من می خواستم راوی باشم و نه قاضی . پای مرا به قضاوت کشاندند . می خواستم یک گزارشگر باشم و نه یک نقاد ِ تندگو . پایم را به نقدهای پر التهاب کشاندند . می خواستم جانبدارانه ننویسم و حرف نزنم . می خواستم متعصب نباشم . خبر بدهم و عقایدم را تحمیل نکنم . نشد . نگذاشتند . و امروز بخشی از من حاصل ِ جامعه و مملکتی ست که متعلق به خواصی متحجر و نادان است . جامعه ای که جایی برای من و افکار و رشد و پروازم ندارد . جامعه ای که در آن دولتش می کوشد به من تلقین کند که “اضافی” هستم . دو راه می ماند . یا می مانم و می جنگم برای گرفتن سهمم . یا می روم و جایم را به دیگران می بخشم ..
دیروز نوشتم . امروز هم . و از این به بعد سعی می کنم هر روز بنویسم . این فضا برای نوشتن ِ من هنوز بسیار جا دارد … مانده ام و می جنگم …
اینکه روابطت با آدم ها گره بخورد و یا خللی ایجاد شود و یا حتی بگذاریشان کنار موقت و یا دائم ، هیچ ربطی به دوست داشتنشان ندارد . آدم هایی بوده اند که برای ِ همیشه ی همیشه ارتباط مستقیمم را با آنها قطع کرده ام ، اما به بلندی ِ همان همیشه دوستشان داشتم و دارم . اصولاً فکر نمی کنم دوست داشتن رابطه ی مستقیمی با سلام و احوال پرسی داشته باشد . شاید تنها و تنها یکی از روش های اثبات ِ آن باشد . البته نیکو خودش جزء آن دسته سخت گیرانی ست که اگر آدم هایی که دوستش دارند نشانش ندهند که دوستش دارند یک گوشه می نشیند و کز می کند و این اخلاقش اصلاً خوب نیست . هیچ وقت هم قرار نبوده ما بهترین باشیم و من هم هیچ وقت تلاش نکرده ام که انرژی زیادی را صرف ِ این اخلاق ِ نامطلوبم بکنم . چه بسا هم که از همین جریان ضربه خورده ام و می خورم اما هنوز سر عقل نیامده ام یا هر چه . بماند .
دانشگاه خسته ام کرده ست . چیز ِ دندان گیری به من یاد نمی دهد و تنها برای بعضی کلاس ها شعف دارم . اکثر ساعت های خوب ِ عصرگاهی ام را در ترافیک ِ اتوبان همت خرج می کنم و بنزین ِ سهمیه ای ام را می سوزانم برای یک “تیک” ِ حضور . سعی می کنم هر هفته راه های جدیدی کشف کنم که ترافیک را دور بزنم مثلاً . این مقطع از زندگی ام با اینکه مملو از اتفاق های ساده و معمولی ست اما به یکنواخت ِ کسل کننده تبدیل نشده یا دست کم من یاد گرفته ام که اتفاق های ساده و معمولی زندگی ام را بیشتر از بزرگ هایشان دوست داشته باشم چرا که آنها ماندنی ترند در یادم و سهل الوصول تر .
این روزها به آدم ها خیلی فکر می کنم . به زندگی ِ هر کدام از آدم ها که آنقدر پیچیده شده اند که گاهی از شدت ترسم از آنها فاصله می گیرم . از هر رابطه ی تعارفی و ادایی فاصله گرفته ام و دلم می خواهد کمی قدیمی و اصیل با آدم ها رفتار کنم .
حضور ِ “امید” در زندگی ِ من ، شادی ام را دو چندان کرده است و با اینکه زندگی بر آدم ها آسان نمی گیرد و خوب تا نمی کند ، اما ما هر دو سعی می کنیم تا با هم بودنمان لطمه نبیند. همیشه گفته است و هر روز با خودم این جمله ی او را تکرار می کنم با همان لحن : ما که شادیم بر هم …
از مملکت و سیاست نمی نویسم . از حس های این روزهایم نسبت به کشورم نمی نویسم .من این روزها بیشتر به زنانی فکر می کنم که به انتظار ِ همسرانشان نشسته اند و خدا می داند که چه می کشند . به مهرک فکر می کنم . به پرستو . به تمام دخترانی که مدت هاست پدران خود را ندیده اند . به زنانی فکر می کنم که در این سوی میله های زندان صبورانه افت و خیز زندگی را سپری می کنند . به انتظار فکر می کنم . به مقاومت . به تنهایی ِ شبانه شان فکر می کنم وقتی که شهر خواب است و آنها سرشان را در بالش ِ سفیدشان فرو برده اند و بالش از خیسی چشمانشان ، تر می شود … سخت است . می دانید ؟ خیلی سخت است . و فکر می کنم که چه استوار تاب می آورند …
برای انتشار ماه نامه ی نسیم ِ بیداری که اولین شماره اش همین چند روز ِ پیش روی دکه رفت ، زحمت ِ فراوان کشیده شده است که دست ِ کم من بخشی از آن را شاهد بودم . و حس می کنم چقدر جای اینچنین مجله ای در میان ِ نشریات خالی شده بود . خوشحالم از انتشارش .
