۲۹ مرداد ۱۳۸۶



صبح های بی پنجره و شب های بی ساعت

این روزهایم شبیه دستان بی انگشتی است که مشت نمی شود و کف دست انگشتر عقیق گرد و درشت و قشنگ من که جایی ندارد برای جلوه گری . این دست مال من باشد . احتمالاً . این روزها مال من اند . حتماً .

چند روز دیگر به سفر می روم .

۲۵ مرداد ۱۳۸۶



حـــــــق

- بله , خب البته . شاید حق با شما باشد .

- که با من باشد ؟ شما از که حرف می زنید ؟

- من ؟ من از کسی حرف نمی زنم فقط می گویم خب شاید شما درست بگویید . حق با شما باشد .

- صدایتان را نمی شنوم . کلمه ای میان حرف هایتان هست که من معنی اش را نمی فهمم .

- حق ؟

- شما چیزی پرسیدید ؟

- بله , پرسیدم منظورتان حق است ؟

- نمی شنوم . منظور من چه است ؟

- حق

- متاسفم , فکر می کنم ارتباط ما قطع شده است . شما صدای من را می شنوید ؟
,,,

برداشت هر کس مال ذهن خودش است . برداشت خود را به نوشته ی من غالب نکنید بی زحمت :) .

مرهم به دست و ما را مجروح می گذاری ,,,

می ترسم از اینکه دیگر هیچ چیز تغییر نکند و تمام فلسفه ی حرکت جوهری ملاصدرا به باد برود.

هفده مردادماه روز خبرنگار است . هه ! همین را بخوانیم کفایت می کند .

۱۲ مرداد ۱۳۸۶



از آن طولانی نویس هایم سهم اینجا همین چند خط است . حیف ! حیف ؟ نمی دانم .

اوج خنده های بی پروای من سهیمی نمی طلبد
بگذارید لبخندم را برای خودم نگه دارم
من سهیم دردهایتان

