خیلی قدیمی و رنگ و رو رفته بود , اما از همان جلوی در عطر اصالت می پراکند در مشامش . پر از خاطره ی شب های بی آدمی اش, آن وقت ها تمام دلخوشی اش چراغ تانیمه شب روشن ِ اینجا بود. جلوی در ایستاد . دقیقه ای به آسفالت های یخ زده چشم دوخت و چشمانش سوخت و اشک آمد و چکید و سرما تمام پیشانی اش را حمله برد . به چراغ عتیقه ی جلو ی در نگاه کرد . در را به جلو هل داد . صدای زنگ های آویزان بالای در تمام فضای نیمه روشن کافه را پر کرد . چند سر و چند جفت چشم لحظه ای به او چرخیدند . سوز که به درون دوید , دختری دست هایش را دو طرف بازوهایش گرفت . تغییر ؟ نه , هیچ چیز عوض نشده بود . فقط حالا دیگر نه سال گذشته بود از آخرین شبی که روی یکی از این صندلی های لهستانی نشسته بود . پشت یکی از میزهای کوچک خالی نشست . صدای دور آکاردئون و ساز دهنی می آمد .آن طرف کافه ، خنده های دختری با لباس های رنگی راه راه پشت دست هایش پنهان می شد . پسر قد بلندی که روی صندلی اش لم داده بود قهوه اش را سر کشید . مردی به گارسون پیش بند سفید به کمر بسته غر زد . او ,,, دلش برای یک تُرک داغ در فنجان های روسی تنگ شده بود . فقط ؟ هنوز خوب گرم نشده بود که قهوه را روی میزش گذاشت . دختر رنگی راه راه . پایه ی صندلی اش لق خورد . مات نگاه کرد تا شاید یادش بیاید . دخترک رنگی راه راه خندید , پشت دست هایش . هر چه فکر کرد نام او را به خاطر نمی آورد ,,, دخترک ده ساله ی مرد ِ صاحب کافه , چقدر بزرگ شده بود ,,, و چه زیبا . و پیرمرد صاحب کافه که پشت دخل نشسته بود و از پشت عینکش ، چشمانش را ریز کرده بود و دیگر مردمکش قابل تشخیص نبود با آن همه چین و چروک و افتادگی . فکر می کرد و به دختر نگاه می کرد و افسوس ، به خاطر نمی آورد .دختر خندید ، پشت دست هایش . و آرام گفت : اوریانا ,,,
پ.ن : Track 17
یا من خیلی ناشکرم , یا تو خیلی بی اعتنا ,
می گویند دومی نیست ,
پس اولی است . لابد .
بگم سه سال ؟ بگم دو سال ؟ بگم یک سال ؟ بگم چند ماه ؟ چند هفته ؟ چند روز ؟ چند دقیقه ؟ فرقش چیه ؟ هیچی , به خدا هیچی , وختی ببینی هیچیشو خودت نساختی , خودت نیستی , خودت نبودی , دیگه فرقی نداره آخه .
خیلی چیزها عوض شدن , خیلی چیزا تغییر کردن , خیلی چیزا دیگه نیستن . خیلی چیزا اومدن . خیلی چیزا گم شدن . خیلی چیزا پیدا شدن . خیلی چیزا مُردن . خیلی چیزا خلق شدن . خیلی چیزا رنگ گرفتن , خیلی چیزا رنگ باختن , خیلی چیزا شروع شدن , خیلی چیزا تموم شدن , خیلی چیزا از بین رفتن , خیلی چیزا به وجود اومدن , خیلی چیزا , وختی خودت نساختی , خودت نیستی تو بگو اصلاً ده سال , بگو پونزده سال , بگو تمام عمر , چقد می شه ؟ یه بیست سالی می شه دیگه .
نظر خاصی در مورد زندگیم ندارم . اون هَـس , منم هسَم . داریم به هم ساییده می شیم , من و این نوزده و اندی سال زندگیم . گِردِش کن تو بگو بیست .
خدائه هم می گن که بیداره , داره زل زل نیگام می کنه فقط . اون هـَس , منم هـسَم .
وختی ببینی هیچیشو خودت نساختی , خودت نیستی , خودت نبودی , دیگه فرقی نداره آخه .
این یکی دیگه اس اما . خوب نمی دونم . بد نمی دونم . خالیه . نمی شناسمش این جدید ِ خودمو .
