خیلی نوشتم اینجا . وقتی تمام شد یک نگاهی انداختم و دیدم چقدر اینها که نوشته ام برای اینکه آدم ها بخوانند ، ننوشتنشان بهتر است تحت هر شرایطی . رفتم و دست هایم را چند دقیقه زیر آب داغ شیر آشپزخانه نگه داشتم . تا قرمز شدند . تا خیلی قرمز شدند . اسکاچ را به دیواره ی قابلمه ی خاکستری گرداندم . دستمال خیس را روی شیشه ی میز آشپزخانه سراندم . صدای ژیژ ژیژ تمیز شدن شیشه ها آمد . زیر نور ِ غلیظ ِ مهتابی زشت ِ آشپزخانه نشستم . دستم را به چانه زدم . و یک بار دیگر تمام آنها را توی ذهنم نوشتم . یک بار دیگر خواندم . این بار هیچ کدام از جمله هایم را پاک نکردم .
من برای رسیدن به او به یک جزیره آمده بودم . یک روزصبح او را دیدم . که لبخند می زد . که سوار قایق بود . که دست تکان می داد . که دور می شد .
من شنا کردن را از مرغ های دریایی یاد گرفتم .
هشتمین زمستان ِ عبوس ِ بی ترحم ِ این دهه
باران را از ما گرفت / برف را خسیسی کرد / آفتاب را پژمرد
و تنها باد بود که هر روز یاد ها را به صورت های خسته ی ما می کوبید
گویی به عزا نشسته ام . اشک ریزان ِ مدامم . در یک ناباوری غلیظ دست و پا می زنم . زندگی ام بی رمق تر از همیشه به من نگاه می کند و با چشم هایش می گوید دست از من بکش . شب ها که دیر خیلی دیر سر بر بالش می گذارم به هیج فردایی فکر نمی کنم . به اینکه صبح می رسد و روز بر می آید . به هیچ چیز و در عین حال به همه چیز فکر می کنم . به هر چیزی که فکر می کنم به هیچ می گراید . کامم به تلخی زهرآلود این روزها عادت کرده است و دلم … دلم که دیگر جای هیچ غصه نشاندن ندارد . تیر هشتاد و هشت با تشنج های درون و بیرون اش را چطور آرام طی کنم ؟ خیلی صبر کردم که از درد ننویسم . اما تو بگو حالا مگر جز از درد گفتن رواست ؟ زخمی که خرداد برتنمان زد کهنه نمی شود . نمک می پاشم که بسوزد که بسوزد که آرام نگیرم . که یادم بماند برای دخترم بعدها بگویم . که تازه و عمیق بماند و جای زخمش را نشانش دهم که ببین ، ما را سوزاندند . که ما را خفه کردند و ما خفه نشدیم دخترم . و دست هایش را بگیرم و گریه کنم و بگویمش که تنها بودم آن روزها . خیلی تنها بودم . نیکو بود و دیگر هیچ کس نبود و هر دم متهم می شد به اینکه چرا تحملت بیش از این نیست ؟ چرا صبورتر نیستی ؟ چرا اینقدر ضعیف هستی ؟ و جایی برای فریاد نداشت . و شانه ای برای گریستن نداشت . و زندگی به شوخی های بی مزه ی خود ادامه می داد و هر روز و هر روز و هر روز باید عادت می کردی که تلفنت زنگ بخورد و خبر بد بشنوی . و تو هر شب روی بام خانه ، خدا را صدا می زدی و به آسمانش چشم می دوختی و به آدم های شبیه خودت که ساعت ده شب پیدا و پنهان می شدند . به دخترم می گویم که آن روزها مادرت بیست و یک ساله بود . خسته بود . خیلی خسته بود و چشم هایش مدت ها بود که برقی نمی زد و هیچ تازگی نداشت . و روزها … روزها که با ما خوب تا نکردند . و مادرت دچار هجوم اتفاق های بد بود . اتفاق هایی که راهی که داشت می پیمود را مسدود می کرد . و تو ناچار به توقف بودی . و توقف رکود می آورد . رکود ، دلزدگی می آورد و یکنواختی . دلزدگی دست آخر به فرسایش ختم می شود و یکنواختی به عادت . و جوانی ما به همین سادگی پوسید .
