بعد چند قطره آب از سر انگشتانم روی سیب زمینی های خاک آلود می ریزد . کاش می شد در همان بوی خاکشان بمیرم صدبار . دارم سیب زمینی ها را پوست می کنم و نگین نگین خورد می کنم که صدای دونا دونا از گوشی ام بلند می شود . تا می روم جواب بدهم قطع می شود . پنجره را باز می کنم و بوی تلخ چهارشنبه ی لوسی به آشپزخانه می ریزد . در یخچال را باز می کنم و پاهایم خنک می شود . سیب زمینی ها دارند سرخ می شوند . نمک می پاشم رویشان و در کابینت را باز می کنم و یک بشقاب سفید در می آورم و روی میز می گذارم . مایع شیشه شوی را روی شیشه ی میز می پاشم و با دستمال سفید پاک می کنم . بوی تازه ای مشامم را پر می کند و دلم برای بوی سیب زمینی های خاکی تنگ می شود . در کابینت زیر سینک را باز می کنم و سبد سیب زمینی ها را بو می کنم . آب در دهانم جمع می شود . بلند می شوم و سیب زمینی ها را این ور آن ور می کنم . باد ، لپ پرده ی سفید راه راه بنفش و صورتی و سرخابی مان را باد می کشد . پرده را می گیرم و دو طرف صورتم می گیرم و از پنجره خم می شوم . پایین را نگاه می کنم و دونا دونا زیر لب زمزمه می کنم .
جزوه ی اصول سازمان مدیریت را روی میز می سرانم و به پاکت روی گوشی ام نگاه می کنم . اس ام اس جواب می دهم و دست هایم را زیر لپ هایم می زنم و مثلاً دارم می خوانم . سیب زمینی ها دارند روغن بازی می کنند و باد موهای جلوی پیشانی ام را هی می کشد .
اینک احساس و اقرار می کنم که آرزویی مانده است . آرزویی برآورده نشده ، و آن این است که تو را از پی مرگم اشک ریزان و نالان و فریادزنان و نفرین کنان نبینم ، همچنان که فرزندانم را ، دوستانم را ، یاران و هم اندیشانم را …
چهل نامه ی کوتاه به همسرم – نادر ابراهیمی
نـادر را به خاک سپردیم .آرام بخوابی مرد بزرگ …
امروز ، از سر صبح دلم غمگین بود .
آقای نادر خوب من , آقای محترم و دلپذیر من , آقای خوشایند و نازنین من , سوگنامه بنویسم برایتان ؟
- ببخشید آقا ، من در این شهر کسی را نمی شناسم .
ویبره ی گوشی ام را حس کردم و باز کردن پاکت اس ام اس و خواندن این جمله : عزیزم ، نادر فوت کرد .
اینجا هیچ کس نیست که غروب ها به من خوش آمد بگوید .
آقای بزرگ ، آقای اسطوره ی روزهای بزرگ شدنم ، چگونه بگریم ؟ چگونه باور کنم ؟ چگونه بپذیرم ؟
آقا اینطور نکنید ، دیگر تمام شده است آقا .
این مجله ای که برای کلاس صفحه آرایی رسانه ام ، روی جلدش را به لبخند تو آراسته بودم ، که نامش را به نام با صلابت تو معطر کرده ام ، که مقاله اش را با گفتن از قلم خوش رقص تو ارزش داده ام . تو به من بگو … چگونه تمامش کنم ؟
فراموشی را بستاییم ، چرا که ما را پس از مرگ نزدیکترین دوست زنده نگه می دارد.
کتاب هایت ، دفترهایم ، عکس هایت ، آه … پوستر چهره ی نازنین تو ، آقای خالق عاشقانه ها ، من چگونه باور کنم ؟
یاد تو هر لحظه با من است ، اما یاد ، انسان را بیمار می کند .
این تومور و فراموشی و نشناختن ها ، آخر تو را تمام کردند ؟ آقای نادر نویسنده ی بزرگ ، من چگونه بگریم ؟
دست هایتان را می بوسم . دست های خوبتان را می بوسم و می خواهم که سخت بفشارم استاد گرانقدرم .
آقا من می خواهم به ستاره آباد بروم .
دلم ، نادر بزرگ ، دلم حال بدی دارد و دود ، دود دیدگانم را آزار می دهد و اندوه از سر و پای من بالا می رود . کاش بودید آقای نادر ، کاش بودید کمی بیشتر ، کمی دیرتر ، یا حالا که رفته اید ، دست کم ای کاش بر می گشتید . کاش می دانستید که نمی توانم باور کنم . و این اشک ها ، این اشک ها ، به خدا نمی دانم از چه روست ؟
دیر است برای بازگشتن ، برای خواندن تصنیف های کوچه و بازار ، برای بوییدن کودکانه ی گلها .