همین :)
حال ِ عصر جمعه گونه ای دارم / بی حال و متفکر و خواب آلود و چشم هایی آلوده به هراس از ابهام ِ آینده / دست به زیر چانه ام زده ام و ابرکی فانتزی طور بالای سرم پنبه پنبه شده که رویش نوشته : فردا؟
عشق ، آدم ها را نرم می کند…
مثل یک پارچه ی ظریف نازک ِ حریر ِ شیری رنگ ، روی روزها کشیده می شود و آدم را آرام و مطمئن می کند . لطافت به اوج می رسد و جزئیات بیش از پیش رخ می نمایانند . آهسته پیش می رود و تو به آرامی “اهلی” می شوی .
اعتماد ، اگر زخم خورد ، به شک آلوده می شود . تمام رابطه زیر سوال می رود و رابطه ای که به شک آلوده باشد ، امکان پرسیدن هر سوالی در آن وجود دارد . احتمال گرفتن هر ایرادی می رود و این طور رابطه نه با یک عامل بیرونی و خارجی و بیگانه ، که به دست طرفی که شک را بر طرف نمی سازد ، ویران می شود . اعتماد اگر آسیب دید ، خیلی زمان می برد تا ترمیم شود و زمان ِ صرف آن را معالجه نخواهد کرد . رابطه ی مریض دوام نمی آورد . یک جا که هیچ کس به ذهنش خطور پیدا نمی کند ، از هم می پاشد و تمام می شود .
اعتماد ِ این مردم ، چرک کرده است و این دولت مثلاً روی کار آمده ، تا قیام ِ قیامت هم اگر انکار کند ، اعتماد ِ از دست رفته ی این مردم برنخواهد گشت و در جامعه ای که ناباوری و دروغ رایج شود ، کودکان بیش از هر قشر دیگر لطمه می بینند . چون اعتماد کردن را یاد نمی گیرند و شکاک و بدبین بار می آیند .در این روزهای زشت ، بیشتر مراقب کودکان اطرافمان باشیم . آنها گناهی ندارند … آنها … به واقع هیچ گناهی ندارند .
پ.ن : مشتاق اتفاق های تازه ی زندگی شخصی ام هستم و هر روز ریشه می دوانم و سبزتر می شوم .
درست ده سال می گذرد . از آن روز که مامان پشت تلفن گریه می کرد و با خاله مهناز حرف می زد . من مداد مشقم دستم بود و مبهوت می پرسیدم مامان چرا داری گریه می کنی ؟ پشت سرش راه افتاده بودم به هر اتاقی که می رفت یا هر جا که می نشست دنبالش می رفتم . تا تلفن که تمام شد و چند ساعت بعد چهره ی گریان خاله مهناز و دوستانش با چند کیسه و چمدان و کیف در قاب در دیدم . یازده سالم بود . کلاس پنجم دبستان را تازه تمام کرده بودم . نه آن روز و نه خیلی روزهای بعدش از گروه فشار و انصار حزب الله و لباس شخصی ها چیزی نفهمیدم . اما فهمیدم خوابگاه ها جای امنی نیستند و فهمیدم با اینکه مدرن شده ایم اما هنوز هم عده ای درها را می شکنند و آدم ها را از پنجره ها بیرون می اندازند . ده سال می گذرد از اینکه فهمیدم بستن یک روزنامه به اسم سلام چقدر خشم به جان دانشجوها می ریزد . و فهمیدم اما درک نکردم تا سه سال پش که دانشجو شدم . و بیشتر درک کردم وقتی که روزنامه نگار شدم و وقتی روزنامه ام را بستند . ده سال می گذرد از وقتی که من کودک بودم و خیلی چیزها را خیلی زود فهمیدم . تا امروز که از خیابان های این شهر که می گذرم و حس می کنم چقدر ناامن هستند . چقدر غریبه شده اند برایم . و از آن روزهایی که از سر کوچه مان یک تاکسی برای خیابان انقلاب می گرفتم و با دوستانم قرار می گذاشتم و هرچند ناراضی اما آرام بودیم ، فقط یک ماه می گذرد . چقدر ضعیف و ترسو فرضمان کرده اند و من چقدر خوب که این چیزها را زودتر فهمیدم و دانستم که باید جنگید . امروز که چشمم به آدم (؟) هایی می افتد که نگاهشان آزارم می