
امروز صبح به کلاس تکنیک مصاحبه ی فریدون صدیقی دیر رسیدم ، خبـر ِ حسین قندی تشکیل نشده و دو کلاس در هم ادغام شده بود . صندلی ام از همیشه نزدیک تر به استاد بود . حرکت های دست و پرش گاه و بی گاه ابروها . نگاه های تند با مردمکی نافذ ، ابروهای پرپشت و موهای مجعد پریشان و . قامت بلند و بازی با دست ها . دست ها . دست ها . لحن صدا و حرف هایش … حرف . حرف های .ش . چروک دور چشمانش که به احتمال سالخوردگی اش رنگ باور می داد . آنقدر خوب می گفت که حتی برای هیچ کس نمی شود توصیف کرد که چقدر . آنقدر محو می شوی و در لحن کلامش دست و پا می زنی که آخر خودش با مـزاح لطیفی ، بیرونت می کشد .
کلاس برای او چه دیر و برای من چه زود می گذرد .
نمی دانی چه لذتی جام ذوقت را پر شراب می کند وقتی خنده اش را جمع می کند و می گوید عجب مصاحبه ی خوبی بود هـا نه ؟
امـروز می گفت : خواهش می کنم غیرمنتظره باشید . هر روز که می بینید مثل دیروز هستید از خانه بیرون نیایید . خیابان ها خلوت تر می شود .
کاش می شد سال های سال از فریدون صدیقی تکنیک مصاحبه آموخت …
—————————————————————-
بعد که باد کولر تنم را مور مور می کند ، روی صندلی پیانو می نشینم و دست هایم را با همان والس قدیمی می رقصانم . سی و یک اردیبهشت را لبخند می زنم و یادم به تمام کارهای ناتمامم می افتد …
شاید باید بیشتر بنویسم … بیش تر .
می دانم , می دانم .
وقت هایی که وارد حوزه ی تازه ای می شوم و به یاد ابتکار ها و فکر های اجرا نشده و ایده های مرده ام می افتم ، حس آزاردهنده ای غالبم می شود که افسوس … بسیاری از استعدادهای خود را زمانی کشف کردم که دیگر راه خود را برگزیده بودم …
خدا باید به هر کداممان حداقل سه بار عمر می داد و هر بار با مختصات زمانی و مکانی و شخصیتی و اجتماعی و فرهنگی متفاوتی …
خـدا چشم غـره ام می رود .
پ.ن : سفـری در پیش . محـض خنده و خوشی با دوستان
معـرکه بود The Fountain
عاشق صدای پـُرز های درخته شدم وقت تکان خوردن .
انگار واقعاً نفس می کشید .
نمیــر , نمیــر …
دویدن را همیشه دوست داشته ام . دویدن برای چیزی که هی بدوی و هی نرسی و بعد که رسیدی هیچ جیز تمام نشود و باز دویدنی در کار باشد . این روزها که دارم می دوم و همه چیز را خیلی زود به دست می آورم . گاه حس می کنم تمام می شود در لحظه و به صفر می رسد . انگار که یک لحظه و یک لحظه که گاه به درازا می کشد و چه بسیار لحظه ها که پشت سر هم می گذرد در قالب همان لحظه ، حس می کنم همه چیز صفر می شود . بد است . آنقدر که تمام خستگی را به دوشم باقی می گذارد و تمام خواب هایم را آشفته می کند و من را بی حال و بی رمق تر از همیشه . چیزهایی برایم تغییر کرده است و بختک شک که لحظه ای ذهن آدم را رها نمی کند .
