اینکه روابطت با آدم ها گره بخورد و یا خللی ایجاد شود و یا حتی بگذاریشان کنار موقت و یا دائم ، هیچ ربطی به دوست داشتنشان ندارد . آدم هایی بوده اند که برای ِ همیشه ی همیشه ارتباط مستقیمم را با آنها قطع کرده ام ، اما به بلندی ِ همان همیشه دوستشان داشتم و دارم . اصولاً فکر نمی کنم دوست داشتن رابطه ی مستقیمی با سلام و احوال پرسی داشته باشد . شاید تنها و تنها یکی از روش های اثبات ِ آن باشد . البته نیکو خودش جزء آن دسته سخت گیرانی ست که اگر آدم هایی که دوستش دارند نشانش ندهند که دوستش دارند یک گوشه می نشیند و کز می کند و این اخلاقش اصلاً خوب نیست . هیچ وقت هم قرار نبوده ما بهترین باشیم و من هم هیچ وقت تلاش نکرده ام که انرژی زیادی را صرف ِ این اخلاق ِ نامطلوبم بکنم . چه بسا هم که از همین جریان ضربه خورده ام و می خورم اما هنوز سر عقل نیامده ام یا هر چه . بماند .
دانشگاه خسته ام کرده ست . چیز ِ دندان گیری به من یاد نمی دهد و تنها برای بعضی کلاس ها شعف دارم . اکثر ساعت های خوب ِ عصرگاهی ام را در ترافیک ِ اتوبان همت خرج می کنم و بنزین ِ سهمیه ای ام را می سوزانم برای یک “تیک” ِ حضور . سعی می کنم هر هفته راه های جدیدی کشف کنم که ترافیک را دور بزنم مثلاً . این مقطع از زندگی ام با اینکه مملو از اتفاق های ساده و معمولی ست اما به یکنواخت ِ کسل کننده تبدیل نشده یا دست کم من یاد گرفته ام که اتفاق های ساده و معمولی زندگی ام را بیشتر از بزرگ هایشان دوست داشته باشم چرا که آنها ماندنی ترند در یادم و سهل الوصول تر .
این روزها به آدم ها خیلی فکر می کنم . به زندگی ِ هر کدام از آدم ها که آنقدر پیچیده شده اند که گاهی از شدت ترسم از آنها فاصله می گیرم . از هر رابطه ی تعارفی و ادایی فاصله گرفته ام و دلم می خواهد کمی قدیمی و اصیل با آدم ها رفتار کنم .
حضور ِ “امید” در زندگی ِ من ، شادی ام را دو چندان کرده است و با اینکه زندگی بر آدم ها آسان نمی گیرد و خوب تا نمی کند ، اما ما هر دو سعی می کنیم تا با هم بودنمان لطمه نبیند. همیشه گفته است و هر روز با خودم این جمله ی او را تکرار می کنم با همان لحن : ما که شادیم بر هم …
از مملکت و سیاست نمی نویسم . از حس های این روزهایم نسبت به کشورم نمی نویسم .من این روزها بیشتر به زنانی فکر می کنم که به انتظار ِ همسرانشان نشسته اند و خدا می داند که چه می کشند . به مهرک فکر می کنم . به پرستو . به تمام دخترانی که مدت هاست پدران خود را ندیده اند . به زنانی فکر می کنم که در این سوی میله های زندان صبورانه افت و خیز زندگی را سپری می کنند . به انتظار فکر می کنم . به مقاومت . به تنهایی ِ شبانه شان فکر می کنم وقتی که شهر خواب است و آنها سرشان را در بالش ِ سفیدشان فرو برده اند و بالش از خیسی چشمانشان ، تر می شود … سخت است . می دانید ؟ خیلی سخت است . و فکر می کنم که چه استوار تاب می آورند …
برای انتشار ماه نامه ی نسیم ِ بیداری که اولین شماره اش همین چند روز ِ پیش روی دکه رفت ، زحمت ِ فراوان کشیده شده است که دست ِ کم من بخشی از آن را شاهد بودم . و حس می کنم چقدر جای اینچنین مجله ای در میان ِ نشریات خالی شده بود . خوشحالم از انتشارش .
