از نمره های امتحانام همه بی خبرم . از نمره های رسانه بی خبرم . حق التحریر دو تا گزارشم مونده دفتر روم نمی شه برم بگیرم . دو روز مونده به عروسی هدا ، همکارم اس ام اس زد که جای دفتر از بن بست آناهیتا عوض شده خبر داری ؟ گفتم نه بعداً تماس می گیرم می پرسم محل جدید رو . فردا شبش حنابندون بود با هشتاد تا مهمون . عروسی هدا نمی دونم چطور گذشت . خیلی سخت بود . خیلی فشار بود . خیلی ناز بود . فرقش اینه که حالا یه برادر به خانوادمون اضافه شده . خونشون نازه . دوس دارم . روز عروسی خیلی سخت بهم گذشت . روحی جسمی . در واقع اصلاً نفمیدم چطور گذشت . فقط می دویدم و خب راس می گن همه که خواهر عروس از همه درب و داغون تر می شه آخرش . اون قدر حرص خوردم و حرص دادم که خدا می دونه . اونم از قضیه ی دیشب که چقدر عصبی و ناراحت شده بودم و غمگین غمگین . نگران سفره بودم چقدر . برق رفته بود . از سالن آنتن نداشتم و یه تنه با خدمتکار های سالن باید سر و کله می زدم . انگار وظیفه ی منه ! اوضاعی بود . چقدر حالم بد بود . کنار سفره داشتم غش می کردم . دیگه وختی برای خاله ی حامد آژانس گرفتم برن خونه چون مریض بودن و المیرا و زهرا هم رفتن خونشون که آماده شن ، من موندم و یه سفره ی ناز عقد . غم دنیا رو دلم بود . نشستم یه گوشه . و به عبارت سلکت نتورک روی گوشیم خیره شده بودم و به آنتن خالیم . برقا اومده بودن اون موقع . پاشدن از پله ها اومدم بالا رفتم تو باغ ببینم مامان اینا نیومدن که یهو الهه وارد شد و اومد تو . مامان بابا . بغضم نگه داشته بودم . یه جوریم بود . هپلی و خسته و زشت بودم . مضطرب و بی اعصاب . شلوغ شد . هی کم کم شلوغ شد . عقد ساعت ۵و نیم شد ساعت ۸ و نیم ! . فراز پسر داییم گفت هدا اینا رسیدن . با کفشای پاشنه بلند می دویدم . رفتم جلو در . یک لحظه ماتم برد . بعد شروع کردم جیغ زدن . قربونش برم . خواهر ناز من . عروس قشنگ . انقدر جیغ زدم . چشام پر اشک . هدا چونه اش می لرزید قسمم می داد که نیکو داره گریه ام می گیره هیچی نگو . دستشو گرفتم آوردم تو . حامد اون طرفش می اومد . چه به هم می اومدن . چه قشنگ بودن . همه جمع شدن . اون قدر کل زدن . دست زدن . اسپند و عود و هوای دم غروب . دیگه بعد اون نفهمیدم چی گذشت . فقط رقصیدن ها رو یادمه که چه خوب بود و با بچه ها خوش گذشت . وگرنه از پا درد و کمر درد داشتم می مردم . یه شونصد باری هم دوربینم رو به این و اون سپردم . بعداً باتری اضافه ی دوربین رو تو کیف مهرناز پیدا کردم و گوشیمو از دستای فرناز گرفتم . دوربین رو دست آرمین سپرده بودم و یادم نیس حتی چه جوری قند سابیدم بالا سر هد اینا . ملت که می گفتن ایشالا عروسی خودم اون قدر قاطی کرده بودم می گفتم ایشالا ایشالا . ته خنده =)) . اوضاعی بود که اصلاً گیج گیج بودم . یه شونصد باری با مامان دعوام شد . از این دعوا ها که لبا رو زیاد تکون نمی دن اما چشما داره دعوا می کنه . بعد اصولاً مامان چون اصلاً حواسش نبود هی باید می گفتم شما مادر عروسی دوس دارین احیاناً یه کم توی فیلم حضور پیدا کنین ؟ دختره ی لوس عکاس هم یه ریز به هدا حامد می گفت شما عقدتون تا ساعت ۱۱ طول می کشه اینجوری . قاطی کردم گفتم ماشالا چقد روحیه می دین شما ! بعد طبقه ی بالا که رفتم تو سالن . صدای بیس زدن های ضبط سیاوش و یادم می اومد که اون موقع برق نبود حتی امتحان کنیم . سی دی ها رو که خونه جا گذاشته بودم . پس این سی دی کیه داره می خونه . بعد دیدم سارا مث این دی جی ها کنار ضبط و باند ایستاده . با مائده و نوشین و نرگس و سارا و مهسا و شادی و محیا و زهرا و یاسمن و نگین و بهناز و نعیمه و زهرا و ستاره و اون یکی ستاره و نسترن و فرناز و سولماز و درنا و مهرناز و المیرا و سمیرا و و و کلی رقصیدیم . هی می رفتم پشت پرده که اس ام اس هام برسه . پشت اون پرده ی مضحک مزخرف که من حتی نتونستم بابامو ببینم . آخرای عروسی یه کم حالیم شد چی به چیه . کلی با هدا رقصیدیم . عکس گرفتیم . خندیدیم . با او چشمای اشکالو که موقع عقد همه مون گریه کردیم . فضا سنگین بود خیلی . عکس خانوادگی خانواده های عروس و داماد . همه چشما خیسه توش . شام که هیچی نخوردم . همه می گفتن چقد فسنجونش خوشمزه بود . من می گفتم آره من یه قاشق خوردم . بعد عروسی … تو ماشین سیاوش چپیدیم و هی من از ماشین المیرا می پریدم بیرون می گفتم تا من نیومدم راه نیفتینا . دنبال مسکن واسه هدا می گشتم . الهه رفته بود تو ماشین عروس بیرون نمی اومد =)) . اوضاعی بود . به شمیم می گم جای خالی دارین توی ماشینتون فرناز بیاد اونجا ؟ می گه ما می خوایم هی سیگار بکشیم ها . چه ربطی داشت اصن ؟ تو اون اوضاع می رم با پسرعمو های مامان سلام علیک می کنم . می گن شما نیکو خانومی ؟ باورشون نمی شد . ها ها . لوس می کردن خودشونو . بعد تو اون هیری ویری یهو همه ی اس ام اس هام فیلد می شد . آخرش چپیدیم تو ماشین سیاوش و اون قدر بوق بوق کردیم و آهنگ بلند کردیم . ستاره اینا هی می گفتن همسایه ها خوابن . منم الکی می گفتم اصلاً اینجا مسکونی نیست . هر چی می گرفتمش نمی شد . زنگ زد . جیغ جیغ های تو ماشینمونو به زور من گوش داد =)) . از صداش معلوم بود خوب نیست و تو همون گیر و دار یهو ماشین دوستای حامد چیپید جلو ماشین ما و هدا اینا پیچیدن تو حکیم و ما ادامه ی چمران رو رفتیم . جا موندیم . رفتیم از دم در خونه ی ما دور زدیم به هدا زنگ زدیم گفتیم منتظر ما وایسین . دور شمسی قمری زدیم تو اتوبان ها تا رسیدیم به هدا اینا . دم در خونه کلی عکس گرفتیم و جنگولک بازی در آوردیم . اون موقع هنوز حالیم نشده بود که چی به چیه . رفتیم بالا خونه ی هدا اینا . موهاش درد می کرد . یه شونصد تا گیره و سنجاق از تو موهاش در آوردم . یه دو لیتری آب خوردم فقط از تشنگی . از خونشون که اومدیم . مامان اینا من و ستاره رو گذاشتن خونه ستاره اینا . تازه داشت حالیم می شد که چی به چیه . اما هیچی بدتر از فردا شبش نبود . سر شام عمو اینا هم خونمون بودن . اس ام اس زدن به هدا که زود بیا و گریمه . یهو زدم زدم گریه . رفتم تو اتاق . مامان اون قدر بغلم کرد . بعد پاتختی بود . هدا حامد اومدن . خب اما الآن که جند روز از عروسی می گذره تازه داره حالیم می شه که هدا رفته خونه ی خودش دیگه . دلم برای بچه های دانشگاه تنگ شده . دلم برای مائده تنگ شده . بشینیم با هم حرف بزنیم . با اینکه هم حنابندون اومد هم عروسی اما زیاد ندیدمش . بشینیم با نوشین دوغ بخوریم و شیرازی حرف بزنیم هی با هم . هی بخندیم الکی مث این الکی خوشا . برق که هی میره و آب که فشارش شبیه شیر سماوره و هوای داغ این روزا حالمو بد می کنه و انگار داریم تو مناطق محروم زندگی می کنیم . دوری هایی که هی هست و دلتنگی هایی که هست و فاصله ها فاصله ها که هستن هنوز و هیچ راه حلی براش ندارم و خب دارم سر می کنم و دوس دارم استراحت کنم یه مدت و خوش باشم و فک نکنم به اینکه فاصله هست و فک نکنم به اینکه فعلاً معلوم نیس چه جوری باید بگذره و یه مدت باید