من یک نوع مریضی دارم به نام مریضی ثبت کردن . ثبت کردن خاطرات ، دقیقه ها ، اتفاق ها ، صحنه ها . هر چه را که می بینم یک جا باید به نوعی یا مکتوبش کنم و یا تصویرش را حفظ . این مریضی تا بدانجا پیش رفت که دوربین ام را همیشه با کوله و بند و بساطش در صندوق ماشینم می گذاشتم تا هر جا ، هر چه ، هر که و به همین منوال . همین امر باعث شد زیستن در لحظه را از دست بدهم و به نوعی همیشه به دنبال گره زدن گذشته با آینده باشم . با مرور خاطرات و بازسازی آنها در لحظه هایی که دارند از راه می رسند . این وسط “حال” را نادیده گرفتم . قربانی کردم . از دست دادم . خیلی سعی کردم که این مریضی را بهبود بخشم چون همیشه این وظیفه و وسواس ثبت باعث می شد مدام در استرس از دست دادن لحظات باشم و همان جمله ی معروف : غافل از اینکه خوشبختی همان لحظات و الخ . بعد از مدتی به کسی هیچ چیز نگفتم فقط دوربین را پشت تختم قایم کردم . مدتی در هیچ یک از دفترهایم هیچ ننوشتم و تمام سالنامه هایی که وقت تحویل سال هدیه می گرفتم یا می خریدم و دقت می کردم که صفحه ی پنج شنبه و جمعه اش از هم جدا باشند (تا مبادا حق پنج شنبه یا جمعه ضایع شود و مجبور شوم کمتر و خلاصه تر بنویسم ) ، را به آدم های دیگر بخشیدم . حالا این مریضی ام تا حد زیادی بهبود پیدا کرده است و سعی می کنم لحظه را در لحظه پر از لذت کنم و همین لذت ِ مالامال ، باعث ثبت ذهنی اش شود . حالا آرام تر هستم و با شوق بیشتری می نویسم . عکس گرفتن از لحظات شخصی برایم دغدغه نیست که به نوعی لذت گاه و بیگاه تبدیل شده است . خوشحالم از این موفقیت :)
سیزده خرداد امسال ، هم بیست و دو ساله شدم ، هم متأهل .
:)
می دانی زهرا ؟ هیچ چیز بدتر از صدای آزاردهندۀ آن زن نیست که از پشت تلفن در گوشت داد می زند : دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد . هیچ چیز بدتر از احتمال ترسناکی نیست که به ذهنت حمله می کند . هیچ چیز بدتر از حال ِ چشمان ِ ناباور آدم ها نیست در لحظه ای که در دلشان چیزی می شکند مثل یک خروار کاسه بشقاب چینی ِ گل قرمز . تو را برده بودند زهرا و من تا آن لحظه فکر می کردم در پی اتفاق های قبل تر باز داستان ، داستان ِ همان تفتیش ها و همان کنترل ها و همان اذیت ها ست . کور خوانده بودم زهرا . تو را برده بودند با خودشان . یک اسمس در گوشی ِ من باقی مانده بود که نوشته بودم زهرا ؟ چیزی بگو . که فرستادم اما هرگز به دستت نرسید . پشت بندش زنگ زدم خاموش بودی و آن اتفاق که بالاتر گفتم در دلم به وقوع پیوست . فردایش که نگار گفت و فاطمه کاملش کرد . اینها را می نویسم که بماند ، ثبت شود برای روزی که ما پیروز هستیم و هنگام لبخند های سبزمان بدانیم چه بر تک تک ما رفته است در این روزها . چه لبخند های پر تردیدی داریم این روزها . چه خو کرده ایم زهرا با این تلفیق احساس هایمان . این یک سال که گذشت و چه با درد گذشت. در این مرداب غم دست و پا می زنیم و فرو نمی رویم . یک روز این مرداب می خشکد زهرای خوب . یک روز که دیر نیست و ما فاتحانه سبزی ِ درختانمان را به رخ این گنداب می کشیم .تو حالا در تاریکی نشسته ای . فکرت اینجاست . پیش تک تک این آدم ها . پذیرا باش ما را زهرای نازنین . تک تک ما را پذیرا باش در سلول کوچک ات . تک تک ما در کنارت هستیم و به یادت .
