شب ِ بی خواب و بی ستاره و باران . پنجره را که باز کردم خنکای صبح ریخت به زیر پوستم . باد زد زیر موهایم . چهره ,,, خسته بود و خوشحال . سر صبح بردی ام امامزاده قاسم خیابان دربند . با آن سنگ های سفید و گل های بنفشه . با آن تازگی صبح و آرامش و خاطره و صبر تو برای حرف های تند تند من . با آن نان داغ و برشته و پنیر خامه ای و آب هلو . با آن نگاهمان به کوه . با آن سفیدی های کله ی کوه و چشم های کمی سرخمان . با آن بی خوابی ها و خنده ها و خاطره ها . با آن آرامی ها ,,, امامزاده را که گذر کردیم . پیچیدیم در کوچه باغی های سر صبح و بی صدایی و نم زمین از باران . با آن بهاری هوا . ظهیرالدوله و شمع خریدنت . با عکس های خوب من و در بسته اش . با پیرمرد تسبیح به دست و آن مرد کلاه به سر قابلمه به دست گورستان . راه رفتنمان میان سنگ قبر های نم کشیده ی شکسته و توی ذوق زنی سنگ های تازه تعویض شده . سوزن گیر کردن پیرزن روی ” آن در را ببند ” . آه ! نفهمی اش را بگو . خنده های ریز من و نگاه از سر غیض تو . رد که شدیم ,,, شروع خنده های تو . همراهی من . بیرون آمدن و آن دیوار کهنه با آجر های خیس . عکس های من . عکس های تو . عکس های تایمر دار و خنده . دست ها را بگو . حکایت دوست داشتن دست ها که تمامی ندارد برای من . رد که شدیم ,,, ام پی تری پلیر بی شارژ من و نامجو و آناتما و ناظری قسمت کردنت . سکوتمان آمد و کوفتگی اندکی در تنمان. درخت های تا آسمان بلند . نان سنگک را یادت هست ؟ دست پیرمرد کور بود با عصا . راه رفتن تا تجریش . خاطره ی کوه و روزه و بالا رفتنت . پریدنت با آن همه حاشیه . افتخار بعدش را بگو . کمر درد من موقع رسیدن به تجریش . تاکسی و لبخند های خسته وار تو . بی حرفی های من . پیادگی ها . تو دل میدان کاج نشستنمان . شأن را اینجور می نوشتند دیگر نه ؟ نیمکت های نداشته و آدم های سر پا . آمدنش . از آن دورها بازی در آوردنمان . سه تا مارمالاد آوردنش . انجیر و پرتقال و زردآلو . با آن شیشه های کوچک که رویشان نوشته تغذیه ی سالم , جامعه ی سالم . ویتینگ برای غذا . دوغ خریدن من . چقدر طول داد ها . برای یک بار هم که شده از روی خط کشی رد شدن من مثلاً . تصادف اگر کردم دیه می دهند ؟ روی نیمکت کنار شهر کتاب نشستن و غذا خوردن و تماشای مسابقه ی اتومبیلرانی این دختر پسرهای علاف . شهر کتاب . بالا پایین کردنمان . گیر داده بود برای من شمع بخرد . آخر سر همان دختر آفریقایی که بک گراند سبز بود را خرید . تا سر شهرک آمدنش وآن پیکان سبز قراضه هه که درش باز نمی شد . خنده ی بی وقت من دوباره . خداحافظی کردن و ناله رسیدنمان . داغون بودنمان . چند بود ؟ ۵ یا ۶ . بود دیگر . دیر . خوابیدیم . خوب
دوازده فروردین هشتاد و شش
.
.
.
دوری هست . تو بیمار می شوی و من فردا روزش از زبان مامان می شنوم . من گریه می کنم و با درماندگی هایم سر می کنم و کسی نیست بپرسد خوبی ؟ مقصر نیست یا اگر هست من دنبالش نیستم . درس هست . کار هست . شلوغی و درهمی هست . انبوه آدم ها هست . خیلی چیزهای دیگر هم هست . خلاء هایی هم هست – هم ؟ – که نه با چرم مشهد من برایت پر می شود و نه با ایشی گوروی تو و امثالهم , عزیزند ها , اما خلاء ها هستند و نمی شود ندیدشان , تو وقت حرف های من می خواهی فکر های مهم زندگی ات را داشته باشی و من وقت حرف های تو خوابم و یا مال تو نیستم در هر حال . تقصیر هیچ کس نیست . بعضی خلاء ها هرگز پر نمی شوند و به هر حال باید چیزی باشد که چند سال بگذرد و افسوس و حسرت به میان بیاید . خلاء ها درست لحظه ای خالی ِ تمامشان را ویران می کنند بر سرم که وسط حیاط دانشگاه ایستاده ام و اس ام اس ریپلای می گیرم از تو که دلتنگی ا برایت دروغ است . خلاء های تو شاید لحظه ای خراب شود که نگاهت آن طور پر از بغض می شود و بی تفاوتی .
پذیرفته ام ؟ نه , شاید هنوز نه , هنوز تمام آن چیزهایی که وجود دارد سلطه نگرفته بر من . تا وقتی که نیمه شب ها از پشت دیوار صدای تختت را می شنوم و می فهمم که داری پهلو به پهلو می شوی و در سرم می چرخد که زود خوابید چقدر امشب هم یا شاید من چقدر دیر می خوابم , یعنی نپذیرفته ام هنوز .
