۲۹ شهریور ۱۳۸۶



Let your imagination run away

قــیــــژ قــیـــژ

حالا همین طوری کلاً خب آخه.

۲۴ شهریور ۱۳۸۶



بنگر به جهان ,,,

روی داغ داغ های ماسه بند نمی شود برای لحظه ای . پاها رقص مداوم قشنگی دارد که نمی دانم نمی فهمم که پاها را دارد با ریتم خاصی می رقصاند یا حرکاتشان بسته به تاب آوردن داغی و هرم و حرارت است . نمی دانم . انگشت ها باد را پس می زنند و یکی یکی انگار که چنگی را بزند یا بخواهد دلی را برباید یا لرزش به خاطر گفتن هذیانی باشد . نمی دانم . هر چه هست این یا منم یا من نیستم . از غیب نیامده این دختر که سرتا پا سپید پوشیده و روی این خاک های داغ بند نمی شود برای لحظه ای . آرام نمی گیرد هیچ و خواب مرا به خود آلوده است . چهره اش را نمی بینم حتی برای نیم نگاهی . رو نمی کند به من . چشم هایش شاید رو به آن خورشید بالای سر است. قدم بر نمی دارم تا بخواهم چشم هایش را ببینم . می ترسم . دلهره آرامم نمی گذارد . که نکند من باشم . که نکند خواب نباشم . که نکند این دیوانه این لولی من باشم که نمی شناسمش . چه با شتاب می رقصاند نوک پا ها را روی خاک و غباری به پا نمی شود تا چشمان مرا ببندد . بر می گردد که ببینمش که خوابم آشفته می شود و من بیدار و هشیار می شوم
باور نمی کنم . نه . باور نمی کنم . این منم که روی خاک های داغ با دست هایی رو به آسمان و سرم که گویا حرکتی دورانی دارد می رقصم . باور نمی کنم نه . خوابم نمی برد که دوباره . انگار که خواب بوده ام به تمامی این همه سال را . پریده ام شاید . نمی دانم . آرام نمی گیرم روی این خاک های داغ که حرارتش می سوزاند تمام تنم را . نه آرام نمی گیرم و این رقص را نه آهنگی است و نه پایانی . که بی وقفه و مداوم است و آرام نمی گیرم من .

————————————-

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

وین حرف معما نه تو خوانی ونه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

خیام ِعجیب

————————————-

.:. این نوشته ویرایش نشده است به خاطر بکر بودنش .

۲۰ شهریور ۱۳۸۶



همین و نه بیش

چهارشنبه، ۲۰ شهریور، ۱۳۸۱

محبت.
گاهی ادما دلشون می خواد که یه نفر بهشون بگه:عزیزم…یعنی نیازمند محبت هستن…
به قول خواهرم:ادما بنده ی محبتند…
همین…!

¤ نوشته شده در ساعت ۲۰:۱۷ توسط نیکو

هه ! از این پست ,,, پنج سال می گذرد .
و ملودین من پنج ساله است .

هاه ! تبریکم بگویید خب :)

——————————

دیدارش شیرین

۱۷ شهریور ۱۳۸۶



وحشی می گریم

اشک ، خدای من ، اشک ,,,
بدون احساس کمترین خجالت ، به پهنای صورت گریستن را دوست می دارم ، اما نه به خاطر این یا آن مسئله ی حقیر ، نه به خاطر دنائت یک دوست ، نه به خاطر معشوق گریز پای پُر ادا ، و آنکه ناگهان تنهایمان گذاشت و رفت ، و آنکه اینک در خاک خفته است و یادش بخیر ، نه به خاطر خبث ِ طینت ِ آنها که گره های کور ِ روح تصغیرشان را تنها با دندان شکنجه دادن ِ دیگران می خواهند باز کنند ,,,

نه ,,, اشک نه برای آنچه که بر تک تک ما در محدوده ی محقر زندگی فردی مان می گذرد ، بلکه به خاطر مجموع مشقـّـاتی که انسان در زیر آفتاب کشیده است و همچنان می کشد ، به خاطر همه ی انسان هایی که اشک می ریزند و یا دیگر ندارند که بریزند .

گریستن به خاطر دردهایی که نمی شناسی شان ، و درمان های دروغین .

به خاطر رنج های عظیم آن کس که هرگز او را ندیده ای و نه خواهی دید .
به خاطر بچه های سراسر دنیا – که ما چنین جهانی را به ایشان تحویل می دهیم و می گذریم ,,,

نادر ابراهیمی بزرگ – چهل نامه ی کوتاه به همسرم

۱۶ شهریور ۱۳۸۶



نمی دانم این نیم خط است یا پاره خط

بستنی می خورم , نقطه ای را نگاه می کنم و جان لنون گوش می دهم و حس می کنم دلم رضایت می خواهد از خودم . پاییز می خواهم و قدری آشوب . چشمانم را گاهی می بندم تا با خدا فیس تو فیس نشوم .

دلم نمی خواهد با کسی حرف بزنم . مدتی می شود که از فکرها و اینها که به جانم افتاده است با کسی حرف نمی زنم . باد شال سفیدم را توی هوا ول می دهد . کاش این باد مرا پرتاب می کرد یک جایی که دور بود .

قابل پیش بینی است که دارم بیخودی این اتاق آن اتاق و این ساختمان آن ساختمان و این قسمت آن قسمت می برم امضا کنند و مهر بزنند و تاریخ بنویسند . بله تازه دارم می فهمم آدم در زندگی اش هر چیزی را که اراده کند به دست نمی آورد حتی اگر آن در مشتش باشد و حقش باشد باز مال او نیست .

بی تفاوتی غیر قابل تحملی بر من غالب شده است .
جان لنون هنوز دارد می خواند و بستنی من خیلی وقت است که تمام شده است . نگاهم نیست . چشمانم خیره مانده اند .

باید بنشینم برای خودم دعا بخوانم تا نمرده ام و توقعی از کسی ندارم .

۱۱ شهریور ۱۳۸۶



سال دو هزار و چندیم الآن ؟

این تقویم بی سر و ته چرا روزهای لبخند مرا عدد نمی دهد ؟
سی و چندمین روز یکی از شش ماه اول سال شاید برای خاطره های قشنگی باشد
که منتظر ساخته شدن هستند .
تقویم به من دروغ می گوید
آه ,,, سال دو هزار و چندیم ما ؟

۱۰ شهریور ۱۳۸۶



احتمال های قریب الوقوع و ترس همیشگی آزاردهنده شان

حس می کنم باید مشتم را محکم بکوبم به یک دیواری تخته سنگی تکه چوبی چیزی تا دستم درد بگیرد و بعد بنشینم از درد آن گریه کنم . دقیقا از دست درد گریه کنم و به قبل از آن دیگر فکر نکنم . آن روز دختری را دیدم که رانی اش تمام شده بود و چشم هایش را ریز کرده بود و به تکه های ریز هلو یا آناناس ته قوطی خیره شده بود شاید با تکان های مکرر بتواند آنها را به دهانه ی قوطی برساند و بعد هم به دهانش . من گذر کردم و نفهمیدم که طعم آخر آن تکه های ته مانده را چشید یا نه . زندگی این روزهایم همان قوطی رانی است .