تو می آیی و همین روزهاست که مثل اردیبهشت ِ پار بنشینیم باز با هم روی چمن های سبز و شاد باشیم و لبخند بزنیم و عکس بگیریم . زهرا دور نیست و تو خوب می دانی که این روزهای درد رفتنی اند . بخند زیبا ! بخند ای دختر ِ کتاب ها و ترانه ها و نوشتن ها … و بنویس … بنویس که بگذرد … که باید مکتوب کنیم تمام این دردها را . من به لبخند تو فکر می کنم به حرف هایمان پشت میزهای آن رستوران در دو راهی قلهک که با مریم و نگار می خندیدیم و حرف می زدیم از پیروزی . از آیندۀ زیبایی که انتظارش را می کشیدیم . من به برگشتتان فکر می کنم روبروی دانشکدۀ ی زشت ِ من . آسوده نشستن روی چمن های بهار و آزادانه خندیدن هایمان . عکس هایمان و آن امیدواری ِ حاکم بر دل ها و نگاهمان . من به تو فکر می کنم و برای آزادی ات دعا می کنم و به آن نگاه همیشه مطمئن ات همیشه می بالم دوست ِ خوبم .
تو آنقدر محکم و صبور هستی که ما که تو را از دورها به نظاره نشسته ایم هیچ باکمان نباشد جز دوری ات . ایستاده ای با قامت ظریف و روحیۀ ستودنی ات . بی شک غم های این روزها و شوری اشک هایمان را شیرینی ِ روزهایی که در پیش داریم از بین خواهد برد و تاب آوردن ِ تک تک ما به همین بهانه هاست …
برگرد زهرا ، خیلی زود برگرد
روی چون ماهت را می بوسم و دستانت را می فشارم
نیــکو
از اینجا که ایستاده ام تا روزهای گذشته و روزهای آینده فاصله ای هست . نقطه ای که روی آن ایستاده ام را “دور” معنی می کنم . دور از تمام گذشته های خاطره شده و تمام آینده ی رویا پیچ . از این نقطه که من ایستاده ام فاصله ای هست با آنچه که بوده ام و آنچه که خواهم بود .
نشسته ام روی تخت . به دیوار ها نگاه می کنم . به تمام اشیای اتاق عجیب و شلوغم که انبوهی از قصه ها درون خود جمع کرده ست . به کوچه و این در ها ، ساختمان ها ، آدم ها . به پنجره ها نگاه می کنم و تمام آدم هایی که با شنیدن صدایی کوچک از کوچه پرده را کنار می زنند . و من همیشه به جای نگریستن به اتفاق ، به حواشی اتفاق نگاه کرده ام . چشمانم به جای واکاوی صحنه ی تصادف ، به چهره ی آدم ها خیره شده است که نگران پرده های خانه شان را کنار زده اند . به سرک کشیدن ها نگاه می کنم . بعد باز بر می گردم به خودم . باز فکر کردن از سر می گیرم و با روان نویس زرشکی رنگ روی کاغذ می نویسم : و من قصه گوی تمام شب هایم …
- عنوان برگرفته از شعری ست از اکتاویو پاز .
هشتاد و هشت بر من سخت گذشت . خیلی سخت تر از آنچه که فکر می کردم . خیلی چیزها که بلد نبودم را یاد گرفتم . خیلی چیزها که فکر می کردم بلد هستم را واقعاً بلد شدم . خیلی پوست انداختم . خیلی درد کشیدم . چه بسیار گریستم . چه بسیار خم شدم اما نشکستم . چه بسیار اتفاق بر سرم فرو ریخت که خیالم نمی برد که روزی اینطور بشود . سنگینی خیلی اتفاق ها برایم فرو ریخت . تحمل نداشتم و روزگار تحمل کردنم یاد داد . خیلی بزرگ شدم . خیلی فاصله گرفتم از خیلی ها . از نیمه که گذشت هشتاد و هشت ، تازه دور و اطرافم را شناختم . تازه فهمیدم هیچ کدام آدم ها آن قدری که نشان می دهند شاد هستند ، نیستند . آن قدری که نشان می دهند دوستت دارند ، ندارند . حتی آن قدری که نشان می دهند غمگین هستند ، نیستند … . تازه فهمیدم هر سرزمین با مردمش معنی می گیرد . تازه فهمیدم مبارزه کردن برای زندگی یعنی چه . معنی استبداد را من در هشتاد و هشت یاد گرفتم . معنی آزادی را هم . از این دست مفاهیم تئوری را عینی دانستم و تجربه کردم . تاریخ ساختم . دغدغه هایم رشد کرد . چه کمتر نوشتم اما بیشتر خواندم . چه کمتر حرف زدم و بیشتر دیدم . فهمیده تر شدم . هشتاد و هشت برای من ضربه ای بود که بر سرم فرود آمد و هنوز که هنوز است دارم می چرخم وگیج می خورم . چه بسیار روزهای شادی که در دل هفته های غمگینش پنهان بود . چه بسیار رضایت ها که در دل تاریکم روشن شد . چه بسیار آدم های تازه که شناختم . دنیاهای جدیدی که کشف کردم . هشتاد و هشت برایم خیلی پر گذشت . به یک باره ده سال بزرگم کرد . یادم داد . تربیتم کرد .