فرقش چیه ؟ هیچی خب .
هســتیم .
وقتی تمام خواب هایت پر از آدم و رنگ و نور و همهمه باشد
دلت برای یک خلوت سیاه سفید ساده ی بکر ، غنج می رود .
این حال ِ من است .
قربان چشم هایت بروم ، این طور نگاهم نکن که این بغض های فشرده ی روی هم انباشته ام بلغزند و بیفتند و بشکنند . قربان لب هایت بروم ، لبخندم بزن که آرام بگیرم در این بی قراری و نگرانی و دلشوره هایم . قربان آن صدایت بروم من , حرف بزن , با من حرف بزن و نجاتم بده از این گیجی های پر از اضطراب لجباز . من ؟ نه ! به پیغمبر قسم من دیگر حال گریه کردن ندارم , این بغض ها برای همین روی هم تلنبار شده . قربان قد و بالایت بروم , بیا بنشین کنارم , این طور که از بالا نگاهم می کنی سختم می آید , لبخندم که نمی زنی , هیچم که نمی گویی , من چه بگویم آخر؟
حالا قهوه را روی میزم گذاشته ام و موسیقی دوباره برای صدمین بار همان چیزها را تکرار می کند . اتاق کناری هر لحظه به یک رنگ در می آید و صداهایش عجیب تر می شود . کمی از قهوه خوردم و به خودم چیزی گفتم که نشنیدم .
مجله ی هفت – شماره ۴۱ – یک فنجان قهوه – مهدی فاتحی
نمی دانم از چه بود ؟ دقیقاً نمی توانم ریشه یابی اش کنم , اما بدون شک فشار شدید عصبی روز قبلش کم تاثیر نبوده است , هنوز اخم بین ابروهایم از بین نرفته بود و هنوز دستم همان طور یخ بود از استرس . و هنوز به سختی نفس می کشیدم و هنوز جمله های محکم و سختم در ذهنم می چرخید , اما در کلاس را که پشت سرم بستم , یک لحظه به در شیشه ای قسمت ریاست دانشکده که نگاه کردم , چشمم که به تابلوی آموزش افتاد ,انگار تازه یادم آمد اینجا کجاست و گفتم پس این حیوان صفت ِ استاد نام اینجا چه می کند ؟ و تمام این فکرها و نگاه ها در کسری از ثانیه اتفاق افتاد و نمی دانم چه شد که درست وسط راهروی طبقه ی سوم دانشکده نه اینکه فکر کنی اشکی در چشمم جمع شد یا کمی بغضم گرفت , نه , قشنگ , بله خیلی قشنگ زدم زیر گریه و اشک هایم می چکید روی زمین و راه می رفتم در حالی که برگه ی حذف اضطراری تنها درس عمومی دو واحدی این ترمم را با امضای آن مرد(ک) در دست داشتم .
خدای من !
خسته ام . خیلی خسته
سخت بیمار شده ام و درس می خوانم و خوب ها هم کم نیستند البته . بودن خیلی آدم ها , که گاهی حضورشان را شده حتی با یک اس ام اس به تو ثابت می کنند آنقدر سرخوشم می کند که می توانم وقتی از کوچه می گذرم لبخند بزنم به در و دیوار و آسفالت و مغازه و آدم ها . اینکه وقتی بدم و خیلی بدم , گوشی ام را بعد از چند ساعت که خاموش بوده , روشن می کنم و کلی اس ام اس با هم می ریزد روی صفحه اش و شادم می کند , واقعاً.
پاییز هم که دارد خودش را از دستانم در می آورد .
خیلی چیزها می خواستم بگویم که گیجم و بیمارم و خسته ام که حال ندارم دیگر .
دلم چقدر شادی های مداوم می خواهد . چقدر چقدر چقدر . و شادی هایم تمامش بی دوام است و این خیلی بد است .
می خوابم و خدا بیدار است .
مادام دوسن ژنیس : باشد , من اشتباه می کنم . این خیلی قشنگتر است . عشق بسیار مبهم و بسیار شاعرانه . اما شور عاشقانه هر چه شدید باشد ، هرگز مدت طولانی دوام نمی کند و به جای خوبی نمی رسد . من می دانم که چه می گویم .
صحنه ی یازدهم نمایشنامه ی کلاغان – هانری بک
انبوه باران را عشق می کنم .