همین :)
اعتماد ، اگر زخم خورد ، به شک آلوده می شود . تمام رابطه زیر سوال می رود و رابطه ای که به شک آلوده باشد ، امکان پرسیدن هر سوالی در آن وجود دارد . احتمال گرفتن هر ایرادی می رود و این طور رابطه نه با یک عامل بیرونی و خارجی و بیگانه ، که به دست طرفی که شک را بر طرف نمی سازد ، ویران می شود . اعتماد اگر آسیب دید ، خیلی زمان می برد تا ترمیم شود و زمان ِ صرف آن را معالجه نخواهد کرد . رابطه ی مریض دوام نمی آورد . یک جا که هیچ کس به ذهنش خطور پیدا نمی کند ، از هم می پاشد و تمام می شود .
اعتماد ِ این مردم ، چرک کرده است و این دولت مثلاً روی کار آمده ، تا قیام ِ قیامت هم اگر انکار کند ، اعتماد ِ از دست رفته ی این مردم برنخواهد گشت و در جامعه ای که ناباوری و دروغ رایج شود ، کودکان بیش از هر قشر دیگر لطمه می بینند . چون اعتماد کردن را یاد نمی گیرند و شکاک و بدبین بار می آیند .در این روزهای زشت ، بیشتر مراقب کودکان اطرافمان باشیم . آنها گناهی ندارند … آنها … به واقع هیچ گناهی ندارند .
پ.ن : مشتاق اتفاق های تازه ی زندگی شخصی ام هستم و هر روز ریشه می دوانم و سبزتر می شوم .
فردا ، بیست و دوم خرداد ، جمعه ، اول وقت می روم روزنامه و بعد می روم سر صندوق به مهندس میر حسین موسوی خامنه رای می دهم . کوله پشتی ِ دوربین و لنز و بادی و باطری ام را آماده کرده ام . کارت خبرنگاری صادر شده از فرمانداری را هم روی کوله گذاشته ام که یادم نرود . امشب آرامش خوبی دارم . به این فکر می کنم که چه میرحسین رئیس جمهور بشود و چه (خدای نکرده) نشود ، نه تنها از خستگی های این مدت پشیمان نخواهم شد که به جان خریدنشان را افتخار می کنم .
صبح ها ، برای انتخاب سورمه ای یا مشکی خط چشمم ، قاطعیت را کم می آورم . برای انتخاب پالتوی شیری شکلاتی یا خاکستری یا بارانی مشکی ، قدرت ندارم . برای انتخاب مقنعه یا روسری یا شال باید هزار ساعت فکر کنم . برای چای یا شیر . برای شیرینی یا نان و پنیر . جوراب خاکستری یا کرمی رنگ . بوت یا کفش . برای رنگ شال گردن . رنگ رژ گونه . برای اینترنت یا کتاب . برای عطر . برای راه . برای مسیر کوتاه یا بلند . برای صندلی کلاس . برای رژ یا لیپ شاین . برای پیاده یا سواره . برای خوابیدن یا دوش گرفتن . برای ساندویچ یا پیتزا . ترم دیگر رسانه را رفتن یا نرفتن . سوپ یا سیب زمینی سرخ کرده . فکر کردن به خواب عجیب دیشب یا امروز ظهر . بردن دوربین یا نبردن . خورد کردن پنج هزاری یا خلاص شدن از شر دو هزاری کهنه ؟ … ادامه نمی دهم . برای تمام کارهایم دو دلم . یا دچار کمبود اعتماد به نفس در تصمیم گیری شده ام یا واقعاً انتخاب کردن یادم رفته است .
