دست بردارم از این بازی همه گیر ِ احمقانه ی مشمئزکننده ی
اثبات کردن .
گور بابای آدم ها ، بگذار هرچه خواستند فکر کنند .
اینجا دیگر خلوت من نیست .
باید گریخت .

آه … افسوس که خداوندگار هیچ موجودی را قابل ترحم تر از انسان نیافریده است .
و ما ته مانده انسان هایی هستیم که با خیال رستگار شدن ، هنوز انسان مانده ایم .

هشتم محرم هزار و چهارصد و سی – زنجان




















از باد های معروف
تنها یکی به سمت تو می وزد
و همان
ویرانت می کند .

چنان قفلم که دیده نمی شوم – مسعود کریم خانی – آهنگ دیگر

ساعت سه و نیم صبح است . خوابم می آید . چشم هایم می سوزند و درد می کنند حتی . کوله پشتی ام را هنوز آماده نکرده ام . کمتر از دو ساعت وقت دارم . بروم یک شهری که دست کم به قدر چهار ساعت از تهران دور باشد و از گریه ی آدم های سیاهپوش عکس بگیرم . از سنج و طبل و پرچم . بروم یک جایی که وقتی اشک ریختم نپرسند ، چرا . نگویند ، نکن . بروم یک جا که دور شوم از هجوم افکار و این سوال های بی جواب و این اگر و شاید و ولی . سرم گیج می رود و حالت تهوع دارم . زشت و مریض و زرد شده ام انگار . جزوه های ارتباطات سیاسی را هم برای تزئین کوله پشتی با خودم می برم . شاید زد و شد که چیزی بخوانم حین راه مثلاً . گرم نمی شوم و هوا خیلی سرد است و من همین روزهاست که مثل یک حلزون پیر یخ بزنم و هی کند راه بروم . کند حرف بزنم . کند بنویسم . و هی آرام آرام با این کندی سر کنم و یخ بزنم و بمیرم …
که البته نه ، عزایم با عزای امام حسین یکی می شود و کسی فاتحه ای هم برای من نمی فرستد . کک هیچ کس نمی گزد و همه یادشان می رود برای من دست کم دو قطره اشکی بریزند .همین طور که دارم روز به روز تحلیل می روم خوب است . نا به هنگام و بی خبر بمیرم برای خودم هم بهتر است تا سرما بخورم و خنده ی کلی آدم پشت سر مرده ام باشد …
ساعت سه و چهل و پنج صبح است . بیشتر خوابم می آید . چشم هایم بیشتر می سوزند . بیشتر درد می کنند حتی …

بعد از سخنرانی فتوژورنالیسم فرنود ، در ساختمان تنگ هنر معماری آزاد و تمام اشک ریختن هایم وقتی چراغ ها خاموش بود و نگاه کردن به پرده ی روبرویم و مرگ مجسم را خیرگی کردن و لابلای عکس های جنگ لبنان و زلزله ی بم و جنگ ایران و عراق و هی اسلاید شوی مرگ پشت مرگ را تماشا کردن و هی صورت خیس شدن و گیجی تمام این روزهایم را تداعی کردن و زدن بیرون از آنجا و دویدن با شادی تا خیابان فردوسی و سفارت انگلیس و گوجه های له شده روی زمین و اتوبوس بسیجی های متعهد و متدین و عکس هایی که نگرفتیم . متلک های پلیسک های جوان را بی اعتنایی کردن . چرم فروشی ها را عبور کردن و چرخیدن در پلاسکو و کفش ها و تمام آل استارهایی که دلمان می خواست . سرخوشی های موقت و انگار حواس خودم را پرت کردن … هی پرت نشدن . فکر کردن به خواب های آدم های دور و نزدیکی که برایم می بینند . خواب های عجیبی که جرئت باز کردن اس ام اس ها را از من دزدیده اند . بعد … پیاده روی عذاب آور تا پیراشکی خسروی ، خیلی بالاتر از پاساژ علاالدین و سینما جمهوری سوخته و هی ورق زدن روزها در ذهنم و آیس پک و فروشگاه رفاه و هی حواس پرت کردن … پرت نشدن . روی صندلی خسته ی پیراشکی خسروی نشستم . کرختی به جانم ریخت . شیر کاکائو نوشیدن و رد داغی که در مری ام باقی می ماند . رد داغی که تا معده … که نه … تا ته قلبم را می سوزاند و تمام کینه هایی که به دل گرفته ام را تازه می کرد . رد داغی که تمام تنم را می سوزاند . رد داغی که آزار می دهد . کاش دست کم نفسم را گرم می کرد . رد داغی که مانده است در ذهنم ، دلم ، چشم های خیس این روزهایم . رد داغی که سرد نمی شود .

