت سر می دهند . که آنقدر کار کنیم و به شوق رسیدن شنبه قند توی دلمان آب شود . که حالا دیگر نیست . که حالا دیگر هیچ چیز نیست . خسته ؟ نه به جان تو … خسته به آن معنی که تو فکر می کنی نشده ام . اما خستگی روزهای گذشته در تنم ماسیده است . با هیچ اشک شسته نمی شود . حاضرم آن قدر بدوم و حرف بزنم و بنویسم و کار کنم و راه بروم تا رای ام را پس بگیرم . و با ادبیات سخیف خودش حالی اش کنم که تو رای من را دزدیده ای . آخ … دلم … دلم آنقدر گرفته است و آنقدر مبهوتم و آنقدر ناآرام و آنقدر … می فهمی ؟ سری تکان بده که می فهمی . قصه به آخر نرسیده است . خوب می دانی . بگذار برایت بخوانم … ببین ، اینجا خسرو گلسرخی برایمان نوشته است :
ای سرزمین من ،
ای خوب جاودانه ی برهنه،
قلبت کجای زمین است
که بادهای همهمه را
اینک صدا زنم/ در حجره های ساکت تپیدن آن ؟
می شنوی ؟ صدای ناآشنای خسته کننده ی نامهربانش به گوش می رسد . این بار پشت کدام بلندگو ایستاده است تا قصه ای برای کابوس امشبمان بگوید ؟ برای سرخ و کبود شدن دوست هایمان فرمانی صادر کند ؟ برای این گریه ها ، فریادها ، تفنگ ها …
ثقل زمین کجاست ؟ من در کجای زمین ایستاده ام ؟
با باری از فریادهای خفته و خونین /
ای سرزمین من ! من در کجای جهان ایستاده ام ؟
که مرا تماشاچی ِ از خط قرمز گذشته ای می خوانند و به سخره ام می گیرند و اگر لب تر کردم ، نیست می شوم ؟
من از این وحشت ِ ملموس ، از این دروغ مجسم حال بدی پیدا می کنم . دلم می خواهد به یک جا چنگ بزنم . اینها که دارم برایت می نویسم شبیه هیچ کدام از ستون روزنامه هایمان نیست . اینها را دارم کلمه به کلمه با اشک می نویسم . با حرص ، با احساس ِ یک بازی خورده . با احساس ِ یک طلبکار که رای اش را می خواهد از پشتی ِ تکیه گاه ایشان بردارد . که آرام نیست م . هیچ آرام نیست م… این طور باقی نمی ماند .
تا ما هستیم … هیچ چیز این طور باقی نمی ماند …
فردا ، بیست و دوم خرداد ، جمعه ، اول وقت می روم روزنامه و بعد می روم سر صندوق به مهندس میر حسین موسوی خامنه رای می دهم . کوله پشتی ِ دوربین و لنز و بادی و باطری ام را آماده کرده ام . کارت خبرنگاری صادر شده از فرمانداری را هم روی کوله گذاشته ام که یادم نرود . امشب آرامش خوبی دارم . به این فکر می کنم که چه میرحسین رئیس جمهور بشود و چه (خدای نکرده) نشود ، نه تنها از خستگی های این مدت پشیمان نخواهم شد که به جان خریدنشان را افتخار می کنم .