اما حال من بد نیست . من فقط انگار زیادی جالب شده ام :)
این مدت به اندازه ی چند سال از من سن بالا رفت . از پله های دلم هی اثاث بالا بردند و از آن بالا کوفتند روی زمین و تمام گلدان های دلم شکست و تمام کاسه و بشقاب های آشپزخانه ام تکه تکه شد . فنر تمام راحتی های هال کوچک دلم در رفت . قاب های چوبی میخکوب شده به دیوار دلم سوختند . بالش های خوب تخت خوابم پر پرانده شدند . هی آدم های زیادی از پله های خانه ی دلم بالا رفتند وهی در زدند و هی من خواب بودم و هی در زدند و هی نفهمیدند خوابم . این میان ، مامانی ام بود که بود و مگر می شود که نباشد و هی مادرانگی خرجم کرد . هدا بود و گوش هایش . گوش های صبورش . هدای خواهرمم . و این کلمه ی “خواهر” وقتی که می گویی انگار هی تجزیه می شود به دنیا دنیا صمیمیت و خوبی و نرمی . ماهده ام بود . ماهده ی عزیزم .که می آمد ، در نمی زد . او آرام روی یک کاغذ سفید می نوشت و برایم آرزو و دعا و آرامش فوت می کرد رویش و می چسباند به پشت در خانه ی کوچک دلم . نوشینم بود و مهربانانگی های عجیبش و دوستی های به جایش . نرگسم بود . نرگس خوبم بود . با این کوتاه نوشت های سبک و خنک و آرام کننده . آزاده بود و دو نقطه ستاره های از دور فوت کردنش . میل ها و تمام خوبی هایی که بی دریغ می کند . و کلی دوست خوب دیگر که هستند و خوبی می کنند و من دوستشان دارم .
و این من که روزهایم آسان نیستند و کاری انجام نمی دهم . اما از بس سنگینند می ترسم و هی من مدام می ترسم و هی دوست دارم و هی دوست دارم و هی دوست دارم و نمی دانید چقدر خسته ام و آدم مگر چقدر خودش را کش می دهد . و می زند به سرش گاهی و تمام خوبی ها را هم بدی می بیند و تمام بدی ها را از همیشه درشت تر و یغورتر . بعد ناگاه هی ظرف می شکند و هی می شکند و تو می شکنی و دلت هی می شکند و از آن خانه ی کوچک دلت چیزی باقی نمی ماند . و یک نفر هی دارد تمام خرده شیشه ها و تکه چوب ها و پرپر بالش ها را جارو می زند از زیر پله ی دلم . یک نفر دارد همیشه چیز را تمیز می کند . یک نفر دارد همه چیز را مرتب و تمیز می کند و من مثلاً خودم را خوابانده ام . اما تمامشان را می شنوم و با چراغ خاموش اتاق ، دارم داخل اتاق خواب را تمیز و مرتب می کنم و همه چیز را سر جایش می گذارم و به زیر گلوی اتاق خواب بهترین عطرم را می زنم و روی نبض هایش . روی نبض های اتاق که هی نبضش بزند و هی عطر بپراکند و من می شنوم که او دارد همه چیز را مرتب می کند و صدای جاروبرقی می آید و فش فش شیشه شوی و بو می آید . بوی اتو می آید و جاروبرقی و این تمیزکردنی ها .و من مثلاً خوابیده ام . خوابی مضطرب و هنوز آشفته . نگران و نگران و نگران .
پ.ن : سپاسگزاری ، رسم قشنگیست که من همیشه دوستش داشته ام و هر بار که آدم های خوب زندگی ام به من خوبی کنند با تمام بی توقعی هایشان ، به جاست که من سر کج کنم و لبخند دخترانه ی قشنگی بزنم و بگویم مرسی عزیز دلم :* و به تمام آنهایی که بخشی از زندگیم هستند بگویم که خوشرنگی خوبی شان تا گچ دیوار دلم فرو رفته است … مثل هر بار. :)
در آینه ، به چشم هایم که نگاه می کنم ، چیزهای تازه ای پیدا می کنم که تا چند وقت پیش نبود . سازگاری هایی را بلد شده ام که نبوده اند . لطافت هایی را پیدا می کنم که گمشان کرده بودم . صبوری هایی را پیدا می کنم که قبلا کمتر از این بودند . حالا بیشتر شده اند . خوب تر که نگاه می کنم در چشم راستم خط خیلی باریک صورتی رنگی را می بینم که از کنار مردمکم شروع می شود و تا سفیدی های تهش امتداد پیدا می کند . مویرگ . نگاهم صورت آینه را لمس می کند . بیشتر . بیشتر . در چشمم خستگی هایی را می بینم ، ترس هایی را . تحمل ها و قشنگی هایی را می بینم . گودال چشمانم ، به رنگ قهوه ی نرم . چشمانم گذشتن هایی دارد و خیرگی هایی . گستاخی دارد و آرامی هایی . چشمانم خیلی زیاد بیست ساله شده اند . آنقدر بیست ساله شده اند که گاهی گریه می کنم تا کوچک و کوچک تر شوند . دو ساله شوند و پنج و ده ساله .