بد معامله ای ست بی انصاف ها ؟
————————————————-

آهنگ اینجا را برداشته ام . چه الزامی است که آهنگ مرا گوش کند کسی ؟ هیچ.
سر صبح نشستم به کاغذی نویسی . اوووووه . همانطور که سرم را گذاشته بودم روی دستم و می نوشتم هفت هشت صفحه ای شد . قلم را که زمین گذاشتم گفتم به به !عجب پستی بشود . حالا حتی کلمه ای از آنها را هم نمی خواهم بنویسم . اخلاقم ؟ نه ! به پیغمبر قسم اخلاقم خوب شده است . حتی به خودم می خندم . بسیار . بامزه شده ام . اما گفتم ای بابا به کسی چه که من دیروز دم در خانه هنرمندان رسول یونان را دیده ام و به خودم گفته ام نیکو اگر چهار تا شعر از ایشان نخوانده بودی اصلا به ذهنت می رسید که این آدم تا این حد لطافت طبع داشته باشد ؟ یا به کسی چه که من دلتنگ این شهر بیخود با آدم های کج اش شده بودم ؟ دلتنگ نور نئون و دود ماشین و تابش مرداد ؟ به کسی چه من به خودم می گویم :ای بابا ! نیکو دست وردار . آدم ها خوشحالند . یا نه اشتباه گفتم آدم ها زیادی خوشحالند . تو بخند و بگذر . یا همین . همین اخلاقم که گفتم . مثلا به کسی چه که من اخلاقم بهتر شده است و لوس بازی هایم کمتر ؟ به کسی چه که آن شب در دفترم نوشتم به دیوار زردم تکیه زده ام . بی آنکه نگاهم را به اطراف بلغزانم . نقطه ای را خیره خیره چشم دوخته ام و … به کسی چه اصلا ؟ به کسی چه که من این روزها با لبخندم از بروز یک انقلاب کبیر فرانسه جلوگیری می کنم . به کسی چه ؟ هان ؟ به کسی چه که من تند و تند حرف زدن هایم کمتر شده یا بیشتر یا چه ؟ یا روزهای خالی ام با چه پر شد ؟ یا اصلا پر شد یا نه ؟ یا مثلا به کسی چه که آن روز عشقم کشید و نوشتم : سنگ ریزه ها دست هایم را زخم کرده اند ! تو … ببینم تو … چسب زخم داری ؟ . هان ؟ به کسی اصلا ربطی دارد آن روز شال سبز با راه راه زرد سرم کردم ؟ یا وقتی داشتم پاستا می خوردم آن خانمی که کنار من نشسته بود و من صورتش را نمی دیدم از ۳۶۰ یاهو حرف می زد و وبلاگ ؟ و لابلای حرف هایش از آن خانم روبرویی اش پرسید راستی حال نیکو چطور است که من سرم نود درجه چرخید تا صورت آن خانم را ببینم و غریبگی بود که موج زد در نگاهش . و من در یک لحظه خوشم نیامد از اینکه اسم یکی دیگر نیکو باشد ! بعد حتی آنقدر در یک لحظه حس خودخواهی ام به تپش -ط ؟-افتاد که گفتم این خانم شاید فلانی باشد فوری اس ام اس زدم به فلانی گفتم اگر این گوشی قرمز روی میزش ویبره ای زد یا صدایی کرد یعنی این خانم همان فلانی است که دارد از این خانم که باز هم من نمی شناسمش حال مرا می پرسد . چون فقط اسم من نیکو است ! نه ! همین دیگر ! می خواهم ببینم اصلا به کسی ربط دارد ؟ یا ببینم به کسی ربط دارد که من دلم برای یک سری از دوستانم تنگ شده و هوس یک پیاده روی دیگر از راه های همیشگی به کله ام زده ؟ اصلا به کسی یک ذره ربط دارد که من این روزها یک کار احمقانه ی مسخره را تکرار می کنم و هر بار از خودم بدم می آید که تا این حد حساس شده ام ؟ یا به کسی ربط دارد که من وقتی می بینم این ساعت شمار دربندی امیر همکلاسی مان هی افزوده می شود و آدم را غمگین می کند ؟ به کسی ربط دارد که من از قیافه ی میدان ولیعصر خوشم نمی آید ؟ یا بلوار کشاورز را خوشم می آید ؟ یا اصلا اینها هیچ , به کسی ربطی دارد وقتی بین خواب و بیداری ام بود باید می نوشتم و نمی شد چون خواب داشت مرا در خودش می بلعید و دلم می خواست غلت بزنم و یک کلمه یک نشانه یک یادآور برای خودم بنویسم ؟ قلم که دم دستم نبود در گوشی ام مثل اس ام اس نوشتمش و در درفت سیو شد ؟ اصلا به کسی مربوط است که فردایش آن کلمه که نوشته بودم آن یادآور آن نشانه یک ذره یاری ام نکرد برای تداعی نوشتن ؟ اصلا به کسی ربط دارد که من دلم امام رضا می خواهد ؟ یا دلم خستگی و عرق ریزان و بدو بدو می طلبد ؟ یا به شما ربط دارد که این روزها بسیاری از آدم ها نمی دانند به سادگی دارند مرا آزار می دهند و بسیاری دیگر هم نمی دانند که با حضورشان مرا خوش می کنند ؟ و حتی فکر به اینکه هستند مرا خندان می کند ؟ اصلا به کسی ربطی دارد که این روزها آهنگ و موسیقی و صدا و آوا و نت دارد گوش های مرا نوازش می کند و لاله ی گوشم را لمس ؟ اصلا به کسی ربطی دارد که من در مانده ام در سحر موسیقی ؟! اصلا به کسی ربطی دارد که من وقتی دار می بینم اعصابم خورد می شود و این روزها هی دار می بینم ؟ یا به کسی ربطی دارد که من چقدر غصه می خورم و خیلی وقت ها هیچ نمی گویم ؟ یا به کسی ربط دارد که آن شب وقتی داشتم با مامان حرف می زدم گفت نیکو نگو , اینها را نگو , بیا قرمزی قابلمه را ببین چه قشنگ است ! و من گفتم واقعا برای چه می گویم ؟ نه ! من سرم درد نمی کند اما تحملش سخت است . یا نه ! سخت نیست . تحملش غیرممکن و محال است . به کسی ربطی دارد که من این روزها چه کتاب خوبی را در دست گرفته ام و دارم می خوانم ؟ یا این دفتر سرمه ای با کاغذهای چهارخانه را دوست دارم ؟ به کسی ربطی دارد ؟
ربط ندارد دیگر . اما نوشتم . چرا ؟ چون به وبلاگم ربط دارد . چون وبلاگم مال من است و چون وبلاگم اواخر شهریور امسال پنج ساله می شود ! چون این وبلاگ مال من است . و این تنها خانه ای است که مال خود خود خود من است ! لذتش دقیقا در دفعات تکرار کلمه ی – خود – است . چون هیچ کس نمی تواند آن را از تو بگیرد .
——————————————
آن شب نوشتم :