و به گمانم چیرگی هم نتواند بر من , قدرت حضورت قوی تر از این حرف هاست یا شاید وابستگی هایی از نوع عاطفه و نیازهایی که درست در لحظه ای که فکرش را نمی کنم خراشم می دهند .
پر نمی شود بعضی خلاء ها , مگر با بودن تو ,
حال نیمه خوب این روزهای من تو را کم دارد .
خواهر ِ” خاطرت عزیز برایم ِ ” سه سال زودتر از من !
نیـکو
من از انتهای جهان نهراسیده ام
که پایان همین واژه های سیمانی ست
شبی از یکشنبه ها
روزی از پاییز
و غروبی سوخته با آتش زردشت
و این به زیارت جهانم کشانده
که آن جا هیچ نیست مگر پرسشی ساده
من آغاز جهان شده ام آری
و پایان من گریه ای ست که دیگران
نمی بارند
دانه ای آب است که
می چکد از ساقه های علف بر خاک
,,,
خواهران این تابستان – بیژن نجدی
فریاد زد :
حال هر کس خوب است
دستش را ببرد بالا
.
.
.
نیکو دستانش را گم و گور می کند.
الآن که اینجا نشسته ام . صبح اولین روز هفته است . کلاس صبح را پیچانده ام و گرفته ام خوابیده ام این مدت زمان را . الآن باید کم کم آماده بشوم تا برسم به کلاس ظهر و بعدازظهر و اینها .
در این لحظه خولیو دارد یک آهنگ قدیمی می خواند که مرا یاد سنگفرش خیابان آبویان می اندازد .
بلاگرولینگ من هم در شعاع فیلترینگ علاف جماعت های بی هدف قرار گرفته است و این موضوع این قابلیت را دارد که من بزنم درب و داغان کنم یک چیز را .هر چقدر هم که توضیح بدهم اهمیتش را آخر سر یک آدم از آن ته بلند می شود می گوید حالا واقعاً چقدر مهمه ؟ بنابراین توضیح نمی دهم . الآن هم ورندارید برای من کامنت بگذارید که پس گوگل ریدر به چه درد می خورد یا چند تا سایت مشابه بلاگرولینگ برای من ردیف کنید از فارسی و انگلیسی تا چینی و آفریقایی . هیچ کدام اینها بلاگرولینگ نمی شود و کلاً اینکه این پست را در هر صورت من می گذارم حتی اگر دو ساعت دیگر دوباره آپدیت کنم و کلاً اصلاً اهمیتی ندارد که من بعد از این همه روز فقط و فقط اندر باب نیستی بلاگرولینگ بنویسم و اینها .
اندر احوالات خودم همین بس که توهم قدرت زده ام و چند روزی تعداد کثیری از آدم ها را سر کار گذاشته بودم که قدرت به این است که سایز پای چه کسی کوچکتر است و همان قوی تر است و چون من سی و شش هستم پس از همه قوی تر هستم و کلاً اینکه دقیقاً نمی دانم دارم چه می کنم و دارد چه می شود و نمی فهمم گذر را . و کلاً من خیلی قوی ام . می دانم .
از این کوچه قدیمی ها سیر نمی شوم که نوستالژی آدم را به حداکثر می رساند .
من چرا این روزها این قدر می خندم هِی ؟
امروز فردا می روم نمایشگاه مطبوعاتی که در کانون پرورش فکری (!) برپا کرده اند . من نمی دانم آن نمایشگاه در پیت بین المللی پس به چه درد می خورد که کتابمان باید در مصلا باشد و روزنامه مان در مهد کودک ! هی نمایشگاه لوله و داربست و سیمان که معلوم نیست به چه دردی می خورد ؟ و برای چه کسانی واقعاً ؟ و جالب بود , آن روز سر کلاس اقتصاد ایران , استادش می گفت اگر مجله ی گلاسه ی اقتصاد ایران را ورق بزنید درست متوجه می شوید که هر چه از اقتصاد روز و بورس ایران داریم می گوییم مربوط به آدم های میدان انقلاب به بالای تهران است و این قیمت های خانه و ویلا و زمین و چه و چه برای آدم های دور از پایتخت که شهرشان هنوز یک ترمینال مسافربری هم ندارد ، قابل تصور نیست حتی .
نامجو هم نفسش را انداخته در حنجره اش و دارد فریاد می زند : ” تاکی غم زمانه ؟ ” تــا کــِـی ؟ تا کـــِـی ؟
تنهایی را بر خیلی چیزها ترجیح می دهم این روزها . حوصله ی حرف اضافه ی آدم ها را اصلاً ندارم . اما حالم خوب است . جدی می گویم.
” بازمانده ی روز ” کازوئو ایشی گورو ، همدم مسیرهای شلوغ برگشت ِ در ماشین است .
همین الآن هم بابا برایم یک اس ام اس زده که :
در بی کرانه زندگی دو چیز افسونم می کند
آبی آسمان را که می بینم و می دانم که نیست
و خدا را که نمی بینم و می دانم که هست .
چیزهای دیگری هم می خواستم بگویم اما بی خیال .
پ.ن : به شدت دوستش می دارم :
Big Big World – Emilia
Download Song ( 600 KB )
Lyric
Youtub
برویم برسیم به زندگی مان.
دنیا به طرز ناباورانه ای کوچک شده است .