حالا آخرین روز این سال عجیب است . بهار خودش را به پنجره های اتاق می کوبد و باید از عید نوشت . و می نویسم . خیلی ساده .
چه دعایی خیر تر از “سر سبزی” روز افزون ؟ : )
من می خواستم راوی باشم و نه قاضی . پای مرا به قضاوت کشاندند . می خواستم یک گزارشگر باشم و نه یک نقاد ِ تندگو . پایم را به نقدهای پر التهاب کشاندند . می خواستم جانبدارانه ننویسم و حرف نزنم . می خواستم متعصب نباشم . خبر بدهم و عقایدم را تحمیل نکنم . نشد . نگذاشتند . و امروز بخشی از من حاصل ِ جامعه و مملکتی ست که متعلق به خواصی متحجر و نادان است . جامعه ای که جایی برای من و افکار و رشد و پروازم ندارد . جامعه ای که در آن دولتش می کوشد به من تلقین کند که “اضافی” هستم . دو راه می ماند . یا می مانم و می جنگم برای گرفتن سهمم . یا می روم و جایم را به دیگران می بخشم ..
دیروز نوشتم . امروز هم . و از این به بعد سعی می کنم هر روز بنویسم . این فضا برای نوشتن ِ من هنوز بسیار جا دارد … مانده ام و می جنگم …
اینکه روابطت با آدم ها گره بخورد و یا خللی ایجاد شود و یا حتی بگذاریشان کنار موقت و یا دائم ، هیچ ربطی به دوست داشتنشان ندارد . آدم هایی بوده اند که برای ِ همیشه ی همیشه ارتباط مستقیمم را با آنها قطع کرده ام ، اما به بلندی ِ همان همیشه دوستشان داشتم و دارم . اصولاً فکر نمی کنم دوست داشتن رابطه ی مستقیمی با سلام و احوال پرسی داشته باشد . شاید تنها و تنها یکی از روش های اثبات ِ آن باشد . البته نیکو خودش جزء آن دسته سخت گیرانی ست که اگر آدم هایی که دوستش دارند نشانش ندهند که دوستش دارند یک گوشه می نشیند و کز می کند و این اخلاقش اصلاً خوب نیست . هیچ وقت هم قرار نبوده ما بهترین باشیم و من هم هیچ وقت تلاش نکرده ام که انرژی زیادی را صرف ِ این اخلاق ِ نامطلوبم بکنم . چه بسا هم که از همین جریان ضربه خورده ام و می خورم اما هنوز سر عقل نیامده ام یا هر چه . بماند .
دانشگاه خسته ام کرده ست . چیز ِ دندان گیری به من یاد نمی دهد و تنها برای بعضی کلاس ها شعف دارم . اکثر ساعت های خوب ِ عصرگاهی ام را در ترافیک ِ اتوبان همت خرج می کنم و بنزین ِ سهمیه ای ام را می سوزانم برای یک “تیک” ِ حضور . سعی می کنم هر هفته راه های جدیدی کشف کنم که ترافیک را دور بزنم مثلاً . این مقطع از زندگی ام با اینکه مملو از اتفاق های ساده و معمولی ست اما به یکنواخت ِ کسل کننده تبدیل نشده یا دست کم من یاد گرفته ام که اتفاق های ساده و معمولی زندگی ام را بیشتر از بزرگ هایشان دوست داشته باشم چرا که آنها ماندنی ترند در یادم و سهل الوصول تر .