چشمانم در این بیست پله هی بالا و پایین و بپر و بازی می کنند و گاه ، یک جا در پله ی صفر می نشانمشان و عسل می خورانمشان . تا از این همه سخت ها که ساده از سر می گذراند ، شیرین شوند .
شیرین .
آینه در نگاهم تمام می شود . و در گودال پر از تازه های چشمانم ، قهوه ی نرم می ریزم .
تلخ .
بیا ، بیا مرا رنگ بزن
بیا مرا سبز کن
پلک ها و دست ها و تمام انگشتانم را رنگ سبز بزن.
می خواهم همرنگ روزهای بی ترسی شوم که منتظر آمدنشان هستم …
می خواهم رنگ روح باشم ، هنگامی که جان می گیرد .
هنگامی که می داند حالا حالا ها کار دارد و می خواهد بماند و
نفس بکشد .
رویمان را آن طرف می کنیم که اخم این روزها خاکستری مان نکند .
سبزم می کنی ؟
پ.ن: کار تازه ام را دوست دارم که از لحن “سلام” ِ آدم ها حدسشان می زنم و حالا البته به وسط هایش رسیده ام .
امــروز و با تغییر مسیر ها و بیش و کم هایی ، شاید باید گفت : هـر روز
گیشا – ونک
پیاده روی
گاندی – آرژانتین
پیاده روی
آرژانتین – سید خندان
پیاده روی
سید خندان – عباس آباد
پیاده روی
عباس آباد – هفت تیر
هفت تیر – سید خندان
سید خندان – شریعتی
پیاده روی
شریعتی – میدان محسنی
پیاده روی
میدان محسنی – میرداماد
پیاده روی
میرداماد – میدان محسنی
میدان محسنی – ونک
ونک – گیشا
پیاده روی
گیشا – مرزداران
پیاده روی
مرزداران – اشرفی اصفهانی
پیاده روی
اشرفی اصفهانی – گیشا
آدم در این شهر پیر می شود …
خستگی هایم را داد نمی زنم . دارم یاد می گیرم که کسی نفهمد مگر از اینکه صدایم در بیاید .
می ترسم که دهه ام دارد عوض می شود … دارم می ترسم و انگار در این چند روز باقی مانده تا نحسی خـرداد باید پرونده هایی را ببندم و پرونده هایی را باز کنم و مممممم کارهای عقب افتاده ام را دارم انجام می دهم .
تمام حجم های زندگی ام سنگین است . تمام تمامشان سنگین است .
امشب باید برای دلم کمی شعر بخوانم .
دخترکی در خیال من دارد لی لی بازی می کند تمام روز …
با گوشواره های رنگ وارنگ شلوغ …
شب شده ، کاش بخوابانمش .
تو می بینی اش که از پشت خستگی و بزرگ شدنم چقدر سرک می کشد ؟
درست وختی که دارم با دنیای سخت سر و کله می زنم ، از خواب بیدار می شود .
آنقدر خسته ام می کند که شاید چند روزی قرص خواب آور در حلقش بیندازم .
ببین چه آرام نفس می کشد …
این دخترک منم که خودم را خواب می کنم .
دارم به طرز وحشیانه ای بیست ساله می شوم .
کاش دستم را به دیوار بگیرم و آهستگی کنم …
وقت هایی که وارد حوزه ی تازه ای می شوم و به یاد ابتکار ها و فکر های اجرا نشده و ایده های مرده ام می افتم ، حس آزاردهنده ای غالبم می شود که افسوس … بسیاری از استعدادهای خود را زمانی کشف کردم که دیگر راه خود را برگزیده بودم …
خدا باید به هر کداممان حداقل سه بار عمر می داد و هر بار با مختصات زمانی و مکانی و شخصیتی و اجتماعی و فرهنگی متفاوتی …
خـدا چشم غـره ام می رود .
پ.ن : سفـری در پیش . محـض خنده و خوشی با دوستان
معـرکه بود The Fountain
عاشق صدای پـُرز های درخته شدم وقت تکان خوردن .
انگار واقعاً نفس می کشید .
نمیــر , نمیــر …