نمک می پاشم به زخم هایم که تازه بمانند که بسوزاند … که بسوزاند …
هوای روزهای گیج من به اردیبهشت می ماند و آفتاب مستاصلش . باران های ناگهانی و تگرگ های چند دقیقه ای . می گذرد با بی رمقی های دم صبح و خستگی های بین روز و بیهودگی شبانه . تکه پازل های حیاتی زندگی ام را از دست این و آن باید بگیرم که شاید طرح کلی ِ تصویرش کمی مفهوم شود . گاهی آنقدر خرده اتفاق ها خسته ام می کند که برای ادامه دادن دلیل کم می آورم . برای بودن . شعر خواندن . تصمیم گرفتن . حرف زدن . خوابیدن . نوشتن . خندیدن . راه رفتن . رقصیدن . فکر کردن . در لحظه وا می دهم . می بـُرم . صفر می شوم . اطرافم از ناملایمی و اندوه پر شده ست . این روزها یا خبر مرگ است یا نداری یا درد یا بیمارستان یا زندانی سیاسی و دادگاه یا فرار یا انقطاع و فصل .
چراغ های دلم یا روشن نیستند یا کم سو و بی جان می تابند . من خسته ام از این جراحات سطحی و عمیق . شوقی به دلم نمی ریزد بس که خالی و نمور و گند می گذرد این روزها و خدا انگار سرگرم بازی عاشقانه ای است که اشکش را بر سر ما می ریزد و مهرش را به جان حوریان . چه بیش از این گفتن است ؟ هیچ …هیچ .
گاهی هست که داری از خیابانی می گذری . باد بهاری دزدانه به یقه و آستین هایت رخنه می کند . آفتاب ای در آسمان مادری نمی کند . خانه در تملک ابرهاست . لحظه ای در ذهنت عبور می کند . می ایستی . دست هایت را مشت می کنی … از ذهنت می گذرد که برگرد . لحظه را می گویی . تصویر . خاطره ؟ شاید . مشتت را محکمتر می گیری . ناخن هایت سفید می شوند . چشم هایت زل می شوند به آسفالت خیابان . به کفش هایت نگاه می کنی . برگرد . تصویر لابلای هزاران تصویر آوار شده در ذهنت گم می شود . لحظه مال خودت بود . تو بودی و خیابانی بود و آفتاب ای نبود . یک نفر می خواند . نزدیک . تصویر بر نمی گردد . می خواهی بسازی اش . اصل در نمی آید . باد بهاری حریصانه شال روی سرت را با خودش می کشد . به کفش هایت نگاه می کنی . رد می شوی . دست هایت را آزاد می کنی . درد دارند . راه می روی و به لحظه فکر نمی کنی . به تصویر فکر نمی کنی . به صدا ، به نزدیکی ، به ابر ، به خیابان ، به خودت ، نوزده سالگی ِ دو سال پیش ات ، به شاید و به آوار شدن دیگر فکر نمی کنی . عبور می کنی و شال روی سرت را دو دستی می چسبی و تا خانه می دوی . ویران می رسی و لحظه دفن می شود.
و بشنوید .
به هر جا رسیدیم ، گذر کردیم .
حالا از ” هیچ ” هم که بگذریم ، دیگر به بعدش نمی رسیم .
کم شده ام . از من به میزان زیادی کاسته شده است . زیر ذره بینم که بگذاری می بینی قسمت هایی از دست هایم نیستند . انگار جویده شده باشند . مردمک چشم چپم دیگر وجود ندارد . بخش های زیادی از اندام هایم را خالی می بینم . قسمت هایی از کمرم را دیگر حس نمی کنم . زانوی راستم مثلاً . روی هوا بند شده ام انگار . کم شده ام . یک مزرعه ی آفت زده را خیال کن . به آن می مانم . شنیده ام که جذامی ها شبیه این تصویر زیر ذره بین من می شوند . یا من شبیه آنها . درست نمی دانم . من فقط دارم می بینم که کم شده ام . و دارم روی زمین های این شهر دنبال تکه های خورده شده ام می گردم . و نیستند . هر روز یک چیزی به خودم می چسبانم که هم رنگ تنم باشد و معلوم نکند که خورده شده ام . زیادی رسواست . بعد رنگ با هم مخلوط کردم و یک چیزهایی از کاغذ و جوهر و عطر و نخ و نان را به هم می ریختم که شاید “بافت” بشود و بچسبانم به خودم . خب نشد . معلوم است که شبیه تنم نمی شود . امشب نشستم چشم هایم را به سقف دوختم که مثلاً خدا بالای سرم باید باشد و گفتم کمی از آن چیزها که هی پشت هم می سازی بساز من بچسبانم به خودم . دست ام ، دست بشود و یک رنگی هم شبیه رنگ چشم هایم بساز بگذارم جای مردمکم مثلاً . یک آدامس میشی رنگی مثلاً یا چیزی در حکم آن . خبری نشد . حالا بی دست و بی زانو و بی مردمک نشسته ام همین طور. نشسته ام که صبح بشود یک چیزی برایم بسازد . نرم باشد برای دست هایم . سفت باشد برای زانویم . و مات برای چشم هایم .
