به فاصله های من نگاه نکن . که خط ممتدم را خط چین می کند . این کوک های نامرتب را جدی نگیر . من فاصله هایم را پر خواهم کرد .

می دانی ؟ من خیلی بچه بودم آن وقت ها . من از آن بچه های لوس بودم که هی جلب توجه می کنند و مزه می ریزند. هی به این و آن می گویند خاله و عمو . از این دخترهایی که خیلی ناز دارند و تا یک جا می رسند همه ی شعرهای مهدکودکشان را می خوانند .زود گریه شان می گیرد . زود قهر می کنند . عروسکشان را با خودشان به مهمانی می برند . از این دخترهای رو اعصابی بودم که شیرینی شان را بدون پیش دستی نمی خورند و تا کسی بهشان بگوید بالای چشمت ابروست چشم هایشان پر از آب می شود و می روند می نشینند کنار مامانشان و هی با آرنج روی پای مامان را فشار می دهند . لب هایشان آویزان می شود و می نشینند با عروسکشان به حرف زدن . از این دخترهایی بودم که بازی مورد علاقه ام خاله بازی بود و آش درست کردن با سبزه های حیاط توی قابلمه های پلاستیکی قرمز و زرد . از اینها که بازی های جدید کامپیوتر که سر نوبت اش دعوا می شد را اصلا طرفدار نبود . قبل آن هم نه آتاری دوست داشت نه کومودور و نه میکرو و این دم و دستگاه ها . سرم به عروسک هایم گرم بود و برای عروسک تازه دلم غنج می رفت . مشق هایم دیر نمی شد و تا از ساعت خوابم می گذشت هول می کردم . دخترکی بودم در نوع خودم . عجیب و دوست داشتنی و غیرقابل تحمل .
پریشب ها بود , مرد ۱۲ سال پیش ها که حالا پدربزرگی شده بود . نگاهی به الهه انداخت و گفت نیکو را ببین ! آخ نیکو کوچولو !
رو کرد به من : یادت هست بوته ی یاس را ؟! کنج باغ کاشتیم ؟!
لبخند زدم , یادم بود . چه خوب یادم بود . با آن پدربزرگ پیر که هروقت می دیدمش به دست هایش گِل خشک شده چسبیده بود . و تا من و هداک را می دید می گفت : وااای ! این خوب دخترها را ببین . درست همین طور – خوب دختر – .
مرد ۱۲ سال پیش ها تا گفت بوته ی یاس , ذهنم رفت به درخت زردآلو به استخر همیشه پر از ملخ و حشره ی ته باغ . ذهنم رفت به پارکت هایی که پا رویشان می گذاشتی و صدا می دادند . ذهنم رفت به زمستان های سرد , زمستان های یخ , زمستان های برف . ذهنم رفت به قوطی های بیسکویت که جمع می کردم و مامان می گفت : نیکو آشغال جمع نکن . غر می زدم که نه آشغال نیستند . اینها خانه ی عروسک های من اند . ذهنم رفت به طناب هایی که از این درخت تا آن درخت می بستم . ذهنم رفت به خرمایی که بعد از مردن ماهی عیدمان با هداک به این و آن تعارف می کردیم . هه . اشک هایی که روزی ریختم برای زیر و رو کردن خاک گوشه ای که ماهی را خاک کرده بودیم . نبش قبر را آن موقع یاد گرفتم فکر کنم . ذهنم رفت به آن بالش های کوچک مربعی که پارچه اش آبی ساتن بود و همیشه سرد بودند . انگار کیسه ی یخ . نگو به خاطر پارچه اش بوده . ذهنم جاهای دوری رفت . مرد ۱۲ سال پیش ها که پیانو زد با آن دستش که می لرزید . آه , ذهنم دورتر و دورتر و دورتر رفت . تا آنجا که شب هایش نور زرد داشتند و روزش با آن زن روس – لااورا- نان