خیلی نوشتم اینجا . وقتی تمام شد یک نگاهی انداختم و دیدم چقدر اینها که نوشته ام برای اینکه آدم ها بخوانند ، ننوشتنشان بهتر است تحت هر شرایطی . رفتم و دست هایم را چند دقیقه زیر آب داغ شیر آشپزخانه نگه داشتم . تا قرمز شدند . تا خیلی قرمز شدند . اسکاچ را به دیواره ی قابلمه ی خاکستری گرداندم . دستمال خیس را روی شیشه ی میز آشپزخانه سراندم . صدای ژیژ ژیژ تمیز شدن شیشه ها آمد . زیر نور ِ غلیظ ِ مهتابی زشت ِ آشپزخانه  نشستم . دستم را به چانه زدم . و یک بار دیگر تمام آنها را توی ذهنم نوشتم . یک بار دیگر خواندم . این بار هیچ کدام از جمله هایم را پاک نکردم .

۲ بهمن ۱۳۸۸



یکی بود . یکی نبود

من برای رسیدن به او به یک جزیره آمده بودم . یک روزصبح  او را دیدم . که لبخند می زد . که سوار قایق بود . که دست تکان می داد . که دور می شد .

من شنا کردن را از مرغ های دریایی یاد گرفتم .

۲۵ دی ۱۳۸۸



و تو در یک جمعه ی غمگین چشم هایت را بستی …

کاش یک بار دیگر بر می خاستی استاد . برمی خاستی و به من تشر می زدی که خنثی نباش دختر ! حرف می زدی با آن لحن ِ خوش ِ صمیمی ات . برخیز و یک بار دیگر از بالای عینک به من و عکس هایم نگاه کن . یک بار دیگر به من درس بده . یک بار دیگر مرا به نوشیدن ِ یک لیوان دوغ ِ خنک به دفترت دعوت کن . و من در آن گوشه ی دنج پر آفتاب به همه جا سرک بکشم . استاد برخیز … یک بار دیگر برخیز … و عکس های مرا با دست های لرزانت بالا ببر و تشویقم کن … من پر از انگیزه شوم و غرور … یک بار دیگر بخند یک بار دیگر ایراد بگیر … و … نه استاد ! کاش یک بار دیگر برمی خاستی … خیلی زود بود … خیلی زود بود برای نبودنت … از جا بلند شو استاد خوبم من هنوز نمی توانم با بوی تند ِ مرگ خو کنم . من سخت دل می کنم . من سخت عادت می کنم . من فراموش نمی کنم . من هرگز هیچ چیز را فراموش نمی کنم . استاد .

۲۰ دی ۱۳۸۸



آهسته می گرییم

هشتمین زمستان ِ عبوس ِ بی ترحم ِ این دهه

باران را از ما گرفت / برف را خسیسی کرد / آفتاب را پژمرد

و تنها باد بود که هر روز یاد ها را به صورت های خسته ی ما می کوبید

کاش یه دوچرخه داشتم / یه مدت از پیشتون می رفتم …

۸ دی ۱۳۸۸



دو راه می ماند …

من می خواستم راوی باشم و نه قاضی . پای مرا به قضاوت کشاندند . می خواستم یک گزارشگر باشم و نه یک نقاد ِ تندگو . پایم را به نقدهای پر التهاب کشاندند . می خواستم جانبدارانه ننویسم و حرف نزنم . می خواستم  متعصب نباشم . خبر بدهم و عقایدم را تحمیل نکنم . نشد . نگذاشتند . و امروز بخشی از من حاصل ِ جامعه و مملکتی ست که متعلق به خواصی متحجر و نادان است . جامعه ای که جایی برای من و افکار و رشد و پروازم ندارد . جامعه ای که  در آن دولتش می کوشد به من تلقین کند که  “اضافی” هستم . دو راه می ماند . یا می مانم و می جنگم برای گرفتن سهمم . یا می روم و جایم را به دیگران می بخشم ..

دیروز نوشتم . امروز هم . و از این به بعد سعی می کنم هر روز بنویسم . این فضا برای نوشتن ِ من هنوز بسیار جا دارد … مانده ام و می جنگم …

اینکه روابطت با آدم ها گره بخورد و یا خللی ایجاد شود و یا حتی بگذاریشان کنار موقت و یا دائم ، هیچ ربطی به دوست داشتنشان ندارد . آدم هایی بوده اند که برای ِ همیشه ی همیشه ارتباط مستقیمم را با آنها قطع کرده ام ، اما به بلندی ِ همان همیشه دوستشان داشتم و دارم . اصولاً فکر نمی کنم دوست داشتن رابطه ی مستقیمی با سلام و احوال پرسی داشته باشد . شاید تنها و تنها یکی از روش های اثبات ِ آن باشد . البته نیکو خودش جزء آن دسته سخت گیرانی ست که اگر آدم هایی که دوستش دارند نشانش ندهند که دوستش دارند یک گوشه می نشیند و کز می کند و این اخلاقش اصلاً خوب نیست . هیچ وقت هم قرار نبوده ما بهترین باشیم و من هم هیچ وقت تلاش نکرده ام که انرژی زیادی را صرف ِ این اخلاق ِ نامطلوبم بکنم . چه بسا هم که از همین جریان ضربه خورده ام و می خورم اما هنوز سر عقل نیامده ام یا هر چه . بماند .