غمگینم . انگار که یک جای ذهنم ، یک ساختمان قدیمی پر خاطره ی پیر ریزش کرده است .
دستمال های مرطوب تسکین دهنده ی دردهای بزرگ نیستند . اینک دستی ست که با تمام قدرت مرا به سو ایمان به تقدیر می راند . اینک ، سرنوشت ، همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند .
شاید ، شاید که ما نیز عروسک های کودکی یک تقدیر بوده ایم … نمی دانم …
آی ، خدای بالای سر ، بگذار بگویمت ! خوب نمی کنی این روزها با ما . خوب نمی کنی … و دلگیرم از تو … دلگیرم … خوب نمی کنی با ما …
پیشتر ها که از نادر بزرگ گفتم :
نادر ابراهیمی – آذر هشتاد و پنج
تاثیرگذارترین ها
وحشی می گریم
و ….
شب هایی که دلم می خواهد تنهایی باشد و نیو کالکشن میوزیک و یک گوشی خاموش و نم باران و آرزوی کاش راه ها طولانی و طولانی تر شوند . آرزوی کاش به خانه نرسم …
وقت های کم دوام قناعت محض و تکرار اینکه :
مگه من دیگه از زندگیم چی می خوام ؟
خب … این منم که بیست ساله ام . ۱۳ خرداد ۶۷ تا ۱۳ خرداد ۸۷
حالم ؟
راستش درست نمی دانم ولی
یک نفر دارد درون من داد می زند : بگو خوبم .
ممممم , خوبم و خیلی خسته
و خوشم از اینکه , خالی نبوده ام … :)
امــروز و با تغییر مسیر ها و بیش و کم هایی ، شاید باید گفت : هـر روز
گیشا – ونک
پیاده روی
گاندی – آرژانتین
پیاده روی
آرژانتین – سید خندان
پیاده روی
سید خندان – عباس آباد
پیاده روی
عباس آباد – هفت تیر
هفت تیر – سید خندان
سید خندان – شریعتی
پیاده روی
شریعتی – میدان محسنی
پیاده روی
میدان محسنی – میرداماد
پیاده روی
میرداماد – میدان محسنی
میدان محسنی – ونک
ونک – گیشا
پیاده روی
گیشا – مرزداران
پیاده روی
مرزداران – اشرفی اصفهانی
پیاده روی
اشرفی اصفهانی – گیشا
آدم در این شهر پیر می شود …
خستگی هایم را داد نمی زنم . دارم یاد می گیرم که کسی نفهمد مگر از اینکه صدایم در بیاید .
می ترسم که دهه ام دارد عوض می شود … دارم می ترسم و انگار در این چند روز باقی مانده تا نحسی خـرداد باید پرونده هایی را ببندم و پرونده هایی را باز کنم و مممممم کارهای عقب افتاده ام را دارم انجام می دهم .
تمام حجم های زندگی ام سنگین است . تمام تمامشان سنگین است .
امشب باید برای دلم کمی شعر بخوانم .
دخترکی در خیال من دارد لی لی بازی می کند تمام روز …
با گوشواره های رنگ وارنگ شلوغ …
شب شده ، کاش بخوابانمش .
تو می بینی اش که از پشت خستگی و بزرگ شدنم چقدر سرک می کشد ؟
درست وختی که دارم با دنیای سخت سر و کله می زنم ، از خواب بیدار می شود .
آنقدر خسته ام می کند که شاید چند روزی قرص خواب آور در حلقش بیندازم .
ببین چه آرام نفس می کشد …
این دخترک منم که خودم را خواب می کنم .
دارم به طرز وحشیانه ای بیست ساله می شوم .
کاش دستم را به دیوار بگیرم و آهستگی کنم …
خیلی چیزا هس که نمی شه برا کسی توصیفش کرد . برا کسی توضیحش داد . برا کسی تعریفش کرد . اگه هم برا کسی بگیش یا فک می کنه خیلی آدم بد و بیخود و خری هستی . یا فک می کنه تو از دست رفتی و دیگه نمی شه برات کاری انجام داد . در صورتی که همون آدم چه بسا خیلی بیشتر از این چیزا به ذهنش رسیده و به کسی نگفته و اون هم دقیقاً همین مشکل تو رو داره .
فرقش تو یه چیزه . تو ادعات نمی شه و اون می شه .
تو مث اینی . ببین کف دستمو ! تو آره مث اینی .
و اون نیس .
فرقش اینه که تو اتفاقاً کاملاً طبیعی و نرمال و اوکی هستی
اما اون کاملاً متظاهر و گند و عوضیه .
آرومم .اینجوری نیگام نکن . فقط می خواستم حق مطلب ادا بشه :)