این روزها به آدم ها خیلی فکر می کنم . به زندگی ِ هر کدام از آدم ها که آنقدر پیچیده شده اند که گاهی از شدت ترسم از آنها فاصله می گیرم . از هر رابطه ی تعارفی و ادایی فاصله گرفته ام و دلم می خواهد کمی قدیمی و اصیل با آدم ها رفتار کنم .
حضور ِ “امید” در زندگی ِ من ، شادی ام را دو چندان کرده است و با اینکه زندگی بر آدم ها آسان نمی گیرد و خوب تا نمی کند ، اما ما هر دو سعی می کنیم تا با هم بودنمان لطمه نبیند. همیشه گفته است و هر روز با خودم این جمله ی او را تکرار می کنم با همان لحن : ما که شادیم بر هم …
از مملکت و سیاست نمی نویسم . از حس های این روزهایم نسبت به کشورم نمی نویسم .من این روزها بیشتر به زنانی فکر می کنم که به انتظار ِ همسرانشان نشسته اند و خدا می داند که چه می کشند . به مهرک فکر می کنم . به پرستو . به تمام دخترانی که مدت هاست پدران خود را ندیده اند . به زنانی فکر می کنم که در این سوی میله های زندان صبورانه افت و خیز زندگی را سپری می کنند . به انتظار فکر می کنم . به مقاومت . به تنهایی ِ شبانه شان فکر می کنم وقتی که شهر خواب است و آنها سرشان را در بالش ِ سفیدشان فرو برده اند و بالش از خیسی چشمانشان ، تر می شود … سخت است . می دانید ؟ خیلی سخت است . و فکر می کنم که چه استوار تاب می آورند …
برای انتشار ماه نامه ی نسیم ِ بیداری که اولین شماره اش همین چند روز ِ پیش روی دکه رفت ، زحمت ِ فراوان کشیده شده است که دست ِ کم من بخشی از آن را شاهد بودم . و حس می کنم چقدر جای اینچنین مجله ای در میان ِ نشریات خالی شده بود . خوشحالم از انتشارش .
همین :)
حال ِ عصر جمعه گونه ای دارم / بی حال و متفکر و خواب آلود و چشم هایی آلوده به هراس از ابهام ِ آینده / دست به زیر چانه ام زده ام و ابرکی فانتزی طور بالای سرم پنبه پنبه شده که رویش نوشته : فردا؟
عشق ، آدم ها را نرم می کند…
مثل یک پارچه ی ظریف نازک ِ حریر ِ شیری رنگ ، روی روزها کشیده می شود و آدم را آرام و مطمئن می کند . لطافت به اوج می رسد و جزئیات بیش از پیش رخ می نمایانند . آهسته پیش می رود و تو به آرامی “اهلی” می شوی .
اعتماد ، اگر زخم خورد ، به شک آلوده می شود . تمام رابطه زیر سوال می رود و رابطه ای که به شک آلوده باشد ، امکان پرسیدن هر سوالی در آن وجود دارد . احتمال گرفتن هر ایرادی می رود و این طور رابطه نه با یک عامل بیرونی و خارجی و بیگانه ، که به دست طرفی که شک را بر طرف نمی سازد ، ویران می شود . اعتماد اگر آسیب دید ، خیلی زمان می برد تا ترمیم شود و زمان ِ صرف آن را معالجه نخواهد کرد . رابطه ی مریض دوام نمی آورد . یک جا که هیچ کس به ذهنش خطور پیدا نمی کند ، از هم می پاشد و تمام می شود .
اعتماد ِ این مردم ، چرک کرده است و این دولت مثلاً روی کار آمده ، تا قیام ِ قیامت هم اگر انکار کند ، اعتماد ِ از دست رفته ی این مردم برنخواهد گشت و در جامعه ای که ناباوری و دروغ رایج شود ، کودکان بیش از هر قشر دیگر لطمه می بینند . چون اعتماد کردن را یاد نمی گیرند و شکاک و بدبین بار می آیند .در این روزهای زشت ، بیشتر مراقب کودکان اطرافمان باشیم . آنها گناهی ندارند … آنها … به واقع هیچ گناهی ندارند .
پ.ن : مشتاق اتفاق های تازه ی زندگی شخصی ام هستم و هر روز ریشه می دوانم و سبزتر می شوم .