دانشگاه خسته ام کرده ست . چیز ِ دندان گیری به من یاد نمی دهد و تنها برای بعضی کلاس ها شعف دارم . اکثر ساعت های خوب ِ عصرگاهی ام را در ترافیک ِ اتوبان همت خرج می کنم و بنزین ِ سهمیه ای ام را می سوزانم برای یک “تیک” ِ حضور . سعی می کنم هر هفته راه های جدیدی کشف کنم که ترافیک را دور بزنم مثلاً . این مقطع از زندگی ام با اینکه مملو از اتفاق های ساده و معمولی ست اما به یکنواخت ِ کسل کننده تبدیل نشده یا دست کم من یاد گرفته ام که اتفاق های ساده و معمولی زندگی ام را بیشتر از بزرگ هایشان دوست داشته باشم چرا که آنها ماندنی ترند در یادم و سهل الوصول تر .

این روزها به آدم ها خیلی فکر می کنم . به زندگی ِ هر کدام از آدم ها که آنقدر پیچیده شده اند که گاهی از شدت ترسم از آنها فاصله می گیرم . از هر رابطه ی تعارفی و ادایی فاصله گرفته ام و دلم می خواهد کمی قدیمی و اصیل با آدم ها رفتار کنم .

حضور ِ “امید” در زندگی ِ من ، شادی ام را دو چندان کرده است و با اینکه زندگی بر آدم ها آسان نمی گیرد و خوب تا نمی کند ، اما ما هر دو سعی می کنیم تا با هم بودنمان لطمه نبیند. همیشه گفته است و هر روز با خودم این جمله ی او را تکرار می کنم با همان لحن : ما که شادیم بر هم …

از مملکت و سیاست نمی نویسم . از حس های این روزهایم نسبت به کشورم نمی نویسم .من این روزها بیشتر به زنانی فکر می کنم که به انتظار ِ همسرانشان نشسته اند و خدا می داند که چه می کشند . به مهرک فکر می کنم . به پرستو . به تمام دخترانی که مدت هاست پدران خود را ندیده اند . به زنانی فکر می کنم که در این سوی میله های زندان صبورانه افت و خیز زندگی را سپری می کنند . به انتظار فکر می کنم . به مقاومت . به تنهایی ِ شبانه شان فکر می کنم وقتی که شهر خواب است و آنها سرشان را در بالش ِ سفیدشان فرو برده اند و بالش از خیسی چشمانشان ، تر می شود … سخت است . می دانید ؟ خیلی سخت است . و فکر می کنم که چه استوار تاب می آورند …

برای انتشار ماه نامه ی نسیم ِ بیداری که اولین شماره اش همین چند روز ِ پیش روی دکه رفت ، زحمت ِ فراوان کشیده شده است که دست ِ کم من بخشی از آن را شاهد بودم . و حس می کنم چقدر جای اینچنین مجله ای در میان ِ نشریات  خالی شده بود . خوشحالم از انتشارش .

همین :)

حال ِ عصر جمعه گونه ای دارم / بی حال و متفکر و خواب آلود و چشم هایی آلوده به هراس از ابهام ِ آینده / دست به زیر چانه ام زده ام و ابرکی فانتزی طور بالای سرم پنبه پنبه شده که رویش نوشته : فردا؟

عشق ، آدم ها را نرم می کند…

مثل یک پارچه ی ظریف نازک ِ حریر ِ شیری رنگ ، روی روزها کشیده می شود و آدم را آرام و مطمئن می کند . لطافت به اوج می رسد و جزئیات بیش از پیش رخ می نمایانند . آهسته پیش می رود و تو به آرامی “اهلی” می شوی .

درست امروز عصر ، وقتی پاهایم از فشار دادن مکرر پدال کلاچ و ترمز برای عبور از ترافیک سرسام آور اتوبان همت خسته شده بود و شجریان با ولوم دو ، می خواند : “ما سرخوشان مست ِ دل از دست داده ایم” … و سپیده در کنارم نشسته بود و حرف می زدم و می پرسید و برایش تعریف کردم که ” تابستان خود را چگونه گذراندم ” ، یک صدا در سرم می پیچید که در یک لحظه ، در یک آن ، در چشم به هم زدنی معلومم کرد که تابستان خود را چگونه گذراندم … تابستان ِ تنگ ِ زبر ِ پر اضطراب ِ آرامش محالی که تمام شد و حالا انشا می شود . خاطره می شود . گپ و گفتگوی خودمانی ِترافیکی می شود . و صدا … انگار یک سکه بود . یک سکه که افتاد و روی زمین ِ ذهن من هنوز می چرخید و تابستان از جلوی چشمانم مثل یک فیلم ِ کوتاه گذر کرد و تمام شد .