پنجره ای درست کرده بودیم . خاک قندش را همیشه زیاد می ریختم من . سفید می شدند . آن آهنگ پیانو که مثل یک نخ بود . مرا متصل می کرد به روزهای خیلی وقت پیش ها . عنکبوت های بزرگ , با آن دست و پایشان که تا و خم می شد و من ازشان وحشت داشتم . آن کمد ته اتاق آخری , اتاقی که پنجره اش به بلندترین درخت زردآلوی باغ باز می شد . آن کمد مال لباس های پشمی بود . درش را هیچ وقت نمی توانستم ببندم . آن لباس من که یقه اش زرد خوشرنگی بود و سفید بود و رویش قایق های کوچکی داشت با بادبان های قرمز رنگ . نمی پوشیدمش . از وقتی که فکر کردم در -بزرگی- حلوا خیرات می کنند گفتم دیگر نمی پوشمش .بچه گانه است . شاید هنوز هفت سال و نیم هم نبودم . آن یکی لباسم , قرمز چین چینی بود با خرس های قهوه ای رویش . یقه اش ملوانی بود . قرمز . یک لباس دیگر داشتم که مخمل مشکی بود و چین های دامنش رنگارنگ . روی سینه اش از پارچه ی رنگارنگ پاپیونی داشت . به مخمل حساسیت داشتم از آن وقت ها . تمام تنم را مو مور می کرد . یک شلوار استرج داشتم . سرخابی بود . خیلی دوستش داشتم . یک دامن و کت لی داشتیم . من و هداک . به تنمان چه قشنگ بود وقتی با هم می پوشیدیم . مرد ۱۲ سال پیش ها سیم ها را را که درست کرد پرسید : نیکو جان که کار را کرد ؟! بلد نبودم ضرب المثلش را . گفتم : مرد ۱۲ سال پیش ها . آن موقع اسمش را گفتم . بلند خندید و دستی به سرم کشید و گفت نه نیکو جان ,,, آن که تمام کرد . آن موقع یاد گرفتم . چقدر زیاد گذشته است . نمی دانم آدم های واپسین اصلا آب می دهند به بوته ی یاس من ؟ حالا که آن پدربزرگ با دست های همیشه گِلی دور از آب و خاکش در آن آمریکای بی پدر و مادر مرده است ,,, نمی دانم بوته ی یاس کودکی های من عطر می پراکند یا نه ,,, مرد ۱۲ سال پیش ها گفت بوته ی یاس هنوز هست ,,, کودکی های من ,,, دخترکی بودم ها ,,, شاید نباید می دویدم . نمی دانم .
دیدی ؟! دیدی تقصیر تو شد ؟! دیدی زمین من مربع بود ؟! دیدی آخر صیقل نخوردم من ؟! بگذار پوست نازک روی نبض مچ دست چپم را نفس بکشم . کمی بوی خودم را می دهد . دیدی تو اشتباه کردی ؟! زمین من مربع بود . دیدی صدایم مُرد ؟! دیدی نفسم گرفت ؟! دیدی کمرم تا شد ؟! حالا بگو زمین ما گرد است . خیسی چشمانم را با پشت دست پاک کردم . تو برق خیسی را دیدی و هیچ نگفتی ؟! حالا بنشین هی سنباده بزن تیزی اضلاع زمین مرا .
ببین ! می دانی آخرش چه شد ؟!
هیچ کس قهر نکرد ، اصلا خوبی اش به همین بود . گِردی افتاد وسط همه گِل .
نگاهشان که به هم خندید ، صدایشان قهقهه شد .
از دور صدای پیر پنبه زنی می آمد .
بچه ها گفتند این نوعی گیتار است .
آبرنگ بازی خدا هنوز شروع نشده بود که
روزنامه ها را ترک دوچرخه اش گذاشت .
زیر پل گِردی گِلی آنها افتاده بود .
هیچ کس سراغش را نگرفت .
صورتش داشت ورم می کرد . به خواب رفته بود .
یادش به گل هندوانه بود . آب آبرنگ ریخته بود روی روزنامه ها .
از دور فقط صدای نوعی گیتار می آمد .
بچه ها می گفتند پنبه زن است .