حالا شب است که دارم می نویسم .ساعت ده و سی دقیقه ی شب ِ سیزدهم خرداد . فردا بیست و یک ساله می شوم . صفحه ی دو ی روزنامه ی کلمه سبز را بسته ام وتاکسی گرفته ام و به خانه آمده ام . بیشتر از آنکه خسته باشم ، غمگین ام . حالم آنقدر ها بد هست که حتی اگر کسی لبخندی به رویم بزند که در لحظه اعتماد کنم ، خود ِ کوچکم را توی بغلش بیندازم و تا فردا شب گریه کنم . آنقدر از اینجا رانده واز آنجا مانده هستم که این شب ِ تولد لعنتی هم حالم را خراب تر کند . همه چیز همانی هست که بود . آدم ها ، صداها ، نگاه ها ، لحن ها ، کلمات ، رنگ ها ، شهرها ، آدم ها آدم ها آدم ها .همه چیز همانی هست که بود فقط تلخی اش دارد حالم را به هم می زند . دیگر حتی بغض ها هم از گلویم پایین نمی روند . در لحظه اشک می شوند . دلم می خواهد از همه دور شوم . از تمام آدم هایی که هر کدامشان به نوعی به بیست سالگی ام گند زدند . از تمام آدم هایی که با تمامشان احساس فاصله می کنم که هیچ کدامشان تکیه گاه ام نبودند . از اتاقم فاصله بگیرم که نامرتب و در هم و کثیف است . از تخت خواب، از آینه ، لباس ها ، نوشته ها ، عکس ها ؛ عطرها . از سردرد های همیشگی و دست درد های عصبی ام . از جواب آزمایش ها و قرص ها و توصیه ها . دلم می خواهد بروم یک جای دور که سبز باشد و آب باشد و دور باشد از تمام جدیدها و سرم را روی زمین بگذارم و آرام و خیلی آرام بمیرم و بشود که بنشینم شما را تماشا کنم که کیف و کشوهایم را زیر و رو می کنید و فلدرهای در هم ام را جستجو می کنید . یک نفرتان ذوق می کند که هارد اکسترنال ام را پیدا می کند و با چشم های گشاد همه ی فلدر هایش را می گردد . تماشایتان کنم که برای عکس آگهی ترحیم ام مستاصل مانده اید و میان این همه عکس قدرت انتخاب ندارید . اس ام اس های گوشی ام را یکی به یکی چک می کنید و از دوست و اشنا خبر می گیرید . من تا به امروز در شب تمام تولدهایم آنقدر خندیده ام و شادی کرده ام و رقص گرفته ام که هیچ کدامتان نتوانید امشب انگ ادا بازی بهم بچسبانید و حالم را بیشتر بگیرید . آنقدر شب تولدم ذوق هدیه های رنگی ام را کرده ام که امشب احساس اشباع شدگی دارم از تمام هیجان های کاذب و بی دوام . هیچ شبی در این همه شب که یادم می آید اینچنین زار و بی رمق خود را حس نکرده بودم . هیچ شبی اینچنین بی اشتیاق به فردا نبوده ام .
باخته ام . من حالا دیگر خیلی چیزها را باخته ام که حتی توان از جا برخاستن ندارم . به قدر پنجاه سالگی ام آدم دیده و شناخته ام . به قدر پنجاه سالگی ام الکی معروف بوده ام و با انگشت نشان داده شده ام . به قدر پنجاه سالگی ام دوستی کرده ام و پتانسیل خرج نشده ای را قایم نکرده ام . دلم می خواست ماندگار شده بودم . حالا که نه اما چند سال آینده یکی از دوست هایم وقتی توی ماشینش نشسته است ناگاه یاد من بیفتد و برای کناردستی اش تعریفم کند . راضیم از اینکه یک معمولی ِ خوب که نه ، معمولی ِ خیلی خوب بوده ام .
حالا … ین دختر که اینجا نشسته است ، هیچش به دخترکان بیست و یک ساله نمی ماند . نه شادی ِ نداشته اش به آنها شباهت دارد و نه این همه توانستن که از خود نشان داده است . شاید … شاید فردا این حرف هایم را انکار کنم اما حرف های یک شب ِ تولد حتماً بیشتر از یک شب معمولی ماندگاری دارد نه ؟ اینجا هم کم که نه ، هیچ نمی نویسم . این یکی هم شاید از دستم در رفت .
یک معجزه … تنها یک معجزه ی کوچک می تواند مرا احیا کند و امروز ، سال هاست که معجزه ها را دور می دانیم و قصه می خوانیم و حکایت می کنیم . اما نه … دیگر معجزه هم نمی خواهم . دلم یک خواب عمیق و طولانی می خواهد که اگر قرار است بعدش بیدار شوم همه چیز زندگی ام با حالا فرق کند . اما من زیاده توقع دارم از خدا انگار . و همیشه انگار “ساده” هایی که خواسته ام زیاد بوده اند . نمی دانم . مرا ببخشد .
بگذریم … خسته ام و بیداری اذیتم می کند . قول می دهم معجزه که نه ، حتی تغییر آرامش بخشی اگر به وقع پیوست ، اینجا بنویسم که جبران این شب ِ لعنتی بشود . شب بخیر .





