تـخـتم + باد خنک طبیعی (کولر نه!) + لحاف چارخونه سبز و زرد نازنینم + بالش سفته که گردنمه درد نیاره و کوتاه باشه + خواب های خوش و خوب و خلوت خلوت خلوت

بعد وختی از خواب بلند شم ببینم به روزهایی رسیدیم که من خیلی دوسشون دارم .
تو بگو اصن اصحاب کهف . خودشون نه ؟ به جهنم ! سگشون . اما می شه که بشه اینا تروخدا خواهش می کنم ؟

از نمره های امتحانام همه بی خبرم . از نمره های رسانه بی خبرم . حق التحریر دو تا گزارشم مونده دفتر روم نمی شه برم بگیرم . دو روز مونده به عروسی هدا ، همکارم اس ام اس زد که جای دفتر از بن بست آناهیتا عوض شده خبر داری ؟ گفتم نه بعداً تماس می گیرم می پرسم محل جدید رو . فردا شبش حنابندون بود با هشتاد تا مهمون . عروسی هدا نمی دونم چطور گذشت . خیلی سخت بود . خیلی فشار بود . خیلی ناز بود . فرقش اینه که حالا یه برادر به خانوادمون اضافه شده . خونشون نازه . دوس دارم . روز عروسی خیلی سخت بهم گذشت . روحی جسمی . در واقع اصلاً نفمیدم چطور گذشت . فقط می دویدم و خب راس می گن همه که خواهر عروس از همه درب و داغون تر می شه آخرش . اون قدر حرص خوردم و حرص دادم که خدا می دونه . اونم از قضیه ی دیشب که چقدر عصبی و ناراحت شده بودم و غمگین غمگین . نگران سفره بودم چقدر . برق رفته بود . از سالن آنتن نداشتم و یه تنه با خدمتکار های سالن باید سر و کله می زدم . انگار وظیفه ی منه ! اوضاعی بود . چقدر حالم بد بود . کنار سفره داشتم غش می کردم . دیگه وختی برای خاله ی حامد آژانس گرفتم برن خونه چون مریض بودن و المیرا و زهرا هم رفتن خونشون که آماده شن ، من موندم و یه سفره ی ناز عقد . غم دنیا رو دلم بود . نشستم یه گوشه . و به عبارت سلکت نتورک روی گوشیم خیره شده بودم و به آنتن خالیم . برقا اومده بودن اون موقع . پاشدن از پله ها اومدم بالا رفتم تو باغ ببینم مامان اینا نیومدن که یهو الهه وارد شد و اومد تو . مامان بابا . بغضم نگه داشته بودم . یه جوریم بود . هپلی و خسته و زشت بودم . مضطرب و بی اعصاب . شلوغ شد . هی کم کم شلوغ شد . عقد ساعت ۵و نیم شد ساعت ۸ و نیم ! . فراز پسر داییم گفت هدا اینا رسیدن . با کفشای پاشنه بلند می دویدم . رفتم جلو در . یک لحظه ماتم برد . بعد شروع کردم جیغ زدن . قربونش برم . خواهر ناز من . عروس قشنگ . انقدر جیغ زدم . چشام پر اشک . هدا چونه اش می لرزید قسمم می داد که نیکو داره گریه ام می گیره هیچی نگو . دستشو گرفتم آوردم تو . حامد اون طرفش می اومد . چه به هم می اومدن . چه قشنگ بودن . همه جمع شدن . اون قدر کل زدن . دست زدن . اسپند و عود و هوای دم غروب . دیگه بعد اون نفهمیدم چی گذشت . فقط رقصیدن ها رو یادمه که چه خوب بود و با بچه ها خوش گذشت . وگرنه از پا درد و کمر درد داشتم می مردم . یه شونصد باری هم دوربینم رو به این و اون سپردم . بعداً باتری اضافه ی دوربین رو تو کیف مهرناز پیدا کردم و گوشیمو از دستای فرناز گرفتم . دوربین رو دست آرمین سپرده بودم و یادم نیس حتی چه جوری قند سابیدم بالا سر هد اینا . ملت که می گفتن ایشالا عروسی خودم اون قدر قاطی کرده بودم می گفتم ایشالا ایشالا . ته خنده =)) . اوضاعی بود که اصلاً گیج گیج بودم . یه شونصد باری با مامان دعوام شد . از این دعوا ها که لبا رو زیاد تکون نمی دن اما چشما داره دعوا می کنه . بعد اصولاً مامان چون اصلاً حواسش نبود هی باید می گفتم شما مادر عروسی دوس دارین احیاناً یه کم توی فیلم حضور پیدا کنین ؟ دختره ی لوس عکاس هم یه ریز به هدا حامد می گفت شما عقدتون تا ساعت ۱۱ طول می کشه اینجوری . قاطی کردم گفتم ماشالا چقد روحیه می دین شما ! بعد طبقه ی بالا که رفتم تو سالن . صدای بیس زدن های ضبط سیاوش و یادم می اومد که اون موقع برق نبود حتی امتحان کنیم . سی دی ها رو که خونه جا گذاشته بودم . پس این سی دی کیه داره می خونه . بعد دیدم سارا مث این دی جی ها کنار ضبط و باند ایستاده . با مائده و نوشین و نرگس و سارا و مهسا و شادی و محیا و زهرا و یاسمن و نگین و بهناز و نعیمه و زهرا و ستاره و اون یکی ستاره و نسترن و فرناز و سولماز و درنا و مهرناز و المیرا و سمیرا و و و کلی رقصیدیم . هی می رفتم پشت پرده که اس ام اس هام برسه . پشت اون پرده ی مضحک مزخرف که من حتی نتونستم بابامو ببینم . آخرای عروسی یه کم حالیم شد چی به چیه . کلی با هدا رقصیدیم . عکس گرفتیم . خندیدیم . با او چشمای اشکالو که موقع عقد همه مون گریه کردیم . فضا سنگین بود خیلی . عکس خانوادگی خانواده های عروس و داماد . همه چشما خیسه توش . شام که هیچی نخوردم . همه می گفتن چقد فسنجونش خوشمزه بود . من می گفتم آره من یه قاشق خوردم . بعد عروسی … تو ماشین سیاوش چپیدیم و هی من از ماشین المیرا می پریدم بیرون می گفتم تا من نیومدم راه نیفتینا . دنبال مسکن واسه هدا می گشتم . الهه رفته بود تو ماشین عروس بیرون نمی اومد =)) . اوضاعی بود . به شمیم می گم جای خالی دارین توی ماشینتون فرناز بیاد اونجا ؟ می گه ما می خوایم هی سیگار بکشیم ها . چه ربطی داشت اصن ؟ تو اون اوضاع می رم با پسرعمو های مامان سلام علیک می کنم . می گن شما نیکو خانومی ؟ باورشون نمی شد . ها ها . لوس می کردن خودشونو . بعد تو اون هیری ویری یهو همه ی اس ام اس هام فیلد می شد . آخرش چپیدیم تو ماشین سیاوش و اون قدر بوق بوق کردیم و آهنگ بلند کردیم . ستاره اینا هی می گفتن همسایه ها خوابن . منم الکی می گفتم اصلاً اینجا مسکونی نیست . هر چی می گرفتمش نمی شد . زنگ زد . جیغ جیغ های تو ماشینمونو به زور من گوش داد =)) . از صداش معلوم بود خوب نیست و تو همون گیر و دار یهو ماشین دوستای حامد چیپید جلو ماشین ما و هدا اینا پیچیدن تو حکیم و ما ادامه ی چمران رو رفتیم . جا موندیم . رفتیم از دم در خونه ی ما دور زدیم به هدا زنگ زدیم گفتیم منتظر ما وایسین . دور شمسی قمری زدیم تو اتوبان ها تا رسیدیم به هدا اینا . دم در خونه کلی عکس گرفتیم و جنگولک بازی در آوردیم . اون موقع هنوز حالیم نشده بود که چی به چیه . رفتیم بالا خونه ی هدا اینا . موهاش درد می کرد . یه شونصد تا گیره و سنجاق از تو موهاش در آوردم . یه دو لیتری آب خوردم فقط از تشنگی . از خونشون که اومدیم . مامان اینا من و ستاره رو گذاشتن خونه ستاره اینا . تازه داشت حالیم می شد که چی به چیه . اما هیچی بدتر از فردا شبش نبود . سر شام عمو اینا هم خونمون بودن . اس ام اس زدن به هدا که زود بیا و گریمه . یهو زدم زدم گریه . رفتم تو اتاق . مامان اون قدر بغلم کرد . بعد پاتختی بود . هدا حامد اومدن . خب اما الآن که جند روز از عروسی می گذره تازه داره حالیم می شه که هدا رفته خونه ی خودش دیگه . دلم برای بچه های دانشگاه تنگ شده . دلم برای مائده تنگ شده . بشینیم با هم حرف بزنیم . با اینکه هم حنابندون اومد هم عروسی اما زیاد ندیدمش . بشینیم با نوشین دوغ بخوریم و شیرازی حرف بزنیم هی با هم . هی بخندیم الکی مث این الکی خوشا . برق که هی میره و آب که فشارش شبیه شیر سماوره و هوای داغ این روزا حالمو بد می کنه و انگار داریم تو مناطق محروم زندگی می کنیم . دوری هایی که هی هست و دلتنگی هایی که هست و فاصله ها فاصله ها که هستن هنوز و هیچ راه حلی براش ندارم و خب دارم سر می کنم و دوس دارم استراحت کنم یه مدت و خوش باشم و فک نکنم به اینکه فاصله هست و فک نکنم به اینکه فعلاً معلوم نیس چه جوری باید بگذره و یه مدت باید حواسم به مامان بیشتر باشه و الهه که هر شب موقع خواب می رم پیشش که اونم موقع عقد با چشمای معصوم کودکانه اش چقدر غمش بود و گریه کرد . بابا که حواسش به من هست و نیست . هست و نیست . هست و نیست . که البته منم برای اون همینم . حواسم هست و نیست هست و نیست هست و نیست . از بعدازظهر های داغ تابستون متنفرم و به بهانه های دانشگاه و رسانه و کلاس که دیگه نیستن . برم چند تا تئاتر خوب ببینم . دیروز رفتیم گالری عکس یکی از بچه های رسانه تو خانه هنرمندان . چهلم نادر ابراهیمی هم بود . نشد زیاد بمونم . شب سی نفر مهمون داشتیم و نمی شد . کتاب هامو دوباره دست گرفتم و می خوام یه برنامه ی فشرده هم واسه فیلم دیدن بذارم که کلی عقب موندم گمونم . خیلی وخت بود دلم می خواست بی ویرایش و بی هیچی یه پستی بنویسم و فک نکنم که همه چی می گن . نوشتم . امروز هم روز تولد امام علی ئه و اون بیته که می گه آنان که علی را چو خدا می دانند – کفرش به کنار ، عجب خدایی دارند همش رو زبونمه . دلم می خواست خدا چند روزی تعطیل می کرد این سیستم ثواب و گناه رو و می فهمید که خدا بودنش به کنار چقدر بی هوا خوبی می کنه بهم گاهی که فقط تو یه لحظه هایی ازش یه چیزایی می خوام . این پست فاطمه هم که دوباره من را دلتنگ می کند .