دهد و یک آتشی در قلبم زبانه می کشد و تا گلویم پیش می آید و خفه ام می کند . و شب که فکر می کنم می فهمم که این همان نفرت است . و وقتی می بینمشان خودم هار می شوم و دلم می خواهد چنگشان بزنم . و چقدر احساس عجیب و بی نامی بر من هجوم می آورد وقتی با دست راستم وی ِ ویکتوری درست می کنم و این طور با آدم ها حرف می زنم . و چشم ها و دست ها ، عجیب به حرف می آیند این وقت . یک بغض آزاردهنده ی مزاحم راه حلقم را می بندد و چشمانم که از گاز اشک آور می سوزند ، تار می شوند از حریر ِ اشک . و تمام چهره ها و نام ها در ذهنم می چرخند . آنها که نیستند دیگر در میانمان و آنها که در حبس اند . می دانید ؟ بی خبری بد دردی ست . آزاردهنده ترین حس این روزها برای کسانی ست که بی خبرند . مثل خوره روح را می خورد . بدتر از هر زخم دیگری . امروز ده سال از آن روز می گذرد و ما به قدر چند سال به عقب برگشته ایم ؟ یا نه … بدبرداشت نشود ، اینها که حتی نمی دانم باید با اسم چه حیوانی خطابشان کنم ، چند سال به عقب برگشته اند ؟ و ما … صرف نظر از بطالت اجباری و درجا زدن های ناشی از شرایط و موقعیت ، چند سال به جلو پریده ایم ؟ و ما … اجازه دهید از جایم برخیزم و ادای احترام کنم ، ما … این نسل باشکوه و شجاع و حیرت آور ، چند سال صعود کرده ایم ؟ مرا ببخشید ، بغض … بله ، بغض آزار می دهد و صدایم ، صدایم … می گیرد و اشک … اشک می چکد . و ما مگر چه می خواستیم ؟ ما که شادی های کوچکمان را ذخیره ی رسیدن به آرزوهای بزرگمان می کردیم . ما که محترم بودیم ، نجیب ماندیم ، ایرانی هستیم ، از قضا اندکی هم مسلمانی کردیم ، درس خواندیم ، دویدیم ، یاد گرفتیم ، ما که علاف و بیکاره و پوچ نبودم . ما مگر چه خواستیم ؟ ما نسل بزرگی هستیم دوستان من … ما نسل بسیار بزرگی هستیم . ما میدان نداشتیم و میدان داری کردیم . ما نسل باارزشی هستیم . اشک .. بله اشک ، ما نسل احساساتی هستیم . ما نسل شورهای فرو خفته هستیم . ما نسل سرکوب هستیم . ما نسل کشف بزرگترین منطق های روابط انسانی هستیم . ما نسل راه حل هستیم . نسل زود راضی شو ی پر توان هستیم . به من اجازه می دهید روی سن حاضر شوم ؟ اشک … بله اشک امان نمی دهد . ما نسل کتاب بودیم . نسل موسیقی و فیلم و شعر . نسل فرهنگ و علم و رسانه . ما پایبند به اصول شخصی مان بودیم . ما کثیف و هرزه و پست و فاسد نبودیم . ما کسی را نزدیم . ما را زدند اما ماندیم . خواهش می کنم تشویق کنید . استادیوم آزادی را به یاد دارید ؟ تظاهرات های پی در پی . شهید دادن هایمان ، جلوی چشمان تک تک مان دوستانمان را به بند کشیدن ، فحش خوردن ، کتک خوردن ، کبود شدن ، تظاهرات های سکوت ، حرکت های مدنی ، بیانیه ها و نامه ها و طومارها … ما نسل تاریخ نگه داری بودیم . ما نسل پرغروری بودیم . ما … آه … قلبم دارد می گیرد … اشک … بله اشک … ارزشمند بودیم … نبودیم ؟ ما ارزشمند بودیم که باز هم با این همه نارضایتی به شما اعتماد کردیم . به یک نفر از نسل خیلی ارزشمند شما . و پیمان بستیم و انگشت زدیم و رای دادیم و خودمان را به آب و آتش زدیم و حالا … حالا جانمان را یکی یکی می گیرند … ما به انقلاب شما ایمان آوردیم . به آرمان های شما احترام گذاشتیم . به امام ، امامی که وقتی رفت ما کودک بودیم . اما اعتماد کردیم . و اعتماد ، بزرگترین اعتبار است . خواستم فراموش نکنیم و نکنید ، اینها را برای مادرم نمی گویم یا حتی برای پدرم که آنقدر نزدیک به من هستند و همیشه معتبر و همیشه محترم . اینها را می گویم برای آنها که احساس یاس دارد جانش را می گیرد . برای آنها که از جنبش ِ ما ، می خواهند سو استفاده کند و یا حتی یادشان رفته است که این ما بودیم که ایستادیم . سینه سپر کردیم و این نسل از همین رو تا این حد ارزشمند است . اشک … کاش بتوانم اشک نریزم . مرا ببخشید . می دانید ؟ درست زمانی که خیلی از شما در گیر و دار زندگی روزمره تان و یا فکر نان شب و قسط عقب افتاده تان بودید ، ما ایستادیم با خیلی مشکلاتی که داشتیم و داریم و خیلی دردهایی که با سن مان قد کشیده است . ما ایستادیم و تا امروز خیانت در امانت نکردیم و حرف خودمان را هم زدیم . اینها را می گویم که بدانید ، ارزشمند بودن آسان نیست و ما ارزشمند بودیم …
گریه امان نمی دهد و قلبم تیر می کشد و دردهای جدیدی این روزها بر من غلبه کرده است . اما یک حس پر غرور ِ افتخار در دلم زنده می ماند که حتی اگر همین حالا ، چراغ ِ ثانیه ی بعدم کور شود ، راضیم … و می دانید ؟ رضایت تنها دلیلی ست که هر مرگ را آسان می کند .
مانده ایم و ایستاده ایم و جوانه جوانه ، سبز می شویم …
ناشناس ( با همان لحن رویایی ادامه می دهد.)
و همچنان بدون این که به زبون بیاری ، به خودت گفتی : ” و هنگامی که من فریاد می زنم و گریه می کنم ، خانه خالی ست . هیچ کس صدای مرا نمی شنود. و دنیا همین خانه ی خالی ست که در آن وقتی صدا می زنیم هیچ کس پاسخ نمی دهد.”
(مکث)
من اومدم بهت بگم اشتباه می کنی . همیشه کسی هست که صدات رو بشنوه . کسی هست که بیاد.
مهمان ناخوانده – اریک امانوئل اشمیت/ترجمه تینوش نظم جو/نشر نی
حس می کنم دارم خواب می بینم . همه چیز شبیه یک کابوس شبانه ی وحشتناک است. همان قدر غیر معمول و عجیب و باورنکردنی . نزدیک به سه هفته است که تشنج و ناآرامی در دیگ داغ ِ چشم هایم هم می خورد و این روزها … این روزها که … می فهمی ؟ می فهمی که نمی توانم راحت حرف بزنم ؟ امشب که رفتیم بالای پشت بام همین طور که اشک هایم سرازیر شده بودند از چشم هایم حنجره ام را پاره می کردم و داد می زدم : الله اکبر . چراغ های مربعی خانه های دور و نزدیک از آن بالا در دل شب در چشم های خیس من شبیه نورهای دایره ای می شدند . حالا که دیگر آن ساختمان سبز نبش ِ کوچه ی شریف ِ میدان هفت تیر هم بسته شده است . که دفتر روزنامه مان بود . که دوستش داشتم . که سبزی اش گرمم می کرد . که از آن بالا سبزهای خیابان را ببینم که دست هایشان را بالای سر برده اند و با امید و شور فریاد ِ حمایت حمایت سر می دهند . که آنقدر کار کنیم و به شوق رسیدن شنبه قند توی دلمان آب شود . که حالا دیگر نیست . که حالا دیگر هیچ چیز نیست . خسته ؟ نه به جان تو … خسته به آن معنی که تو فکر می کنی نشده ام . اما خستگی روزهای گذشته در تنم ماسیده است . با هیچ اشک شسته نمی شود . حاضرم آن قدر بدوم و حرف بزنم و بنویسم و کار کنم و راه بروم تا رای ام را پس بگیرم . و با ادبیات سخیف خودش حالی اش کنم که تو رای من را دزدیده ای . آخ … دلم … دلم آنقدر گرفته است و آنقدر مبهوتم و آنقدر ناآرام و آنقدر … می فهمی ؟ سری تکان بده که می فهمی . قصه به آخر نرسیده است . خوب می دانی . بگذار برایت بخوانم … ببین ، اینجا خسرو گلسرخی برایمان نوشته است :