از قبل از عید که چند جلد با هم خریده بودم دیگر طرف کتاب فروشی نرفته بودم و هر چه بود امانت هایی بود که خواندم و کتاب های نخوانده ی خودم اگر حوصله ام می کشید که دست بگیرمشان . حالا در اوضاعی که حقوقم را نداده اند و دست به پس اندازم هم نمی خواستم بزنم و از بابا و مامان گرامی هم نمی خواستم که پولم بدهند برای این مهم و خیال خرید از نوع نمایشگاه کتابی را از سرم بیرون کرده بودم ، کلی بن کتاب به دستم رسید و رفتم مقادیر انبوهی کتاب خریدم نمایشنامه و رمـان و ارتباطـات و شعـر و روزنامه نگاری و تبلیغات و داستان کوتاه و نقـد ادبی . حالا وارد مقوله ی بحث درب و داغان و ضایع -دقیقاً ضایع- بودن نمایشگاه نشوم اما دوست دارم . نمایشگاه را دوست دارم و آن فضا و آن خستگی ها و پا درد و ناهار بدمزه و بستنی با لذت و بطری بطری های خالی آب معدنی و راهـروهای پر ازدحـام و آشنا دیدن و هی آشنا دیدن و فضای دوست داشتنی مرکز و چشمه و نی . مخ نوردی های رادیو نمایشگاه و بادکنک های آسمان بالای سرش . اصلاً یک حس قیلی ویلی گونه در من ایجاد می کند که خیلی خوشایند است .
ساعت دو و نیم نیمه شب است و Accidental BaBies – Damien Rice خیلی ملایم می خواند و در حال پیاده کردن گزارش امـروز هستم و مکث های طولانی مصاحبه شونده روی اعصاب من است از بس که خسته ام . جهت ایجاد زنگ تفریحی برای فضا گاهی سراغ سر هم کردن گزارش استاد صدیقی رسانه می روم . ۹ صبح کلاس دارم و کار عملی ساعت بعدش را هم هنوز انجام نداده ام و خسته هستم و درسم را دوست دارم و کارم را دوست دارم و خسته هستم و زندگی ام را به شدت مدیریت می کنم خیـر سرم .
جمعه عصـری که گذشت ، طی مراسم قشنگی تحت عنوان ” بله برون ” هــدای من انگشتر مرواریدی به دست چپش کرد . گل بابونه ی من .
صبح ، ساعت ۶
دروازۀ روز را باز کردم و قدم به درون گذاشتم
مـزۀ رنگی آبی و پر طراوت در پنجره به من خوش آمد گفت
چین روی پیشانی ام از دیروز باقی بود …
ناظم حکمت
دلم می خواهد به یک روستای سبز دور بروم . جعبه جعبه عکس با خودم ببرم از آدم هایی که پیش از این ندیدمشان . یک پاکت گلابی تازه ی شیرین . یک چمدان لباس سبک . سیزده کتاب از نویسنده هایی که نمی شناسمشان . یک بطری شربت بهار نارنج و یک پتوی چهارخانه برای شب ها که یخ نکنم . بی هیچ تقویم و ساعتی حتی .
تمام دالان های ذهنم از نگرانی هایی پر شده که دارد هر روز قسمت تازه ای از دیوارهایش را می ساید . امروز نیم رخ به آینه ایستادم و اریب به خودم در آینه نگاه کردم . گردنم یک جوری شده بود که حس کردم چقدر خسته است راستی .
کو باران اردیبهشت ؟
بنشین اینجا برایم تا صبح بخوان . خوب بخوان .
یک چیزهایی دارد در زندگی ام Bold می شود که نمی دانم باید یا نه.
یک چیزهایی دارد در زندگی ام Italic می شود که نمی دانم باید یا نه.
یک چیزهایی دارد در زندگی ام Underline
می شود که نمی دانم باید یا نه.
یک بایدهایی در زندگی ام دارد که نمی دانم چیزهایی یا نه.
دلم می خواهد لب یک پنجره بنشینم و یک بعدازظهر ، به گنجشک های روی سیم برق کوچه مان نگاه کنم و حسرت خنگی شان را بخورم …
آهـای , گنجشک های خنگ کوچک ! خیلی خرید که خوشبختی تان را نمی فهمید .
————————————————————————-
هر از چندی وبلاگستان روی ویبره می رود و بحثی مطرح می شود و عده ای پست بخصوصی را پرچم می کنند و در گودر هایشان آن پست را شیر می کنند و در پست های بعدیشان به حمایت و تشویق می پردازند . بعد عده ای دیگر اگر خیلی محترم و با کلاس باشند از کسی نام نمی برند و با هوشمندی حیرت برانگیزی ، مقدار متنابهی ناسـزا به همان فرد یا پست مورد نظر حواله می کنند . سبک دیگری هم وجود دارد که وبلاگنویس با زبان دریده و بی پروای خود ، حجم عظیمی از اصطلاحات چاله میدانی و لمپنی را در پست خود به کار می برد و ادعا می کند که من از هیچ کس و هیچ چیز نمی ترسم و چه کسی به من گفته بالای چشمم ابروست و من آدم خیلی جالبی هستم و آینه می گیرم جلوی هر کسی که ناسزایم گفت و بد و بیراه به سویم پرتاب کرد . و در حالت حاد ، وبلاگنویس به صورت خیلی جالب تری می گوید که اگر بدم گفتید ، من بدترش را می گویم و من خیلی بلدم و من از شما خیلی بی ادب تر و بد دهان تر هستم و الخ .
