شبیه میدان شـده بودم .

شلوغ ، در هم ، پر از آدم و اتوبوس و ماشین ، نورهای پررنگ و بوهای غریبی که خانگی نیستند.

غــربال آدم ها را دیده ای ؟
آنها که می مانند و با آرامـش به تو لبخند می زنند.
و آنها که دست و پا می زنند و از مربع های ظریف عبور می کنند.
در حالی که صدای نعره و جیغ و فریادشان ، ذهن تو را خراش می دهد.
آنها که می مانند با بودن های موثرشان.

غــربال آدم ها ، شاید بی رحمانه و قطعاً ضروری است .
به اولیش شک دارم . به دومی اش اطمینان .

پاهایش را که روی زمین می کشید ، خاک بلند می شد و موهای درهم و آشفته اش درجه به درجه روشن تر می شد . لای مژه ها و بین ابروهایش ، گرد و غبار بود . انگشت هایش به طرز نامعمولی خم و کج می شد . دهانش ناگاه به شدت جمع می شد، گویی از چیزی به عجز آمده است . و چشمانش را آنقدر روی هم فشار می داد که اگر می دیدیش ، حس می کردی دارد درد می کشد یا زخمی دارد به شدت خونریزی می کند یا استخوان زانوهایش خورد شده است . گردنش مثل کسی که در تاکسی نشسته و هی به خواب می رود و هی با دست انداز بعدی از خواب می پرد ، روی شانه اش می افتاد . هی روی شانه اش می افتاد . گردنش . گردنش هی روی شانه اش می افتد هی . زیر پلک چپش می پرید و دست هایش را به ناگاه مشت می کرد و روی شکمش می کوبید . محکم . محکم روی شکمش می کوبید دست ها را . بعد گویی که از حال رفته باشد از کمر خم می شد و آرام همان طور که به دیوار گلی پشت سرش کشیده می شد , روی زمین می افتاد و مثل مرده ای که در حال جان کندن باشد شروع به تقلا می کرد . صورتش را به خاک می سایید و چیزی جز دو مردمک قهوه ای اش که هر از گاهی با گشودن پلک هایش نمایان می شد , در آن صورت تمام به رنگ خاکش ، جلب توجه نمی کرد . چند لحظه ای به خودش آنقدر جمع می شد که حرکتش شبیه کرم بود و آدم چندشش می شد . بعد شروع می کرد به چنگ زدن خاک . آنقدر چنگ می زد و که تمام سر پنجه هایش زخم و خونین می شد و دوباره از حال می رفت . گاهی گردنش به راست می چرخید و ناگاه حرکتی به سمت بالا می کرد گویی که برق گرفته باشدش یا کسی در گوشش زده باشد یا چیزی شبیه اینها . همان طور که روی زمین افتاده بود و فاصله ی میان از حال رفتن ها و جان کندن های بعدش کم شده بود , یک بار که از حال رفت همان طور افتاد و مرد و روح از تنش پرید . با چشم های باز قهوه ای اش که آیینه ی دیوار گلی و آسمان آبی بالایش شده بود . با همان صورت خاکی و موهای آشفته و تنی که انگار با خاک شست و شویش داده بودند . شست و شو داده بودند تنش را .با خاک . همان طور که سر پنجه هایش خونین و زخم بود و همان طور که پیچیده بود مثل بچه ای که داخل رحم مادرش جمع و زانو در شکم خوابیده . نه . نخوابیده . مرده . مثل بچه ای که داخل رحم مادرش جمع شده و زانو در شکم مرده است . قهوه ای چشمانش ، آیینه ی آسمان بود و دیوار گلی بالای سرش . خوابیــــ … مرده بود همان طور . همان طور بود مرده .