پ.ن :کلاً هم همه مون هم یه جور بی جوری مونه .

وقت هایی که وارد حوزه ی تازه ای می شوم و به یاد ابتکار ها و فکر های اجرا نشده و ایده های مرده ام می افتم ، حس آزاردهنده ای غالبم می شود که افسوس … بسیاری از استعدادهای خود را زمانی کشف کردم که دیگر راه خود را برگزیده بودم …

خدا باید به هر کداممان حداقل سه بار عمر می داد و هر بار با مختصات زمانی و مکانی و شخصیتی و اجتماعی و فرهنگی متفاوتی …
خـدا چشم غـره ام می رود .

پ.ن : سفـری در پیش . محـض خنده و خوشی با دوستان

دویدن را همیشه دوست داشته ام . دویدن برای چیزی که هی بدوی و هی نرسی و بعد که رسیدی هیچ جیز تمام نشود و باز دویدنی در کار باشد . این روزها که دارم می دوم و همه چیز را خیلی زود به دست می آورم . گاه حس می کنم تمام می شود در لحظه و به صفر می رسد . انگار که یک لحظه و یک لحظه که گاه به درازا می کشد و چه بسیار لحظه ها که پشت سر هم می گذرد در قالب همان لحظه ، حس می کنم همه چیز صفر می شود . بد است . آنقدر که تمام خستگی را به دوشم باقی می گذارد و تمام خواب هایم را آشفته می کند و من را بی حال و بی رمق تر از همیشه . چیزهایی برایم تغییر کرده است و بختک شک که لحظه ای ذهن آدم را رها نمی کند .

