گاهی هست که داری از خیابانی می گذری . باد بهاری دزدانه به یقه و آستین هایت رخنه می کند . آفتاب ای در آسمان مادری نمی کند . خانه در تملک ابرهاست . لحظه ای در ذهنت عبور می کند . می ایستی . دست هایت را مشت می کنی … از ذهنت می گذرد که برگرد . لحظه را می گویی . تصویر . خاطره ؟ شاید . مشتت را محکمتر می گیری . ناخن هایت سفید می شوند . چشم هایت زل می شوند به آسفالت خیابان . به کفش هایت نگاه می کنی . برگرد . تصویر لابلای هزاران تصویر آوار شده در ذهنت گم می شود . لحظه مال خودت بود . تو بودی و خیابانی بود و آفتاب ای نبود . یک نفر می خواند . نزدیک . تصویر بر نمی گردد . می خواهی بسازی اش . اصل در نمی آید . باد بهاری حریصانه شال روی سرت را با خودش می کشد . به کفش هایت نگاه می کنی . رد می شوی . دست هایت را آزاد می کنی . درد دارند . راه می روی و به لحظه فکر نمی کنی . به تصویر فکر نمی کنی . به صدا ، به نزدیکی ، به ابر ، به خیابان ، به خودت ، نوزده سالگی ِ دو سال پیش ات ، به شاید و به آوار شدن دیگر فکر نمی کنی . عبور می کنی و شال روی سرت را دو دستی می چسبی و تا خانه می دوی . ویران می رسی و لحظه دفن می شود.
و بشنوید .
:) با اجازه از آقای اولد فشن

چاپ ِ عصر به سبک آقای اولد فشن
به هر جا رسیدیم ، گذر کردیم .
حالا از ” هیچ ” هم که بگذریم ، دیگر به بعدش نمی رسیم .