مسخره است . می دانم . همه چیز من مسخره است .
مجموعه ای از تمام دلتنگی های احمقانه ی کوچک است ، بهمن ماه ، برای من . دلتنگی های آرام و ساده و شادمانی که تمام شور کودکی ام را در آویختن آذین های رنگین به دیوارها می دیدیم . ریختن تمام صدایم به حنجره . روزهای جشن های طولانی . سرودهایی که هر سال بهتر از سال قبل از حفظ بودیمشان . تمام غروری که از نگاهمان سرریز می کرد وقتی در گروه سرود در صف اول می خواندیم . معلم های پرورشی برایمان بزرگ می شدند . درس ها فراموش می شدند و دهه ای شیرین می شد با شیرینی های جشن های نا تمام . زرورق ها و فانوس های رنگینی که با کاغذرنگی و قیچی درست می کردیم .هزار بار راه پله ها را دویدن برای چسب گرفتن از دفتر . کلاس چندی پرسیدن های دفتردار و ضبط های کوچک تک کاسته ای که بر دوش معلم پرورشی حمل می شد . بهاران خجسته باد را هی فریاد کردن . به لاله ی در خون خفته و نفس گرفتن هایمان که نفس کم نیاوریم . بهمن برای من مجموعه از دلتنگی های ساده ی کودکانه است که از آن همه شور ، اشکش به جا مانده و احساس ترحمش . احساس ترحمی که فریاد نوجوانی ام از دیوارهای مدرسه بالاتر نرفت و دویدن ها و سرگروه بودن هایم به کلاس های کوچک دبستانم ختم شد . حس ناراحت کننده ی “وارث” شادی نسلی بودن . نسلی که شورهایش را به گلو ریخت ، تا تمام خیابان ها راه رفت . انقلابی بود ، توده بود ، بسیجی بود ، چپ بود ، خط امامی بود ، هر چه بود یا نبود دلتنگی هایش برای بهمن ماه به قدر من خرد نیستند . یا دست کم دلش برای خودش نمی سوزد .انقلابی کردند ، در تاریخ جوانی تک تک شان ، صدایی ماند . شوری رد باقی گذاشت . اما صفحات جوانی ما را که ورق بزنند ، چیزی جز سگ لرز زدن های نفرت انگیز در صف های طولانی جشنواره ی فیلم و تئاتر فجر چیزی به چشم نمی خورد . بی صدا انتظار کشیدن و خوشی های صد و بیست دقیقه ای . ما … ناراحت کننده است واقعاً … اما وارث شورگرد نسلی هستیم و هر سال میزبان جشن سالگردی که تجربه اش نکردیم . لمسش نکردیم . که این شور ما در گلوی سردمان خشک شد و ماند . که این جوانی مان در صف های طولانی لرزید و دلتنگی های کودکانه مان اشکید و شب ها خواب شد . که هیچ خیابانی برای صدا سر دادن نداریم . که تمام سر اومد زمستون هایمان از جداره های اتوبوس سفرهای کوتاهمان درز نکرد . که حالا هر چه بالا و پایین می شود بر گردن ماست . که با این همه نقص در جامعه مان قد کشیدیم و تا ناله سر دادیم ساکتمان کردند . که هیچ خانه ای پناه بعد از حمله ی تظاهرات های خیالی مان نشد . که اسم ما به عنوان بیچاره ترین نسل تاریخ پر فراز و نشیب معاصر ایران باقی خواهد ماند . آزادی برای ما خاطره ی عصرهای مادرها و پدرهایمان بود و هر بار آواز کردن یار دبستانی من ، تنها اشک به چشمانمان ریخت و ناامیدی به دلمان . حرف نزدیم چون حق نداشتیم . پا نکوبیدیم چون آشوب گر می شدیم . خشم