حواسم به مامان بیشتر باشه و الهه که هر شب موقع خواب می رم پیشش که اونم موقع عقد با چشمای معصوم کودکانه اش چقدر غمش بود و گریه کرد . بابا که حواسش به من هست و نیست . هست و نیست . هست و نیست . که البته منم برای اون همینم . حواسم هست و نیست هست و نیست هست و نیست . از بعدازظهر های داغ تابستون متنفرم و به بهانه های دانشگاه و رسانه و کلاس که دیگه نیستن . برم چند تا تئاتر خوب ببینم . دیروز رفتیم گالری عکس یکی از بچه های رسانه تو خانه هنرمندان . چهلم نادر ابراهیمی هم بود . نشد زیاد بمونم . شب سی نفر مهمون داشتیم و نمی شد . کتاب هامو دوباره دست گرفتم و می خوام یه برنامه ی فشرده هم واسه فیلم دیدن بذارم که کلی عقب موندم گمونم . خیلی وخت بود دلم می خواست بی ویرایش و بی هیچی یه پستی بنویسم و فک نکنم که همه چی می گن . نوشتم . امروز هم روز تولد امام علی ئه و اون بیته که می گه آنان که علی را چو خدا می دانند – کفرش به کنار ، عجب خدایی دارند همش رو زبونمه . دلم می خواست خدا چند روزی تعطیل می کرد این سیستم ثواب و گناه رو و می فهمید که خدا بودنش به کنار چقدر بی هوا خوبی می کنه بهم گاهی که فقط تو یه لحظه هایی ازش یه چیزایی می خوام . این پست فاطمه هم که دوباره من را دلتنگ می کند .
پ.ن :کلاً هم همه مون هم یه جور بی جوری مونه .
مگر نه اینکه فاصله ها پوچند ؟
فرض کن از بخش هایی از زندگیت آنقدر مسرور و راضی هستی که گاه حس می کنی دلیلی برای اندوه نیست . و دقیقاً در کنار همین بخش ها ، بخش هایی وجود دارند که اگر نه بیشتر اما قدر همان ها تمام تو را می جود . بعد اینها نهایت با هم یر به یر که نمی شوند اما یک جوری می شود که من دو سه روزی است به حالت تهوع دائمی مبتلا شده ام و سر دردی که از صدقه سر مسکن ها گاهی قدری آرام می گیرند . بعد به همان بخش های لطیف و دوست داشتنی زندگیم فکر می کنم و جان می گیرم . بعد باز جان از دست می دهم و خسته می شوم و گاهی دلم می خواهد بگویم گور به گور زندگی و متعلقاتش و بزنم زیر دست خودم و بگویم : هـــوی ، چی داری واسه خودت تند تند می نویسی خره ؟
صفر و یک شده ام جانم . صفر و یک .
خب … پدر سارا پا به پای ماشین عروس می راند و من و سارا و مهسا و شادی که پشت ماشین را اشغال کرده بودیم و روی دست و پای هم نشسته بودیم و جیغ می کشیدیم . دست من به دوربین مهسا می خورد که در آن تاریکی فقط داشت صدای جیغ زدن ها و فاطمه گفتن هایمان به دنبال ماشین عروس را ضبط می کرد . سرمان را از ماشین بیرون می بردیم و مثل بچه ها چقدر خندیدیم و دست تکان دادیم و هوار کشیدیم . انگار نه انگار که فرداروزش دور هم در دانشگاه علوم اجتماعی و ارتباطات علامه طباطبایی می نشینیم و باز حرف استاد و درس و این ترم چند واحد داری و روش تحقیق با جارالهی وردارم یا شهابی ، جزوه افخمی داری یا نه و عزا گرفتن بچه ها برای کلاس های طولانی روزنامه نگاری عملی و دویدن که کلاس نمک دوست دارم رسانه برم که برسم و این حرف ها . آن شب مثل چند دوست قدیمی که یکی شان عروس شده آنقدر خوشی کردیم زیر نورهای زرد و نارنجی اتوبان و او ، فاطمه ی عروس که لبخندش را در آن تاریک و روشن ها و در آن سرعت ها و سبقت ها از زیر کلاه شنلش می دیدیم . دست تکان دادن ها و بوس فوت کردن هایش . در همان حالت و شلوغی ها و همان لحظه گفتم نکند حالا که عروس شده کودکی ها یادش برود و شبیه این دخترهای ابرو هشت نوعروس به دلنچسب شود که مدام، زرت و زورت به همه می گوید فداتون