از قبل از عید که چند جلد با هم خریده بودم دیگر طرف کتاب فروشی نرفته بودم و هر چه بود امانت هایی بود که خواندم و کتاب های نخوانده ی خودم اگر حوصله ام می کشید که دست بگیرمشان . حالا در اوضاعی که حقوقم را نداده اند و دست به پس اندازم هم نمی خواستم بزنم و از بابا و مامان گرامی هم نمی خواستم که پولم بدهند برای این مهم و خیال خرید از نوع نمایشگاه کتابی را از سرم بیرون کرده بودم ، کلی بن کتاب به دستم رسید و رفتم مقادیر انبوهی کتاب خریدم نمایشنامه و رمـان و ارتباطـات و شعـر و روزنامه نگاری و تبلیغات و داستان کوتاه و نقـد ادبی . حالا وارد مقوله ی بحث درب و داغان و ضایع -دقیقاً ضایع- بودن نمایشگاه نشوم اما دوست دارم . نمایشگاه را دوست دارم و آن فضا و آن خستگی ها و پا درد و ناهار بدمزه و بستنی با لذت و بطری بطری های خالی آب معدنی و راهـروهای پر ازدحـام و آشنا دیدن و هی آشنا دیدن و فضای دوست داشتنی مرکز و چشمه و نی . مخ نوردی های رادیو نمایشگاه و بادکنک های آسمان بالای سرش . اصلاً یک حس قیلی ویلی گونه در من ایجاد می کند که خیلی خوشایند است .

ساعت دو و نیم نیمه شب است و Accidental BaBies – Damien Rice خیلی ملایم می خواند و در حال پیاده کردن گزارش امـروز هستم و مکث های طولانی مصاحبه شونده روی اعصاب من است از بس که خسته ام . جهت ایجاد زنگ تفریحی برای فضا گاهی سراغ سر هم کردن گزارش استاد صدیقی رسانه می روم . ۹ صبح کلاس دارم و کار عملی ساعت بعدش را هم هنوز انجام نداده ام و خسته هستم و درسم را دوست دارم و کارم را دوست دارم و خسته هستم و زندگی ام را به شدت مدیریت می کنم خیـر سرم .

جمعه عصـری که گذشت ، طی مراسم قشنگی تحت عنوان ” بله برون ” هــدای من انگشتر مرواریدی به دست چپش کرد . گل بابونه ی من .

صبح ، ساعت ۶
دروازۀ روز را باز کردم و قدم به درون گذاشتم
مـزۀ رنگی آبی و پر طراوت در پنجره به من خوش آمد گفت
چین روی پیشانی ام از دیروز باقی بود …

ناظم حکمت

هـای خداهه ! چرا لقمه را دور سر خودت (!) , نه … , دور سر من می چرخانی ؟
می خواهی حرفم بزنی ، چرا از زبان فال حافظ های دست پسرک های دست فروش که من از اصرار و التماسشان به عجز می آیم و فال بر می دارم ؛ می گویی ؟

عادی باش . درست و حسابی . این که راهش نیست عزیز دل من . مشورت کن با من گاهی .
تازه ! نگذار یادت بیاورم کارهای این چند وقته ات را .

چیزی نمی گویم از نفهمی نیست . دیگر می دانی ایشالا بعد از بیست سال ! بزرگواری (!) نه ! هـــا … صبـر ! دارم صبـر به خرج ( ات ) می دهم .

پ.ن : کـافر هم خودتی . همین که گفتم .

شاعر می گه :

گـر بزننـدم به تیـغ در نظـرش بی دریـغ

دیدن او یک نظر صد چو منش خون بـهاست

سعدیا !
خوش تر است سل سه له ی مو ی دو ست ات در زیر و بم و بالا و پایین آواز شجریان .
گفتم که بدانی خلاصه .