من ، خودم را در هیچ کدام از مواردی که تاکنون به بحث و شورش ختم شده است صاحب نظر نمی دانم و ادعایی هم در این باره ندارم . اصل صحبتم این است که وبلاگ ها و اصولاً جامعه ی مجازی یک هاله ای اطراف ما می سازد که باعث می شود ، خیلی ادعایمان بشود و حرکت های نمادینی هم در جهت همان ادعاها انجام دهیم . اما نه در واقعیت … هرگز نه در واقعیت . که در همان جامعه ی مجازی و یا همان وبلاگستان خودمان . خلاصه بگویم ، فارغ از موضوع بحث و گفتمان هایی که به راه می افتد که البته شخصاً ترجیح می دهم از آنها با عنوان “بـازی های سرگرم کننده برای اوقات فراغت” یاد کنم ، حرفی را بزنیم یا ادعایی را بنویسیم که در عالم واقع و ملموس هم معتقد به آن باشیم و یا دست کم در زندگی شخصیمان به آن روش عمل کنیم . بعد فکر می کنم هر کسی از فردا بلندگو دست نگیرد و این حرف ها را توی بوق بگذارد و یک عده هم برایش کف بزنند .
نکته ای هم من باب موضوعات مطرح شده بگویم که ، علیرغم طرح بسیاری مسائل تابو و یا مسائلی که روی آنها نظر همگانی و یا تعصب خاص وجود دارد ، اما نظریه پردازی در این خصوص نه در قدمت ِ نداشته ی این قبیل بحث ها در کشورمان می گنجد و نه با بسیاری از شئون عرفی و شرعی ما تطابق دارد . یا به عبارتی صریح تر ، با بسیاری از این شئون در تعارض است . و همان فرهنگ و جامعه و عرفی که می گوییم چرا این مسائل در بعد عملی برایش جا نیفتاده ، طرح این مسائل و سپس پرداختن به آن توسط عده ای که کارشناسی لازم را ندارند هـم در ظرفیتش نمی گنجد و یا به بی احترامی و بی حرمتی ختم می شود و خلط بحث پیش می آید و روند آن هم از مسیر علمی خود خارج می شود .
توضیح اینکه ، اگر بنده اشتباه می کنم و اصلاً بحث ها جنبه ی علمی ندارند که من همین جا از اینکه با پابلیش این پست خودم را کمی درگیر روال بـازی تان کردم عذر می خواهم و همین جا از دوست بعدی مان می خواهم که تاس بیندازند و بازی را از سر بگیرند . اگر هم که قـرار بر این است که بحث به شکل گفتمانی و با حفظ شئون فردی و اخلاقی باشد ، به صراحت می گویم ، این لحن و ادبیات و به خصوص فضا ، اصلاً مناسب اینچنین موضوعاتی نیست . و فکر هم نمی کنم که هیچ یک از کارشناسان و صاحب نظران و پژوهشگران این حوزه از تجربه های فردی و شخصی خود بگویند و از این روش خوانندگان خود را آگاه و راهنمایی کنند .
پ.ن : صراحتاً عرض می کنم که این پست هیچ مخاطب خاصی ندارد و در عین حال همه می توانید به خودتان شک کنید .
پ.ن۲ : لطفاً غر نزنید که چرا کامنتینگ وبلاگت را برای اکثر پست ها اکتیو نمی کنی ، اگر حرفی دارید ، ایمیل من این گوشه ، درست زیر دکمه ام گذاشته شده است ، می توانید به خودتان زحمت بدهید و نظر خود را به صورت ایمیلی برای من ارسال کنید . قطعاً بی پاسخ نمی ماند .