هیچ کس منتظر خواب تو نیست
که به پایان برسد
لحظه ها می آیند
سال ها می گذرند
و تو در قرن خودت می خوابی
قرن ها ، گاه کوتاهتر از ده سال اند
گاه ,,, صد ها سال اند
مجتبی کاشانی
این روزها هیچ آدمی برایم برجسته نمی شود . همه در یک سطح هموار بدون فراز و نشیب کنار هم ایستاده اند . باشد , وقتی همه خوابیدند چراغ اتاقم را خاموش می کنم تا باریکه ی نوری که از لای در بیرون می زند آزارشان ندهد . وظایفم را انجام می دهم . دختر خوب و مطیعی هستم . “چشم ” می گویم . فقط بگذارید حواسم به خودم باشد .
پ.ن : های جماعت ! اگر سعی کنید مثل خودتان بنویسید این طور ابتکارها نابود نمی شوند . اگر آرشیو کسی را به قصد تقلید زیر و رو نکنید قطعا این قدر تابلو توی ذوق نمی زنید . هر کسی می تواند این حرفم را به خودش بگیرد . هر کسی .
تازه دارد یادم می آید که من چیزهای بسیاری را از یاد برده بودم . مگر می شود که من در خیابان کیفم را که دست گرفته بودم ، بیندازم روی زمین و نفهمم چطور ؟ مگر می شود یادم برود کارهایی در لیست داشتم برای انجام . من تازه دارد یادم می آید . چراغ ها را که خاموش کردم گل های قالی که تاریک شدند یک چیزی در ذهنم شکست . در اتاقم را که باز کردم صدای شکستنش تکرار شد . نیکو دارد دیرت می شودانگار. تازه دارد یادم که چیزهایی که را از یاد برده بودم . فکر می کنم به چند عدد ممیز هم نیاز دارم . شاید چند گچ قرمز هم . خط بکشم. پایم روی خط قرمزها نرود . پایم آن طرف تر نرود . از بداخلاقی هایم کاسته نشده اما به خنده هایم افزوده شده است . بیایید آهنگ شاد گوش کنیم . اتفاق ها تیز شده اند . می بُرَند . بالای کوه هوا تمیز است . پابرهنه بدوم ؟
پ.ن : ۱۰۵ کامنت , این همه اس ام اس , زنگ های دور و نزدیک , ایمیل هاو آفلاین ها وآن همه کامنت ۳۶۰ و این همه کادو همه از سر مهربانی است و من مهربانی دوست دارم .
سوسن مهربان مرا غافلگیر کرده است . مثل همیشه . داستان از ملکوت شروع شده است و باید از تاثیرگذارترین ها بنویسم . من هر چه خواندم و گشتم و دیدم قواعد خاصی برای این بازی نیافتم . حتی محدودیت تعداد مواردی که می توانیم بنویسیم هم نداشت . نمی دانم . من به هر حال اگر هم این بازی قانونی دارد و من از آن بی اطلاعم می خواهم کمی قانون شکنی کنم .
تاثیرگذارترین فرد نه الزاما از لحاظ شخصیتی که از نظر میزان حجم تاثیری که در همه ی ابعاد زندگی من داشته و دارد و خواهد داشت مادرم بوده است . فرزانه که مرا گاهی بهتر از خودم می فهمد . عمق نگاهش در هر چیز مرا از سطحی نگری باز داشته است .