ناتــور گرامی گفته است که از نخوانده هایم بنویسم . از آن کتاب هایی که دست گرفته ام اما یا بی حوصلگی یا کشش نداشته ی کتاب ها یا فقر سواد من یا تنبلی ، باعث شدند که آنها نخوانده رهــا شوند یا در کتابخانه ام خاک بخورند یا بی تورق به صاحبشان بازگردند .
خیلی زیادند . خیلی .
بله ! درست حدس زدید . یک چراغ روشن ! من از کافکا جز مسخ ، هیچ نتوانستم بخوانم ، دست گرفته ام اما به ده نرسیده – صفحه شان را می گویم – رها شدند .
کلیدر دولت آبادی حوصله ام را سر برد و کفــری شدم که با آتش بدون دود ابراهیمی در یک سطح می گذارندشان .
از سارتر هرگز نخواندم . خواستم اما نشد . نپسندیدم یا نتوانستم یا بی سلیقه بودم از دید بعضی . نشد نهایتاً .
ساختار و تأویل متن بابک احمدی را زیاد دست گرفتم اما آنقدر قطع و وصل شد و می شود که تمام نشده هنوز که هنوز است .
خداحافظ گری کوپر نیمه رهــا شد در سفر تابستان پار به شیراز .
خواب زمستانی گلی ترقی و شب های چهارشنبه ی آذردخت بهرامی را نیمه رها کردم اما بعد برگشتم و خواندم و خیلی هم دوست داشتم .
مکتب های ادبی – دو جلد – رضا سید حسینی را گزینشی خوانده ام و یک جورهایی حیف کرده ام با این طرز خواندنم و این صحبت ها .
شما که غریبه نیستید هوشنگ مرادی کرمانی را هم هنوز تمام نکرده ام . آبروریزی است ، این امانت یکی دو سالی می شود که دست من مانده است . اگرچه صاحبش را هم هفت هشت ده ماهی می شود که ندیده ام .
هیس ِ محمد رضا کاتب و آزاده خانم و نویسنده اش ِ رضا براهنی و طاعون آلبر کامو و بر جاده های آبی سرخ نادر ابراهیمی را هر کدام نصفه و نیمه رها کردم و هر بار هم به دلیلی .
ناتور دشت سلینجر را با عرض معذرت هنوز تمام نکرده ام یادم نیست درست چقدر از اولش را خوانده بودم که ماند همان طور .
عشق سال های وبای مارکــز را نیز .
همنوایی ارکستر شبانه ی چوب های رضا قاسمی را هم یادم نیست تا کجا خواندم .
همه نام های ساراماگو
بادبادک باز خالد حسینی
چشم هایش بزرگ علوی
ماجرای عجیب سگی در شب
زندگی در پیش رو
سه قطره خون هدایت
قمارباز آل احمد
- وای -
یادم نیاور … ! جزیره سرگردانی
موسیقی آب گرم

کلاً احساس می کنم از زندگی ام عقب هستم و اگر ندوم شاید دیگر فرصت نشود که هر چه جلوتر می رود حس می کنی کمتر وقت داری و انگار هیچ نفهمیده ای و هیچ نکرده ای و هیچ نخوانده ای و ندیده ای و همیشه دیر است و همیشه دیر هستیم و احساس گناه می کنم و عذاب وجدان از این همه که از دست می دهم و از دست می روند و از دست می روم …
شاید اصلاً نشستم به فهرست نویسی و نمی دانم
اما چقدر ” نخوانده های باید خوانده می شده تا امروز ” زیاد دارم و این چقدر ناراحت کننده است و وای , چقدر و خیلی و بسیار زیاد .
دعوت می کنم از هر کسی که حس می کند یکی از پست های وبلاگش ، باید بهانه شود برای دوباره دست گرفتن کتاب هایی که روزی رهایشان کرده است .
سپاس از ناتور گـرامی .

سردمه!
مثل موری که زیر بارون تند ,
رد بوی خط راه لونه شو می جوره!
عین هستی و زوال
این قدر پا پیچم نشو!

پناهی ِ مرحوم

” گوید : همچنان که تو آیات ما را فراموش می کردی ، امروز خود فراموش گشته ای “

طه – ۱۲۶

پ.ن : گمشدگان

با صدای تار ، گریه که نه , می شود زار زد :)

