وقت هایی که وارد حوزه ی تازه ای می شوم و به یاد ابتکار ها و فکر های اجرا نشده و ایده های مرده ام می افتم ، حس آزاردهنده ای غالبم می شود که افسوس … بسیاری از استعدادهای خود را زمانی کشف کردم که دیگر راه خود را برگزیده بودم …

خدا باید به هر کداممان حداقل سه بار عمر می داد و هر بار با مختصات زمانی و مکانی و شخصیتی و اجتماعی و فرهنگی متفاوتی …
خـدا چشم غـره ام می رود .

پ.ن : سفـری در پیش . محـض خنده و خوشی با دوستان

معـرکه بود The Fountain
عاشق صدای پـُرز های درخته شدم وقت تکان خوردن .
انگار واقعاً نفس می کشید .

نمیــر , نمیــر …

دویدن را همیشه دوست داشته ام . دویدن برای چیزی که هی بدوی و هی نرسی و بعد که رسیدی هیچ جیز تمام نشود و باز دویدنی در کار باشد . این روزها که دارم می دوم و همه چیز را خیلی زود به دست می آورم . گاه حس می کنم تمام می شود در لحظه و به صفر می رسد . انگار که یک لحظه و یک لحظه که گاه به درازا می کشد و چه بسیار لحظه ها که پشت سر هم می گذرد در قالب همان لحظه ، حس می کنم همه چیز صفر می شود . بد است . آنقدر که تمام خستگی را به دوشم باقی می گذارد و تمام خواب هایم را آشفته می کند و من را بی حال و بی رمق تر از همیشه . چیزهایی برایم تغییر کرده است و بختک شک که لحظه ای ذهن آدم را رها نمی کند .

از قبل از عید که چند جلد با هم خریده بودم دیگر طرف کتاب فروشی نرفته بودم و هر چه بود امانت هایی بود که خواندم و کتاب های نخوانده ی خودم اگر حوصله ام می کشید که دست بگیرمشان . حالا در اوضاعی که حقوقم را نداده اند و دست به پس اندازم هم نمی خواستم بزنم و از بابا و مامان گرامی هم نمی خواستم که پولم بدهند برای این مهم و خیال خرید از نوع نمایشگاه کتابی را از سرم بیرون کرده بودم ، کلی بن کتاب به دستم رسید و رفتم مقادیر انبوهی کتاب خریدم نمایشنامه و رمـان و ارتباطـات و شعـر و روزنامه نگاری و تبلیغات و داستان کوتاه و نقـد ادبی . حالا وارد مقوله ی بحث درب و داغان و ضایع -دقیقاً ضایع- بودن نمایشگاه نشوم اما دوست دارم . نمایشگاه را دوست دارم و آن فضا و آن خستگی ها و پا درد و ناهار بدمزه و بستنی با لذت و بطری بطری های خالی آب معدنی و راهـروهای پر ازدحـام و آشنا دیدن و هی آشنا دیدن و فضای دوست داشتنی مرکز و چشمه و نی . مخ نوردی های رادیو نمایشگاه و بادکنک های آسمان بالای سرش . اصلاً یک حس قیلی ویلی گونه در من ایجاد می کند که خیلی خوشایند است .

ساعت دو و نیم نیمه شب است و Accidental BaBies – Damien Rice خیلی ملایم می خواند و در حال پیاده کردن گزارش امـروز هستم و مکث های طولانی مصاحبه شونده روی اعصاب من است از بس که خسته ام . جهت ایجاد زنگ تفریحی برای فضا گاهی سراغ سر هم کردن گزارش استاد صدیقی رسانه می روم . ۹ صبح کلاس دارم و کار عملی ساعت بعدش را هم هنوز انجام نداده ام و خسته هستم و درسم را دوست دارم و کارم را دوست دارم و خسته هستم و زندگی ام را به شدت مدیریت می کنم خیـر سرم .

جمعه عصـری که گذشت ، طی مراسم قشنگی تحت عنوان ” بله برون ” هــدای من انگشتر مرواریدی به دست چپش کرد . گل بابونه ی من .

صبح ، ساعت ۶
دروازۀ روز را باز کردم و قدم به درون گذاشتم
مـزۀ رنگی آبی و پر طراوت در پنجره به من خوش آمد گفت
چین روی پیشانی ام از دیروز باقی بود …

ناظم حکمت

دلم می خواهد به یک روستای سبز دور بروم . جعبه جعبه عکس با خودم ببرم از آدم هایی که پیش از این ندیدمشان . یک پاکت گلابی تازه ی شیرین . یک چمدان لباس سبک . سیزده کتاب از نویسنده هایی که نمی شناسمشان . یک بطری شربت بهار نارنج و یک پتوی چهارخانه برای شب ها که یخ نکنم . بی هیچ تقویم و ساعتی حتی .

تمام دالان های ذهنم از نگرانی هایی پر شده که دارد هر روز قسمت تازه ای از دیوارهایش را می ساید . امروز نیم رخ به آینه ایستادم و اریب به خودم در آینه نگاه کردم . گردنم یک جوری شده بود که حس کردم چقدر خسته است راستی .

کو باران اردیبهشت ؟

بنشین اینجا برایم تا صبح بخوان . خوب بخوان .

من خواب دیده بودم …
خیالم خوش بود به شیشه های مات رنگی
من خواب دیده بودم …
سرم گرم بود به نورهای دور و گم
من خواب دیده بودم …
دلم روشن بود به لبخندهای بی صدای پررنگ

تمام درد همین است .
اینکه من فقط خواب دیده بودم …

خیلی از آهنگ های Damien Rice معرکه اند اما The Blower’s Doughter که آهنگ تیتراژ فیلم Closer هم هست . خیلی دوست داشتنی و البته اعتیادآور است . طوری که می شود ساعت ها و ساعت ها و ساعت ها گوش داد و خسته نشد . می گذارم اینجا اگر خواستید شما هم گوش کنید :)

Click To DL Me

Lyric

در ایستگاه نشسته ام
با یک چمدان چرمی قهوه ای رنگ کوچک در دست
منتظر آخرین قطار امروز
به هر مقصدی که بود
با هر همسفری که شد
تا هر کجا که رفت
زیر لب : هر چه باد آباد

بامداد سه شنبه . بیست و چندم دیماه