از کتاب اگر بخواهم بگویم خیلی زیاد است . خیلی کتاب ها تاثیرات عجیبی روی آدم می گذارند .تاثیر شگفت انگیز آتش بدون دود به قلم نادر ابراهیمی آن قدر زیاد بود که مرا تا چند روزی از خودم دور کرده بود. تاثیر دلتنگی های نقاش خیابان چهل هشتم به قلم سلینجر. تاثیر بار دیگر شهری که دوست می داشتم به قلم نادر ابراهیمی . تاثیر سمفونی مردگان به قلم عباس معروفی .تاثیر دو دنیا به قلم گلی ترقی . تاثیر کتاب میرا به قلم کریستوفر فرانک و ترجمه ی خوب لیلی گلستان . درجه بندی کتاب بنا به تاثیرگذاری کار مشکلی است واز عهده ی من خارج . تاثیرگذارترین فردی که من تعهد را از او یاد گرفتم پدرم بود و هست . تعهد در زندگی در کار در وجدان . تاثیرگذارترین فضایی که برایم بوده و هست و حتما خواهد بود اینترنت بوده است . جایی که به آدم امکان قضاوت می دهد . درست یا غلطش حتما مهم است اما شاید با این همه پیشرفت و فناوری اطلاعات و تکنولوژی پدیده ی اینترنت برایم سنگین است . جایی که آدم دچار هجوم اطلاعات می شود . تاثیرگذارترین دوره ای که داشته ام سال کنکورم بود . با همه ی درگیری هایی که خودم خواسته یا ناخواسته برای خودم می ساختم . دوره ای بود که تمام شخصیت ساختارگرای به خمیر نرم و منعطفی در دست اراده ام تبدیل شده بود . من آن دوره را می ستایم و تاثیرش از یادم نمی رود . تاثیرگذارترین کلمه رویم نام خودم بوده و هست . نیکو . که برایم خیلی دور از دسترس است . تاثیرگذارترین کلامی که تا به حال زیاد شنیده ام و می دانم که خواهم شنید از سوی هداک بوده است . خواهرم که حرف زدنش با من تاثیر بی اندازه بزرگی روی من می گذارد و حتی گاهی کلمات کلیدی ذهن مرا می خواند و با آنها بازی می کند. تاثیرگذارترین فیلم را نمی توانم بگویم چون هر فیلمی در دسته و سبک و نوع خود تاثیرگذارترین بوده است . تاثیرگذارترین معلم من وحید تمنا بوده است . که با تمام اصطکاکی که همیشه در ارتباط با او داشته ام اما تاثیرش حفظ شده است . تاثیرگذارترین کار در زندگی ام نوشتن بوده است . تاثیر بی اندازه زیادی که در زندگی ام داشته و دارد . شاید متن ادبی پاییز بود که مرا به دنیای نوشتن وارد کرد . همان متن پنج خطی که روی یکی از کاغذهای کانون پرورش نوشتم و دادم بهشان . تاثیرگذارترین ارتباط ،ارتباط معنوی ام بوده است با خدا .خدا جاری بی توقف است در زندگی ام . تاثیرگذارترین مکان که مرا به میزان خیلی زیادی جذب کرد و به حیرتم وا داشت غار جیتا در لبنان بود . یادم نمی رود . تاثیرگذارترین اتفاق بد در زندگی ام تصادف شدیدم در شب تولد ۸ سالگی بود که فراموشم نمی شود . تاثیرگذارترین دکلمه ای که حس وطن دوستی مرا به شدت برانگیخت دکلمه ی وطن بود که خودم خواندم در جمع ۵۰-۶۰ نفری . سه چهار سال پیش وقتی که ایران نبودم . انتخاب تاثیرگذارترین موسیقی یا آهنگ برایم غیرممکن است . موسیقی و آهنگ و صداها بسته به حالات مختلف من همیشه بیشترین تاثیر را داشته اند . تاثیرگذارترین تولد در زندگی ام تاکنون تولد الهه بوده است . هشت سال پیش که من هم خواهر بزرگتر شدم . در آن سال های گیج زدن قلم دکتر شریعتی تاثیرگذارترین بود برایم . تاثیرگذارترین سبک شعری شعر نو بوده است . علیرغم علاقه ی زیادم به شعر موزون و با قاعده اما شعر نو فرق دارد . تاثیرگذارترین دعا برایم این جمله است – ظلمت نفسی – . تاثیرگذارترین لذت را در فهم جسته ام . شیرینی درک هر چیزی برایم غیر قابل وصف است . تاثیرگذارترین عامل در بی ثباتی خیلی از روزهای زندگی ام شاید سکونتگاه های دور از هم بوده است . هر چند سال را یک جا سپری کردن علاوه بر ارضای شوق و ذوق البته بلاتکلیفی و بی ثباتی به همراه دارد .
