در ایستگاه نشسته ام
با یک چمدان چرمی قهوه ای رنگ کوچک در دست
منتظر آخرین قطار امروز
به هر مقصدی که بود
با هر همسفری که شد
تا هر کجا که رفت
زیر لب : هر چه باد آباد
بامداد سه شنبه . بیست و چندم دیماه
این آفتاب سرما خورده با نفس های مریضش حال مرا به هم می زند و
فکر می کنم که : به چیزهایی که دارند هجوم می آورند ، نیاز هست که حضور داشته باشند, و خواست من اجازه نمی دهد.
و = در حالی که
پ.ن : دقیقاً در چه حالی که ؟
,,,
And you know that she’s half crazy
But that’s why you want to be there
And she feeds you tea and oranges
That come all the way from China ,,,
Lyric of “SUZANNE” – Leonardo Cohen
دیروز صبح که داشتم از خانه بیرون می رفتم , برف می آمد , یک لحظه به خودم آمدم و دیدم نمی دانم آخرین پست وبلاگم چه بوده است و هر چه تلاش کردم دیدم یادم نمی آید همین سه جمله ای که برای پست زیر نوشته ام دقیقاً چه بوده است . فکرش آن قدر عصبی ام کرد که همان طور با اخم ، خیره به درخت توی کوچه روی پله ها ایستاده بودم بلکه یادم بیاید و بتوانم بیرون بروم , و اگر یادم نیامد همان موقع بیایم خانه و چک کنم که آخرین پستم چه بوده است . پست مهم نبود ! اینکه من یادم نمی آمد چه نوشته ام داشت دیوانه ام می کرد . آخرش یادم نیامد و برنگشتم ببینم چه نوشته ام . و یعنی نخواستم که برگردم , فقط وقتی اولین گامم را روی برف ها گذاشتم این نکته یادم آمد که دقیقه ی ۳:۰۷ آن آهنگ حال من را دگرگون می کرد .
نمی دانید چه اعصابی از آدم ریز ریز می شود . دیوانه می کند . بفهمید لطفاً جماعت .
پ.ن : ۳:۰۷
دارم دنبال چیزهایی در زندگی ام می گردم
که هیچ وقت به مخیله ام نمی رسید
روزی به دنبالشان باشم.
And so it is
Just like you said it would be
Life goes easy on me
Most of the time
And so it is
The shorter story
No love, no glory
No hero in her skies ,,,
Lyric of ” The Blower’s Daughter ” – Damien Rice .
تو مردم را یک جور دیگر میبینی، آن جور که هستند نمیبینی . نمیخواهی ببینی که بویِ خیر از مردم رفته. اگر این مردم خوب بودند به یک صد و بیست و چهار هزار پیغمبر حاجت نبود. خدا از سرِ تقصیراتمان بگذرد! کاش این یک ذره عقل را هم نداشتیم و غصهی چیزی را نمیخوردیم.
عقلای مجانین ـ محمد بهارلو
به دعوت سارای اسپریچو :
من این روزا اینا رو دوست داشتم و دوست می دارم و اینا :
۱٫ تمام صبح هایی که کلاس می پیچونم و می گیرم می خوابم تا ظهر .
۲٫ این سی دی جدیده که پر از اُلد سانگه و محشره و حامد سلکشن درست کرده .
۳٫ چای های بعد از ۱۲ نصف شب که خودم دم می کنم و برای مامان هم می ریزم
۴٫ تمام عصرهایی که نمی خواد تو صف تاکسی و اتوبوس بایستم چون هدا می یاد دنبالم و تا خونه رو صندلی ماشین لم می دم و آهنگ های معرکه گوش می دیم .