بشم قربونتون برم . گفتم نکند یادش برود تو سر هم زدن و خندیدین و دویدن و کلاس پیچاندن و بطری قل دادن هایمان روی میزهای سالن های بلند سقف دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران با جزوه نوشتن هایمان سر کلاس های خسته کننده ی آموخته . خندیدن ها و مسخره کزدن هایمان بعد از ” ایشالا خیره ” گفتن هایش . جا گرفتن و راه پله های پشتی را دویدن و روی آن میز سنگی نشستن . فکرم رفت که نکند زیر پل عابر نرسیده به سید خندان را یادش برود و آن اداها که من در آوردم . آیس پک خوردن های پاسداران روی هایمان و سر همت صبر کن تا من هم بیایم . نگرانی هایش . آخ نگرانی هایش . حرص خوردن هایش . گه گاه گریه کردن هایش . فکرم رفت به تمام اینها و در حالی که لبخند و نگاهش را وقتی کنار سجادش می دیدیم گفتم هه ! معلوم است که یادش می رود . مگر کم بودند آدم ها که بودند و آمدند و نماندند و دوستی نکردند ؟ مگر می شود حالا که زندگی تازه ای را از سر گرفته و از این دانشگاه و شهر و کشور می رود ، اینها را فراموش نکند ؟ نمی دانم سر کدامیک از دور برگردان های چمران بود که ما مستقیم رفتیم و ماشین عروس پیچید و صدای بوق ها و دست ها و سوت ها در گوش هایمان ته نشین شدند .
اشتباه کردم … فاطمه ، همین سنجاقک خانم که سادگی هایش دلچسب و کودکانه و شیرین و لذیذ ، تمام آن روزها را آنقدر تکرار کرد و گفت و دلتنگی کرد که در ذهن من حک شد . آنقدر خیلی وقت ها خوب برایم دوستی کرد ، که خیلی مواقع اش آدم نه انتظار دوستی دارد و نه حتی توقع اش . آنقدر ساده و بی آلایش دوستی کرد که که حتی نطلبیده هایش هم به دلم نشست . خیلی خوب نشست . فاطمه عروس شد و رفت و هیچ کدام از با هم بودن هایمان را فراموش نکرد ، مهر باطلی بر تمام تصورات آن شب من زد که در لباس با شکوه عروسی می دیدمش و چند باری هم نمی دانم چرا بغضم گرفت و نمی دانم کلاً چرا من عروس که می بینم برای لحظه ای می ترسم و بغضم می گیرد و بعد محو زیبایی و سپیدی اش می شوم . فاطمه هیچ کدام از دانشجویی هایمان را از یاد نبرد و دوستی ها را به بهترین شکل ممکن در تمام روزهای من جاری کرد و می کند . همین زودی هاست که برگردد و باز بخندیم و بچه شویم و “ویران می آیی” را از سر بگیریم .
۱۳ خرداد امسال – تولدم وقتی از در وارد شدم ، دسته گل زیبایی را روی میز دیدم که وقتی کارتش را دیدم واقعاً باور نکردم ، واقعاً باور نکردم . گل از طرف فاطمه بود که با وجود نبودنش کنار من ، جانشین فرستاده بود و چه جانشین زیبایی . گل های لیمویی و بنفش
بعد ، از پا می افتم , از لای پرچین ها سر می خورم و روسری رنگارنگ گلدارم لای چوب ها می ماند و سـُر می خورم و می افتم . همان کناره ها . در حاشیه ی باغچه و پرچین و خانه . عطر نان می آید . موهایم روی صورت بی حالم پریشان می شود . بلندم می کنی و می گویی برخیز بانو ، برخیز تا بدویم . گل گل روسری را روی سرم پخش می کنی . بوی خوب روستایی ها می پیچد . می گویی برخیز و ببین که چه مه ای گرفته همه جا را . زیر لب می گویم : آبرنگ . شعر می خوانی و بعد ، من صبور می شوم .
همین روزهاست که یادداشتی روی لپ تاپم برای خانواده و فرانسیسکو و چند دوست بگذارم که :
جای دوری نیستم . نگرانم نشوید .
گوشی همراهم نیست .
شاید فقط دو روز .
بله بله حتماً چند روز قبل از عروسی بابونه خودم را می رسانم .
پر واضح است که نمی شود . نمی توانم . بگذریم , تو تا کی امتحان داری ؟
پ.ن: آ…رام باشیم و صبور .