می شد ! من هم می توانستم شانه خالی کنم و برنگردم به تاثیرگذارترین هایم . برنگردم و سرچ نزنم در مغزم تا بیابم تاثیرگذارترین هایم را . تک تک روزهای زندگی از روز تولد تا روزمره ترین هایم، فردفرد آدم هایی که دیده ام که می شناسم که می بینم که دوستشان دارم که دوستشان ندارم روی من تاثیر می گذارند . از مادر و پدر و خانواده و دوست و آشنا تا آن پیرزنی که لبخندم می زند وقتی دستش را می گیرم . اینها همه تاثیرند روی حفره های ذهن من . تک تک نوشته هایی که خوانده ام از قرآن تا حتی یک ستون در یکی از روزنامه های قدیمی که می یابم . اینها همه اثرند . تک تک صحنه هایی که می بینم . که دیده ام . تک تک عکس ها که خاطره اند . عکس با شیر و بیسکویت صبح های سال ها پیش در اسپانیا در آن تخت با نرده های چوبی روشن . عکس های ارمنستان با آن تل قرمز و زردی که همیشه به موهایم می زدم . عکس های دریاچه ی سوان و دویدن من هداک روی شن های کنار ساحل . عکس های آدم های کت و شلوار و اداری و سالن های باشکوه . عکس هایی با آدم هایی بزرگ آدم هایی ارزشمند که خانه شان آلونکی بود در کوچه پس کوچه های ایروان .عکس با آن راهبه ی قشنگ در کلیسای ریبسیمه ی اجمیازین . عکس های گاسگات و هامالیر و جیجرناگابرد و سردارآباد . عکس های پر از خاطره ی دمشق و حلب و بیروت و سنگفرش های خیس .عکس های تفلیس و خنده ها و آن جاده ی تماماً درخت و خاک و سکوت . عکس ها یعنی همین . تاثیر نگاه بر فکر . عکس ها که همه خاطره اند . با آدم هایی که شاید دیگر هرگز آنها را نبینم . با آدم هایی که شاید بارها و بارها ببینمشان .
این همه آدم ,,, در عمر نوزده ساله ی من تا به امروز چه می کردند ؟ چه می کنند ؟ چرا اسم ها را از یاد نمی برم ؟ چرا هستند همه شان ؟ تاثیر یعنی چه ؟ یعنی همین . یعنی حضور آدم ها و نقش به جا مانده شان در ذهن .
تاثیرگذارترین ها ,,,
و شاید من تاثیرپذیرترین ,,,
دعوت نمی کنم . یا بهتر بگویم همه را دعوت می کنم .
باد خنک کولر به صورتم می زند . آهنگ های قدیمی را می شنوم . آهنگ هایی که خاطره ساز بوده اند . روزهایی را تداعی می کنند . مهم نیست خوب یا بد . چشمانم را که می بندم در این چاردیواری که نشسته ام یادم می افتد به دقیقه هایی که از بس سبک بوده اند و خالی . از بس رها بوده اند حتی فکرم نمی رفت که قابلیت یادآوری داشته باشند . باز ۱۳ خرداد نزدیک است و من گارد گرفته ام برای آمدنش . برای اینکه ناگهانی دارد مسیر زندگی خیلی زیاد تغییر می کند . دغدغه ها دارند عجیب می شوند . نمی دانم . همه چیز دارد به صورت شگفت آوری تغییر می کند . آدم هایی که نبوده اند ناگهان می آیند . آدم هایی که بوده اند می روند . آدم های جدید . آدم های عجیب . آدم های خیلی معمولی . آدم های خیلی محتاط . آدم های خیلی کثیف . آدم هایی با دنیاهای دور و خیلی دور . آدم های پاک . آدم های روشن که مرا جذب می کنند . آدم های مهربان . من دچار هجوم آدم ها شده ام . دنیا شده پازلی که هیچ تکه اش کنار آن یکی قرار نمی گیرد . هیچ کدام با آن یکی جفت نمی شود . من این وسط بدجوری گیج شده ام . باد کولر می زند و آهنگ های تازه ای کشف می شوند ,,,