دوست خوبم

من با شعار زندگی نمی کنم . من همدردی می کنم اما بدبخت نمایی نمی کنم . من خوب زندگی می کنم . از رفاه لذت می برم . دلخوشی های کوچک زندگیم را حفظ می کنم و دیوانه وار آنها را دوست دارم . جو گیر نمی شوم و با حرف ، خودم را گول نمی زنم . من هم دغدغه دارم . من هم از دیدن بسیاری صحنه های ناراحت کننده ، آزار می بینم . چه بسا بیشتر از شما و دوستانتان . من هم به دنبال بهتر از این می گردم . آزادی می خواهم که بتوانم یک جایی در یک روزنامه ای که دست کم خط مشی اش را قبول داشته باشم ، بنویسم . من هم غمگینم و خسته و تو سری خورده و حتی مایوس . خیلی بیشتر و خیلی پیشتر از شما . من هم به دنبال فضایی می گردم قدم به قدم آن جوانک بی فرهنگی نایستاده باشد و از راه سوت زدن و بددهنی کردن روزی بگیرد . تمام کودکان محروم این کشور را می بینم . برای این آدم ها ، برای خودم ، خانواده ام ، برای زندگی ام نگرانم . از آینده وحشت دارم . من اتفاقاً کتاب هم می خوانم . کتاب های خوبی می خوانم . خیلی هایشان را شاید حتی تو هنوز نخوانده باشی . من در این پنج ترم که دانشگاه آمده ام ، سه ترمش را مشغول به کار مرتبط با رشته ام بوده ام . من موسیقی را بسیار دوست دارم . می نوازم گاهی . هر از چندی فیلم خوبی می بینم . روزنامه می خوانم . هر شب یک سری سایت را حتماً سر می زنم . شبیه آدم هایی که مخاطب پست پیشین بودند هم نیستم . از تمام کودکان دست فروشی که به طرفم گل دراز می کنند ، گل می خرم . با بعضی از آنها حرف می زنم .چهره ی بشاشی دارم . من آراسته هستم اما نگرانی دارم . از کسی خط نمی گیرم . وابسته به هیچ حزبی نبوده و نیستم . خوب می پوشم . خوب می خورم . گاهی پولم تمام می شود و ناهار بیرون نمی خورم یا مسیری را پیاده می روم . همان دوربینی که تو توانستی ترم اول دانشگاهت بخری ، من ترم چهارم دانشگاهم خریدمش . هیچ کدام از کنسرت های جشنواره را نتوانستم بروم چون پول برایش کنار نگذاشته بودم . پسردایی یا دخترخاله ای هم نبود که بلیطش را نخواهد و به من بدهد . روزهایی برفی تاکسی گیرم نمی آید . سردم می شود و برای تمام آنهایی که سقفی بالای سر ندارند ناراحت می شوم . من هر روز صبح صدقه می دهم . سفر می روم و خیلی شهرها و کشورها را دیده ام . بیش از نیمی از سن ام را خارج از کشورم زندگی کرده ام . در هیچ تشکلی عضو نیستم . هرگز منزوی و بی تفاوت و سطحی نگر نبوده ام . کمی مایوس شده ام اما این به معنی کناره گیری نیست . دو سال قبل از اینکه تو بشناسی ام فکر می کردم دنیا را تغییر می دهم . من دنیا را تغییر ندادم اما دنیا هم مرا تغییر نداد . می بینی که ؟ هر کس به راه خود می رود . من هم دلم برای تمام زنانی که هنوز از حقوق واقعی شان خبر ندارند می سوزد . برای تمام دخترانی که نمی خواهند یاد بگیرند . برای تمام دخترانی که ابله باقی مانده اند . پس بعضی دغدغه های مشترکی داریم . می بینی ؟ فقط شاید روش و نگرش ما متفاوت باشد . اما تمام اینها را نوشتم که به تو بگویم ، هیج اجازه نداری به خاطر برداشت اشتباه از یک پست زنانه ی کوتاه و روزمره ی من ، محکومم کنی به بی خبری . به بی اعتنایی . چشم به روی تمام این آگاهی ها بستی با یک هیجان لحظه ای ، در چند جمله ی کوتاه مرا خلاصه کردی . خوب نبود . مخصوصاً زمانی که از دغدغه های زندگی شخصی من مطلع نیستی و از تمام روزهایی که کج دار و مریز می گذرانمشان .

نیـکو .

عوضی ها انگار مجبورند اینجا را بخوانند . از یکی از غلط های اضافه شان که می گذری ، پایشان را از گلیمشان هی آن طرف تر می گذارند . هی زیر سیبیلی خطا خوری هایشان را رد می کنی اما این الاغ های عقده ای بیچاره را تا یک تو دهنی حسابی نزنی انگار آدم نمی شوند .
خاک بر سر بی شعورتان کنند .

صبح ها ، برای انتخاب سورمه ای یا مشکی خط چشمم ، قاطعیت را کم می آورم . برای انتخاب پالتوی شیری شکلاتی یا خاکستری یا بارانی مشکی ، قدرت ندارم . برای انتخاب مقنعه یا روسری یا شال باید هزار ساعت فکر کنم . برای چای یا شیر . برای شیرینی یا نان و پنیر . جوراب خاکستری یا کرمی رنگ . بوت یا کفش . برای رنگ شال گردن . رنگ رژ گونه . برای اینترنت یا کتاب . برای عطر . برای راه . برای مسیر کوتاه یا بلند . برای صندلی کلاس . برای رژ یا لیپ شاین . برای پیاده یا سواره . برای خوابیدن یا دوش گرفتن . برای ساندویچ یا پیتزا . ترم دیگر رسانه را رفتن یا نرفتن . سوپ یا سیب زمینی سرخ کرده . فکر کردن به خواب عجیب دیشب یا امروز ظهر . بردن دوربین یا نبردن . خورد کردن پنج هزاری یا خلاص شدن از شر دو هزاری کهنه ؟ … ادامه نمی دهم . برای تمام کارهایم دو دلم . یا دچار کمبود اعتماد به نفس در تصمیم گیری شده ام یا واقعاً انتخاب کردن یادم رفته است .

اما حال من بد نیست . من فقط انگار زیادی جالب شده ام :)