۴٫ امتحان نیم ترم کباری که فهمیدم از پنج ، سه شدم با یه بار خوندن اون هم به زور
۵ . ” هیس ” خوردن با مائده تو حیاط دانشگاه
۶٫ شال گردن خوشرنگم با اون خط خط های زردش
۷ . رسانکی که دارد راه می افتد و ریپورت نویسی برایش
۸٫ اس ام اس های فاطمه از مالزی
۹٫ عکس و عکس بازی
۱۰ . نیو فلدر سیکس روی دسکتاپ
۱۱ . بابا که بین روزها بهم زنگ می زنه و می گه فقط خواستم حالتو بپرسم
۱۲ . انجمن صنفی روزنامه نگاران
۱۳ . غیرمنتظره های خوشایندی که برام پیش می یاد یهو
۱۴ اس ام اس نوشین که خبر تبرئه ی سه تا بچه های امیرکبیر رو بهم داد
۱۵ . این کتاب جدیده
۱۶ . کانورس آل استار خوشرنگ جدیدی که خریدم
۱۷ . رادیاتور داغ کنار در ورودی دانشگاه که سردمه می رم روش می شینم
۱۸ . دیوونه بازی با بچه های هدف دار
۱۹ . هراتس که یکهو می گوید حس می کند دلم برات تنگ شده , ستیز
۲۰ . لبخند های نانکلی تو آموزش وختی بهش سلام خسته نباشید می گم – فک کن ! – توهم .
۲۱ . ” یه چیزی تو مایه های ” گفتن های مائده
۲۲ . مامان که بهم زنگ می زنه می گه بیا برات نون سنگک داغ خریدم
۲۳ . دعاهای اس ام اسی که هر روز بابا برام می فرسته .
۲۴ . ” لاین کینگ ” گفتن های هدا بهم
۲۵ . از راه که می رسم ، الهه می گه مشقامو تموم نکردم ، ابروهامو که بالا می برم می خنده می پره بغلم می گه : شـــــــــــوخـــی کردم
۲۶ . ” ما خوب نمی شیم ” گفتن های جلال
۲۷ . این لحاف سبز و زرده که خیلی گرمه و تازه مامان برام خریده
۲۸ . زی نشینی و بعدش شیش و هشت گوش دادن تو ماشین
۲۹ . چشمامو که می بندم و سرمو از ماشین می برم بیرون و باد یخ می زنه به پیشونی و سر و صورتم و بعدش سر درد می گیرم بدجور .
۳۰ . اخبار نخوندن و نشنیدن چند روزه برای بازیابی اندکی آرامش که مثل از دنیا بی خبرها بودم .
۳۱ . ریفرش کردن مدام پروفایل یاهو سیصد و شصت
۳۲ . ایستک هلو با ساندویچ بدمزه ی دانشگاه
۳۳ . جزوه ی نظریه یک اَم با پاشا – فک کن درس اختیاری رو با پاشا ورداشتم ! – که از بس کامله قربون صدقه اش می رم
۳۴ . صبح ها که تو کوچه آقای نادر رفتگر رو می بینم سلام می کنم هی حال بابا مامانو می پرسه ازم ، خنده ام می گیره .
۳۵ . پل شریعتی
۳۶ . اس ام اس های پر از دو نقطه ستاره ی نرگس که حالمو خوب می کنه
۳۷ . ” پـــِــخ ” گفتن رو سر و صورت این و اون
۳۸ . الهه که می یاد می گه ستاره و بیست و اینا گرفته بعد با ذوق تعریف می کنه
۳۹ . گریه ی یکباره ی بلند و طولانی ِ بعد از دیدن اون خواب وحشتناک و زجرآور .
۴۰ . لحظه هایی که یکهو حس می کنم آدم بدی نیستم خیلی ، خوب ام تا یه حدی ، آروم می شم .
بازم هست ، حال ندارم دیگه بنویسم . کلاً چیزای کوچیک کوچیک بیشتر از اتفاق های بزرگ خوشحالم می کنه . این روزا ؟ نه کلاً ، یعنی معمولاً این طوریه .
اینم از این .





