اون لحظه ای که راننده تاکسی پیرمرد داشت با  پیکان قراضه اش با سرعت ۱۲۰ از روی سرعت گیر های اتوبان حکیم می پرید و به من که کنارش نشسته بودم از پشت سیبیل بلند سفیدش  خندید و گفت ببخشید که دارم این قدر تند می رم و فقط یه لبخند زدم و از بوی سیگارِ تو دهن مونده ای  که با حرف زدنش تو هوا پیچید مشمئز شدم و لبخندم رو به زور ادامه دار کردم و لب هام احساس فشردگی داشتند و شیشه رو کشیدم پایین و همچنان با پریدن روی سرعت گیر ها به جلو و عقب پرتاب می شدم و کمربند آویزان از دیواره ی ماشینش هم دقیقه ای یه بار به پهلوم می خورد و بعد به دست راستم ، داشتم به این فکر می کردم که مگه من چی از خدا خواستم ؟ یا مگه آدم های دیگه چه چیزهایی از خدا می خوان یا چه آرزوهایی دارن که اینقدر راحت تر از من بهشون می رسن ؟ … که از روی سرعت گیر بعدی پریدیم و سرم خورد به شیشه . پر واضحه که دقیقن توی اون لحظه از خدا عصبانی شدم نه از پیرمرد راننده ی سیگاری ِ بو گندو .

هوای روزهای گیج من به اردیبهشت می ماند و آفتاب مستاصلش . باران های ناگهانی و تگرگ های چند دقیقه ای .  می گذرد با بی رمقی های دم صبح و خستگی های بین روز و بیهودگی شبانه . تکه پازل های حیاتی زندگی ام را از دست این و آن باید بگیرم که شاید طرح کلی ِ تصویرش کمی مفهوم شود . گاهی آنقدر خرده اتفاق ها خسته ام می کند که برای ادامه دادن دلیل کم می آورم . برای بودن . شعر خواندن . تصمیم گرفتن . حرف زدن . خوابیدن . نوشتن . خندیدن . راه رفتن . رقصیدن . فکر کردن . در لحظه وا می دهم . می بـُرم . صفر می شوم . اطرافم از ناملایمی و اندوه پر شده ست . این روزها یا خبر مرگ است یا نداری یا درد یا بیمارستان یا زندانی سیاسی و دادگاه یا فرار یا انقطاع و فصل .

چراغ های دلم یا روشن نیستند یا کم سو و بی جان می تابند . من خسته ام از این جراحات سطحی و عمیق . شوقی به دلم نمی ریزد بس که خالی و نمور و گند می گذرد این روزها  و خدا انگار سرگرم بازی عاشقانه ای است که اشکش را بر سر ما می ریزد  و مهرش را به جان حوریان . چه بیش از این گفتن است ؟ هیچ …هیچ .

بستنی وانیل با خامه و هلو پشت پرده های قرمزبا گل های کوچک . کنارآن شمعدانی ها و آجرهای سرخ . روی کاناپه ی دل گنده ای که رویش پتوی چهارخانه ی قرمز و سفیدی پهن شده است . و یک دنیا آسودگی . شده یک روز فقط . یک ساعت حتی …

پ.ن : عجیب سخت می گذرد .