ای سرزمین من ،
ای خوب جاودانه ی برهنه،
قلبت کجای زمین است
که بادهای همهمه را
اینک صدا زنم/ در حجره های ساکت تپیدن آن ؟
می شنوی ؟ صدای ناآشنای خسته کننده ی نامهربانش به گوش می رسد . این بار پشت کدام بلندگو ایستاده است تا قصه ای برای کابوس امشبمان بگوید ؟ برای سرخ و کبود شدن دوست هایمان فرمانی صادر کند ؟ برای این گریه ها ، فریادها ، تفنگ ها …
ثقل زمین کجاست ؟ من در کجای زمین ایستاده ام ؟
با باری از فریادهای خفته و خونین /
ای سرزمین من ! من در کجای جهان ایستاده ام ؟
که مرا تماشاچی ِ از خط قرمز گذشته ای می خوانند و به سخره ام می گیرند و اگر لب تر کردم ، نیست می شوم ؟
من از این وحشت ِ ملموس ، از این دروغ مجسم حال بدی پیدا می کنم . دلم می خواهد به یک جا چنگ بزنم . اینها که دارم برایت می نویسم شبیه هیچ کدام از ستون روزنامه هایمان نیست . اینها را دارم کلمه به کلمه با اشک می نویسم . با حرص ، با احساس ِ یک بازی خورده . با احساس ِ یک طلبکار که رای اش را می خواهد از پشتی ِ تکیه گاه ایشان بردارد . که آرام نیست م . هیچ آرام نیست م… این طور باقی نمی ماند .
تا ما هستیم … هیچ چیز این طور باقی نمی ماند …
فردا ، بیست و دوم خرداد ، جمعه ، اول وقت می روم روزنامه و بعد می روم سر صندوق به مهندس میر حسین موسوی خامنه رای می دهم . کوله پشتی ِ دوربین و لنز و بادی و باطری ام را آماده کرده ام . کارت خبرنگاری صادر شده از فرمانداری را هم روی کوله گذاشته ام که یادم نرود . امشب آرامش خوبی دارم . به این فکر می کنم که چه میرحسین رئیس جمهور بشود و چه (خدای نکرده) نشود ، نه تنها از خستگی های این مدت پشیمان نخواهم شد که به جان خریدنشان را افتخار می کنم .
درست یادم نیست . شاید پیارسال بود که لحظه ی سال تحویل سر صبح بود . بعد از اذان یا قبلش . درست یادم نیست . اما خوب به خاطر دارم که آن سال عجیب حس خوبی داشتم . مثل دیر خواب شدن های شب های سفر در سال های کودکی از هیجان و خیال و خوشی . بعد… آن خنکی منحصر به فرد فروردینی که به دست ها و نوک پاهایم حمله می کرد . گیجی بیدار شدن و آب سرد و برق ِ خوشی به چشم هایم دویدن … که سفر ! یادم هست که خیلی به دلم چسبیده بود آن تحویل سال در دم صبح . یک جورهایی انگار به آدم می فهماند که جدی جدی باید شروع کنی یا چیزی شبیه آن …
حال ، نمی دانم ، امسال … این تحویل سال در بعدازظهر یک روز جمعه ، چه چیزی از جان من می خواهد ؟ جمعه روزهایی که همیشه غم انگیزترین روزها بوده اند و بعدازظهرهایی که کرخت کننده ترین .
می خواهم لحظه ی عید ، دامن ِ بلند ِ چین دار ِ آبی ِ گل گل ِ رنگ رنگ بپوشم با یک بلیز ِ تمیز ِ سفید . و قرآن دست بگیرم که بشود به یک چیزی قسم اش داد . یک طرف دامنم را بگیرم بگویمش من فقط قسم ات می دهم که لحظه های من … شبیه این دامن باشد . نیلگون ، پر چین ، رنگین و نقشین .
بعد چشم هایم را می بندم و یکی یکی چهره ها را از ذهن عبور می دهم . خوب آرزو می کنم برای تک تک شان . احتمالاً اشکی می ریزم . لبخندی می زنم و هشتاد و هشت به نرمی ِ خواب ِ بعدازظهر از راه می رسد و من دیگر هیچ فکر نمی کنم به پار ، که چه سخت و چه سخت گذشت .






