گذشته از حواشی و سوال های اساسی در مورد خود مراسم و تعداد مهمانان که از قضا و اتفاق یکی از آنان هم خبرنگار این پایگاه خبری بوده است ؛ من که الآن ترم چهار روزنامه نگاری هستم و ترم اول موسسه ی مطالعات و تحقیقات رسانه و دوره ی خبر باشگاه خبرنگاران و موسسه ی ایران را هم گذرانده ام ، بـار خبــری این خبــر منتشر شده را اصلاً درک نمی کنم .
و ویژگی خبری اش را اصلاً نمی فهمم .
اصلاً .

گاه ، شب های تابستان تنم آنقدر برجسته می شود که باد کرخت کننده ی کولرهایش از صورتم وزیدن می گیرد . و بی حالی و پوچی گاه و بی گاهش به چشمانم می ریزد . بعد در تختم می خوابم و در خود جمع می شوم و تا صبح صدای اتوبان ها می آید و نورهای زرد و گذرهای بی شتاب و ترس مخفی شب ها . چشمانم را می بندم و نمی فهمم چه طور صبح می شود و آفتاب ، رنگ عرق بر صورتم می زند . صبح می شود و من هر چه فکر می کنم یادم نمی آید دیشب چند خواب دیده ام و آدم های خواب هایم را در کدام خیابان ملاقات کرده ام ؟ یادم نمی آید روی کدام تاب رنگینی نشسته بودم و تو تابم می دادی و من بالا می رفتم هی . هی بالا می رفتم و تو هلم می دادی و بالا می رفتم هی . هلم می دادی و بالا می رفتم هی . و بالا می رفتم هی . می رفتم هی . هی . تو .
شب بود . تابستان بود . باد بود اما وحشی . دویدن بود و خوشی های پیاپی .
بالا می رفتم هی . هلم می دادی تو .

شما به احساس مالکیت اعتقاد دارید ؟

خیلی راحت به آدما خوبی می کنم .
زیاد ! هم کمـّـی . هم کیفی .
خاک بر سر بی لیاقت آدما .

این الآن تو دستمه … خریدمش !

باهاش دارم زمین و آسمونو چنگ می زنم .

گاهی تمام شب تا صبح ، کتاب ها را زیر و رو می کنم
که شاید ، یک نفر از این مدعی های کهن و نوی ادب و فرهنگ ،
دست کم یکی از احوال کنونی مرا ،
روی صفحه ی کاغذ با کرشمه ی کلماتشان آذین بسته باشند.
سپیده که می زند ، ناامید از نام تمامشان
دست به قلم می برم و روی تمامشان را سپید می کنم .
و سرمست از باده ی غرور ، جلوی پای خود نیم خیز می شوم .
البت این اتفاق اغلب در خواب و گیجی رخ می دهد و نه در بیداری و هشیاری .

آی , گل بابونه !

این روزها چه می گویند که دیگر ما با هم جمع بسته نمی شویم ؟
این روزها ی شور . روزهای شک . روزهایی شبیه مروارید سپید .
این روزها که بعد از نام تو ، نام خوب دیگری می آید و دیگر نه نام من . این روزهای انقطاع و اتصال . سر به دیوار تکیه می دهم . تو پشت دیواری . دیوار من زرد و دیوار تو آبی . دیوار من زرد و دیوار تو قرمز . دیوار من زرد و دیوار تو سبز . دیوار من زرد و دیوار تو بنفش . نام خوبی است که آرامش ات می آورد و دنیا دنیا می ارزد . اما نخواه از من که آشفته نشوم از لحظه ای نبودنت . از این گسستگی ” ما ” ی ما . بعد بغض می کنم . قیافه ات را با همان ته خنده ات جمع می کنی . می گویم گلپر . و بعد با مکث . گل – پَر .
اینها را امشب نوشتم که یادت نرود آراستگی و تازگی ” ما ” یمان را . تمام آن زیر و بالایی که من در این بیست سال با تو تجربه کردم و همیشه چراغ بودی . نه . از من نخواه که بغض نکنم . لحظه ای زیر گریه نزنم . این طور از حجم تو خالی نشوم . با تمام خوبی هایی که صد دنیا ؟ آه نه … صد چه حقیر است این میان . که هزاران دنیا می خواهمت ، اما چه غمی افتاده به دلم امشب .

بغلت می کنم . و خوب خوب نگاهت می کنم . انگار که دلم بخواهد تمام خواهری ات را از آن خود کند .

گل بابونه . هـدای خوبم .