دیشب وقتی همه خواب بودند ،
چشم های من نورهای عجیبی روی سقف آسمان دید
انگار خدا داشت نقطه بازی می کرد ,,, با من .

نیکو . مرداد داغ ۸۶

۵ مرداد ۱۳۸۶



پنج و چهل و دو دقیقه ی صبح

من امروز همان پرنده ای بودم که روی سیم برق هایی که درست از وسط کوچه مان می گذشت نشسته بود و خیس از باران ساعت پنج و چهل و دو دقیقه ی صبح هفت مرداد بود .
در همان لحظه که صدای دویدن کسی روی آسفالت خیس می آمد و استارت ماشینی زده می شد .
من خودش بودم . یا آن پرنده شاید خود من بود . مطمئن نیستم .

باور می کنی ؟ : )

۲ مرداد ۱۳۸۶



این , من نیستم !

هفت روز می شود که خانه نشین شده ام . خوب بودم . می خندیدم . علیرغم تمام آنچه که دور و برم در جامعه ای که یک ذره دوستش نمی دارم اتفاق می افتاد اما گوشه ای کز نمی کردم . غرهایم آنقدر زیاد نشده بود که خودم به خودم لعنت بفرستم . حالا بد شده ام ! دو سه روزی می شود که دوست نمی دارم این نیکوی وحشی ناآرام که خودش نیست . که خسته است . که معلوم نیست از خودش چه می خواهد . یادم رفته است . وای ! من ! نیکو ! با آن حافظه ام ! با آن حافظه ای که نه اسم ها را از یاد می بردم و نه چهره ها و نه اتفاق های ریز و درشت ! حالا حتی حرف های دو دقیقه پیش خود را فراموش می کنم . آنقدر زیاد می خوابم که نمی دانم آنچه اتفاق افتاده است مال خواب بوده است یا مال بیداری . گم کرده ام . گیج می زنم . نه به گریه هایم اعتماد می کنم و نه به خنده هایم اعتنا . نمی توانم چشم ببندم به آنچه که دارم می بینم دور و برم چه می گذرد . چه می شود . مازوخیستی همیشگی ام را حفظ می کنم . می فهمم که چطور یکهو جوش می آورم . داد می زنم . نه ! این من نیستم . این که این طور بی تاب و بی قرار شاکی دنیا و خلق خداست , این دخترک ! نه ! من نیستم . حال تمام اینها به کنار , چرا این طور شده ام ؟ ساکت ساکت ساکت بعد یکهو انگار که آتشم بزنند گر می گیرم و داد می زنم و فوران می کنم . نمی دانم . کلافه شده ام از خودم . بعد می گویم بنشینم بخوانم می بینم حوصله نمی کنم . آن همه کتاب که خریده بودم , که هدیه گرفته بودم , هیچ کدام را بیش از ده صفحه ی اول نمی خوانم . می گویم بنویسم , باورم نمی شود ! چرت می نویسم . طوری که از کاغذ هم خجالت می کشم . به دانشگاه نمی خواهم فکر کنم . عصبی می شوم . مثل دیوانه ها از صبح که چه عرض کنم از ظهر که بلند می شوم در این لپ تاپ را باز می کنم هی خبر می خوانم هی وبلاگ می خوانم هی از این لینک به آن لینک با چهار نفر چت می کنم و خودم هم نمی فهمم چرا آن آیکون بیزی همیشه ی خدا باید کنار چراغ مسنجرم روشن باشد . حالا وقت های اینویزیبل بازی هایم را اگر به حساب نیاورم . خانه نشین شده ام . نه آدمی می بینم . نه خیابانی . نه تئاتری . نه سینمایی . نه فروشگاهی . نه کاری جدید را شروع می کنم و نه کارهای قدیم را دنبال . نه کلاسی می روم خیر سرم ! بیکار بیکار بیکار . قبل از این خانه نشینی دست کم چهار جا کار مفید انجام می دادم . حالا چه ؟ هیچ ! اتاقم نامرتب و نامنظم و کثیف شده است . به روی خودم هم نمی آورم که لااقل این کاغذهای از روی میز ریخته روی زمین را جمع کنم . این روسری و شال ها . شلوار ها و مانتوهایم را از دسته ی این صندلی و تخت جمع کنم . اصلا یک چیزی شده ام که خودم هم باورم نمی شود . تنها کار منظمم که آن هم کلی لطف می کنم برای انجام دادنش آلارم گذاشتن گوشی سر ساعت ۶ و ۱۲ است که آنتی بیوتیک هایم را بخورم . گاهی هم دو ساعت از ۶ یا ۱۲ گذشته و شک می کنم که خورده ام یا نه ! باید بنشینم تمامشان را بشمارم تا ببینم یکی ِ امروزم را خورده ام یا نه . پا از اتاقم که بیرون بگذارم با یک نفر دعوایم می شوم . خسته ام . کلافه ام . به این بیکاری و علافی عادت ندارم . امروز قبل از اذان صبح بود سلکشن آهنگ هایم را گذاشتم , دفترم را باز کردم نشستم به نوشتن . و روبرویم آن ۲۲ تا بروزری بود که از این ور و آن ور باز کرده بودم . شده مثل یک تکلیف که اگر تیتر یک فلان جا را ندانم انگار خطا کرده باشم یا چه می دانم فلان وبلاگ که اصلا در لیست لینک هایم نیست را اگر بعد از چند وقتی سر نزنم انگار اتفاق عجیبی افتاده است . خدا می داند که خودم باورم نمی شود . جیمیلم باز است و تا یک اسپم اضافه می شود فوری دیلیت فور اِورَش می کنم . گوشی ام اگر روشن باشد ای ام اس بیاید یا زنگ بخورد یا جواب نمی دهم یا بی ربط جواب می دهم . فکر می کنم آن پنجاه نفری که در لیست فرند های توییترشان هستم به زودی مرا ریموو کنند که این دختر چه می گوید ؟ با این توییت های بی مزه اش . ای بابا . اخبار را که نگویم بهتر است . این اتفاق های عجیب و غریب .این تب فوتبال و تعجب من که واقعا چطور حوصله می کنند نود دقیقه دویدن اینها را تماشا کنند که بعد از بازی می روند پی خوشی شان و تیتر یک مجله های ورزشی می شود : ما تلاشمان را کردیم ! و این جمله گویی که از صد فحش بدتر باشد . بعد بند دویست و نه اوین و این و آن که یکی یکی بهشان اضافه می شود . بعد حکم های بدوی و نهایی برای دانشجوها . بعد لینک لینک لینک لینک لینک. از اول تا آخرش را حرص می خورم . ناراضی ام . شاکی ام . حالا ناراحتی های جانبی اش بماند . نمی دانم . کلافه ام . و ناراحت از اینم که این نیکو این چند وقته خیرش به هیچ کس نرسیده ! برای مامان برای بابا برای هدا و الهه و دوست و آشنا و غریبه ! برای همه غصه می خورم ! خجالت می کشم از ناشکری ام . مامان با یک دنیا نگرانی اش : نیکو قرصت را خورده ای ؟ سرت را کج نکن مامان. بیا بنشین پیشم نیکو جان ! بابا از راه می رسد و رانی آناناس خنک به دستم می دهد و می گوید نیکو جان بهتری ؟ هدا که پسوند همه ی نیکو گفتن هایش شده قربونت برم .هدا با مهربانی هایش . الهه ی کوچک با رسیدگی های بامزه اش , با آن چشم ها که معصومیت می بارد ازشان . کلافه ام از خودم . اینها را در حالی می نویسم که در دل می گویم :
به قول نادر ابراهیمی : رجعتی باید !

چه می دانم ! نه ! این نیکو نیست .