نکردیم چون نمی توانستیم . صدایمان به خیابان نرسید و هیچ هلیکوپتر از بالای سرمان عبور نکرد . شب نامه چاپ نکردیم . ما جای این کارها باید آذین می بستیم . باید سرود های بیست سال پیش را دوباره خوانی می کردیم . ما شیرینی در کلاس ها پخش می کردیم . آنها که نقاشی شان خوب بود کاریکاتور شاه ملعون را می کشیدند . در مسابقه ی شعارنویسی شرکت می کردیم . جام ورزشی فجر برپا می داشتیم . بزرگتر که شدیم ، ویژه نامه ی دهه ی فجر هم چاپ کردیم . جدول روزهای انقلاب را طرح روی جلدمان می زدیم . روی شیشه ی کلاس هایمان پرچم می چسباندیم و بعدش که دهه تمام می شد به درس های عقب مانده مان رسیدگی می کردیم . ما یک نسل ماست و بیخود و مقلد بودیم که تنها پاسداشت گرفتن از دستمان بر می آید و هر جای این مملکت بی سر و سامانمان اتفاقی بیفتد ما اجازه نداریم بپرسیم چرا. ما فقط باید لبخند بزنیم و جشن انقلاب بگیریم و در هیچ خراب شده ای صدای اضافه سر ندهیم. حالا بهمن که می شود ، امتحاناتمان را تمام می کنیم و انتخاب واحدهای ترم بعدمان را انجام می دهیم و استرس بلیت جشنواره ها را می گیریم و ترس جا ماندن از برنامه . از صبح تا شام در گوشمان صدای فریاد و سرود و آهنگ های خوش ریتم قدیمی را می گذارند و انقلابشان را به رخمان می کشند که پس از سی سال به هفتاد سال پیش عقبگرد کرده ایم . و از بس تن هایمان خسته و دل هامان رنجور و ذهن هامان متلاشی اند که تنها دلخوشی مضحکمان انتظار صف های فیلم و با آشناهای تصادفی سلام و علیک کردن و اگر پولی در جیب ماند قهوه ای دور هم خوردن است . ومن … در این نیمه شب سرد تلخ … از این خودم … از این من … از این آدم ِ بهمن ماه ِ دلتنگ ِ نفرت انگیز ِ مضحک و ابله و شور مـُرده حالم به هم می خورد . و تا آخر عمر برای تک تک لحظه هایی که دلم می خواست من هم روی پشت بامی بایستم و به هر کسی که مسبب این روز و روزگارم بود لعنت بفرستم ، حسرت می خورم . به تک تک لحظه هایی که آنها در خیابان ها دویدند و بر هر چه مورد تنفرشان بود شوریدند ، حسادت می کنم و تمام اینها را … “اینجا” می نویسم چون من دیواری ندارم . چون هیچ ستونی از روزنامه های متنوع کشورمان اینها را چاپ نخواهد کرد . چون هیچ جای دیگر نمی توانم شدت آزاردهندگی احساس بیچارگی ام را داد بزنم . که این من ِ خسته ی از همه جا مانده و رانده و مایوس ، انقلاب را به ارث برده است و هنوز دلتنگ که می شود ، پتویی روی پاهایش می اندازد ، خبرهای روز را می خواند و سرودهای انقلابی شما را زیر لب زمزمه می کند … و آرام آرام در این تاریکی درست مثل تمام بیچارگان تاریخ اشک می ریزد و آرزو می کند که کاش در این حالی، که حالاست ، هرگز تقویم را عمر نمی کرد …
دست بردارم از این بازی همه گیر ِ احمقانه ی مشمئزکننده ی
اثبات کردن .
گور بابای آدم ها ، بگذار هرچه خواستند فکر کنند .
اینجا دیگر خلوت من نیست .
باید گریخت .





