درست یادم نیست . شاید پیارسال بود که لحظه ی سال تحویل سر صبح بود . بعد از اذان یا قبلش . درست یادم نیست . اما خوب به خاطر دارم که آن سال عجیب حس خوبی داشتم . مثل دیر خواب شدن های شب های سفر در سال های کودکی از هیجان و خیال و خوشی . بعد…  آن خنکی منحصر به فرد فروردینی که به دست ها و نوک پاهایم حمله می کرد . گیجی بیدار شدن و آب سرد و برق ِ خوشی به چشم هایم دویدن … که سفر ! یادم هست که خیلی به دلم چسبیده بود آن تحویل سال در دم صبح . یک جورهایی انگار به آدم می فهماند که جدی جدی باید شروع کنی یا چیزی شبیه آن …

حال ، نمی دانم ، امسال … این تحویل سال در بعدازظهر یک روز جمعه ، چه چیزی از جان من می خواهد ؟ جمعه روزهایی که همیشه غم انگیزترین روزها  بوده اند و بعدازظهرهایی که کرخت کننده ترین .

می خواهم لحظه ی عید ، دامن ِ بلند ِ چین دار ِ آبی ِ  گل گل ِ رنگ رنگ  بپوشم با یک بلیز ِ تمیز ِ سفید . و قرآن دست بگیرم که بشود به یک چیزی قسم اش داد . یک طرف دامنم را بگیرم  بگویمش من فقط  قسم ات می دهم که لحظه های من … شبیه این دامن باشد . نیلگون ، پر چین ، رنگین و نقشین .

بعد چشم هایم را می بندم و یکی یکی چهره ها را از ذهن عبور می دهم . خوب آرزو می کنم برای تک تک شان . احتمالاً اشکی می ریزم . لبخندی می زنم و هشتاد و هشت به نرمی ِ خواب ِ بعدازظهر از راه می رسد و من دیگر هیچ فکر نمی کنم به پار ، که چه سخت  و چه سخت گذشت .

img_2069

کاش  وقتی صد و بیست و چهار هزار تا پیامبر را پشت سرهم به شهر و روستاها می فرستادی ،  فکر امروز ما را هم می کردی  که سال هاست دلمان یک پیامبر زنده می خواهد .

من نمی دانم تکلیف این مردم جاهل چیست که از بی پیامبری ، مدام دارند لقب “فوق العاده” به هم تقدیم می کنند و آدم های کوچک اطرافشان را معجزه می نامند .این مبالغه ی مضحک خیلی وقت است اشک من را در آورده است .

فقط می خواهم بدانم نمی شد “محمد”ت عمر “نوح” کند تا دست کم به اواخر عمر ما هم چیزی بماسد تا شبی اینچنین به کفر گویی نیفتیم ؟

از دست خودت به که می توانم شکایت کنم ؟ دست کم حرفی بزن .

کم شده ام . از من به میزان زیادی کاسته شده است . زیر ذره بینم که بگذاری می بینی قسمت هایی از دست هایم نیستند . انگار جویده شده باشند . مردمک چشم چپم دیگر وجود ندارد . بخش های زیادی از اندام هایم را خالی می بینم . قسمت هایی از کمرم را دیگر حس نمی کنم . زانوی راستم مثلاً . روی هوا بند شده ام  انگار . کم شده ام . یک مزرعه ی آفت زده را خیال کن . به آن می مانم . شنیده ام که جذامی ها شبیه این تصویر زیر ذره بین من می شوند . یا من شبیه آنها . درست نمی دانم . من فقط دارم می بینم که کم شده ام . و دارم روی زمین های این شهر دنبال تکه های خورده شده ام می گردم . و نیستند . هر روز یک چیزی به خودم می چسبانم که هم رنگ تنم باشد و معلوم نکند که خورده شده ام . زیادی رسواست . بعد رنگ با هم مخلوط کردم  و یک چیزهایی از کاغذ و جوهر و عطر و نخ و نان را به هم می ریختم که شاید “بافت” بشود و بچسبانم به خودم . خب نشد . معلوم است که شبیه تنم نمی شود . امشب نشستم چشم هایم را به سقف دوختم که مثلاً خدا بالای سرم باید باشد  و گفتم  کمی از آن چیزها که هی پشت هم می سازی بساز من بچسبانم به خودم . دست ام ، دست بشود و یک رنگی هم شبیه رنگ چشم هایم بساز بگذارم جای مردمکم مثلاً . یک آدامس میشی رنگی مثلاً یا چیزی در حکم آن . خبری نشد . حالا بی دست و بی زانو و بی مردمک نشسته ام همین طور. نشسته ام که صبح بشود یک چیزی برایم بسازد . نرم باشد برای دست هایم . سفت باشد برای زانویم . و مات برای چشم هایم .

مسخره است . می دانم . همه چیز من مسخره است .