مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم , خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم

آی

با شما هستم

این درها را باز کنید

من به دنبال فضایی می گردم

لب بامی

سر کوهی دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم

آه

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد

من به فریاد همانند کسی

که نیازی به تنفس دارد

مشت می کوبد بر در

پنجه می ساید بر پنجره ها

محتاجم !

من هوارم را سر خواهم داد

چاره ی درد مرا باید این داد کند

از شما خفته چند

چه کسی می آید با من فریاد کند ؟

مرحوم مشیری

مرتبط :

رادیو زمانه

ایلنا – سه شنبه اول خرداد ماه هشتاد و شش

ایلنا – چهارشنبه دوم خرداد ماه هشتاد و شش

ایسنا – چهارشنبه دوم خرداد ماه هشتاد و شش – خبر اول

ایسنا – چهارشنبه دوم خرداد ماه هشتاد و شش – خبر دوم

روزنامه شرق – پنج شنبه سوم خردادماه هشتاد و شش

سنجاقک

عسل نگاشت

ثلث اول

علامه بلاگ

باغ مخفی

هنوز

علیه درد مشترک

اخبار جنبش دانشجویی

عکس های مربوطه

—————————–

۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۶



چنگ می زنم به روزها ,,,

تعجب می کنم از خودم که فی البداهه می توانم بگویم دلم چه چیزی را می طلبد یا چه حسی را یا چه کاری را اما وقتی مژه ام می افتد زیر یکی از چشم هایم و الهه کوچولو می گوید آرزو کن , مژه ات افتاده , هول می کنم و نمی دانم باید چه بخواهم باید چه آرزویی داشته باشم , و اصلا آرزویی هست ؟ خدا نکند که آرزویش را به سختی بیابم و بعد مژه ی زیر چشم چپ را راست حدس بزنم و یا برعکس .

می خواهم خودم و فکرهایم را در روزها پنهان کنم . از این نگاه مدام آیینه ی فرضی که روبرویم گذاشته ام خسته ام . انگار که خودم در برابر خودم قد علم کرده ام . طاقتم را تمام کرده این نظارت های مدام و دلیل خواهی های شخصی .می دانی چه شد ؟ دلم خواست گریه کنم . دلیل ؟ نه نداشتم
انگشتر رنگی درست می کنم و دستم می کنم و ادا در می آورم . کاش یادم برود خستگی ها را .

پ.ن : دیروز داشتم جزوه می نوشتم دیدم یادم رفته حضور را با ضاد می نوشتند یا با ظا . دیدم یادم رفته , چند خطی عقب افتادم تا یادم آمد حضور را چطور می نوشتند .

۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۶



چقدر دلم تنگ شده است ,,, برای نیکو

سر کلاس ردیف دوم نشسته بودم با آن جمعیت عظیم و همه بزرگتر از من . همه با تجربه تر از من لابد . همه درس خوانده تر از من حتما . استاد پرسید : اینجا destroying یعنی چه ؟

با اعتماد به نفس گفتم : مخرب !

گفت : این جنایت است ها . ممکن نیست فعل باشد ؟

ممکن بود فعل باشد . اما مخرب , مخرب بود برای من .

آخرش هم مخرب بود و فعل نبود .
من بی فکر جواب نداده بودم . مخرب بود .

اردیبهشت است ,,,

آه ,,, به ما چه مربوط ؟!