تلفن را که روی دستگاه شارژ گذاشتم ، خودم را روی فرش پهن کردم طوری که پاهایم را چسبانده بودم به شوفاژ . جوراب مچی کوتاه سفید پایم بود و پاهایم اولش نمی سوخت . بعد که نوک انگشت هایم سوخت ، غلتیدم روی تمام جزوه های پراکنده و روی گوشی و روی اتود و شکلات نصفه نیمه ی روی زمین . به پرده نگاه می کردم که نور دم غروب یک روز برفی ، رنگش را قرمز کرده بود . شلوارم تا زیر زانو بود . تمام پشت دو پایم و ساق ها تا دم مچ یخ کرده بود . دست هایم را تند تند رویشان می کشم که گرم شوند . دلم لحاف می خواهد . بلند می شوم خودم را در آینه قدی جلوی در ورانداز می کنم . شبیه همیشه نیستم . قیافه ام مثل احمق ها شده . خمیازه می کشم و روی جزوه هایم راه می روم . داغی سر انگشتانم از بین رفته . در اتاق آخری را می بندم که سوز می راند به بیرون . ژاکت راه راهم را از روی تخت ور می دارم و تنم می کنم . همین طور که به طرف آشپزخانه می روم ، اس ام اس جواب می دهم و بعد گوشی را روی کابینت آشپرخانه می گذارم . فنجانم سفیدم را از کنار سینک بر می دارم . دانه های قهوه ی صبح تویش خشک شده اند . آب گرم را باز می کنم ، فنجانم را می شورم و چای ساز را روشن می کنم که داغ شود . صدای تلفن می آید ، می روم جواب دهم که قطع می شود ، شماره را نگاه می کنم ، لابد اشتباه زنگ زده است ، ناآشناست . آب چای جوش می آید . چای می ریزم در فنجان . خوشرنگ . گوشی را از روی کابینت بر می دارم . می آیم داخل اتاق . فنجان را روی میز می گذارم ، صدای دیمین رایس را زیاد می کنم ، به هال بر می گردم ، جزوه هایم را از روی زمین جمع می کنم و دسته دسته . بر می گردم به اتاق ، فنجان را از روی میز برمی دارم و لپ تاپ را ور می دارم می آورم بیرون و می گذارم روی صندلی پیانو . دیمین رایس را بلندتر می کنم . جلوی موهایم را شانه می زنم و کش گیس های دو طرفم را باز می کنم و دوباره می بندم . به آشپزخانه می روم تا یک حبه قند بردارم . روی کابینت ها دنبال گوشی ام می گردم . یادم می آید که با خودم به بیرون برده ام . کنار جزوه ها پیدایش می کنم . به شوفاژ تکیه می زنم و پاهایم را جمع می کنم و می نشینم . ساق پاهایم یخ کرده . به قسمت اسپنسر در جزوه رسیده ام ، چای می نوشم و صدای اس ام اس می آید . دیمین رایس دارد می خواند : اَند سو ایت ایز … آه … من چقدر درس دارم . من هنوز امتحان هایم تمام نشده ، دستم را محکم روی جزوه هایم می کوبم تا اتودم را پیدا کنم … چای داغ ، گرمم می کند . حتی ساق پاهایم را . دِ بلواِرز داتر ریپیت می شود و من صفحه ی سی و چندم جزوه ام هستم …

تو اینا رو نمی فهمی . می دونم که فقط دارم واسه خودم می گم .
کلاً دیگه تلاش نمی کنم کسی درست منظورمو بفهمه و جالب اینه که یکی از مواردی که سابق منو عذاب می داد این بود که کسی منظورم رو بد بگیره یا برداشت غلط داشته باشه . یه جورایی یعنی اصل مطلب فراموش بشه دیگه . اونی که من می خوام به مخاطبم بفهمونم ، اونی نباشه که مخاطب من می فهمه . یا … چه جوری بگم بهت ؟ ببین , خب , منظورم اینه که من یه چیز بگم بعد تو دقیقاً همونی که مورد نظر من هست رو از حرفم بیرون نکشی , بعد بیای یه فرضیاتــ … هممممم , متوجه منظورم می شی ؟ خب , یه چیزی بگو یه تغییر بکن یه چمیدونم یه عکس العملی از خودت نشون بده من ببینم چقد فهمیدی , … ببین خب باشه , اوکی از اول , فقط تمام حواستو به من بده , ببین , من داشتم می گفتم که تو حرف من رو نمی فهمی , بعد گفتم که یه جورایی انگار واسه خودم حرف می زنم دیگه , بعدش اومدم برات توضیح بدم که من اخیراً دیگه اصلاً وختم رو صرف نمی کنم تا به آدم روبروم حرفمو درست حسابی حالی کنم , بعد یعنی اینکه تو هر چی خواستی فکر کنی مختاری , فهمیدی ؟ الآن این حرفمو فهمیدی ؟ همین جمله ی آخرمو فهمیدی یا بازم هر چی خواستی تو اون مخ پوکت واسه خودت بافتی ؟ چه جوری حالیت کنم ؟ وایسا ببینم کن یو اسپیک انگلیش ؟ یا نه , هـمممممم , ببین می خوای رو کاغذ برات بنویسم منظورم رو ؟ آخه منظور رو که نمی شه نوشت … خب خب می خوای اصلاً تو خودت کجای حرف منو نمی فهمی من برات بازش کنم . آخه آخه همش واضحه . من دارم می گم من هیچ تلاشی نمی کنم حرفمو بهت بفهمونم . آخه این هم دیگه نفهمیدن داره ؟ اصن مگه فهمش کاری داره ؟ خب من چه جوری بگم که تو متوجه شی . با تو ام ! می گم می فهمی حرفامو ؟

وقتی هوا خیلی سرد است ، وقتی از سرما می لرزی ، وقتی یخ می زنی ، مدت زمان کوتاهی لازم است تا بدنت ، تمام تنت بی حس شود و سردت باشد اما سرما را نفهمی .
تا بی حس بی حس بی حس شوی .
این مدت زمان برای من کوتاه نبود ، بلند گذشت .
اما اکنون دارم روند تدریجی ” بی حسی ” را طی می کنم .

چند روزی فکر کردم که چه بنویسم و چه طور ,,,