۱۹ خرداد ۱۳۸۹



مریضی ِ ثبتی

من یک نوع مریضی دارم به نام مریضی ثبت کردن . ثبت کردن خاطرات ، دقیقه ها ، اتفاق ها ، صحنه ها . هر چه را که می بینم یک جا باید به نوعی یا مکتوبش کنم و یا تصویرش را حفظ . این مریضی تا بدانجا پیش رفت که دوربین ام را همیشه با کوله و بند و بساطش در صندوق ماشینم می گذاشتم تا هر جا ، هر چه ، هر که و به همین منوال . همین امر باعث شد  زیستن در لحظه را از دست بدهم و به نوعی همیشه به دنبال گره زدن گذشته با آینده باشم . با مرور خاطرات و بازسازی آنها در لحظه هایی که دارند از راه می رسند . این وسط “حال” را نادیده گرفتم . قربانی کردم . از دست دادم . خیلی سعی کردم که این مریضی را بهبود بخشم چون همیشه این وظیفه و وسواس ثبت باعث می شد مدام در استرس از دست دادن لحظات باشم و همان جمله ی معروف : غافل از اینکه خوشبختی همان لحظات و الخ . بعد از مدتی به کسی هیچ چیز نگفتم فقط دوربین را پشت تختم قایم کردم . مدتی در هیچ یک از دفترهایم هیچ ننوشتم و تمام سالنامه هایی که وقت تحویل سال هدیه می گرفتم یا می خریدم و دقت می کردم که صفحه ی پنج شنبه و جمعه اش از هم جدا باشند (تا مبادا حق پنج شنبه یا جمعه ضایع شود و مجبور شوم کمتر و خلاصه تر بنویسم ) ، را به آدم های دیگر بخشیدم . حالا این مریضی ام تا حد زیادی بهبود پیدا کرده است و سعی می کنم لحظه را در لحظه پر از لذت کنم و همین لذت ِ مالامال ، باعث ثبت ذهنی اش شود . حالا آرام تر هستم و با شوق بیشتری می نویسم . عکس گرفتن از لحظات شخصی برایم دغدغه نیست که به نوعی لذت گاه و بیگاه تبدیل شده است . خوشحالم از این موفقیت :)

۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹



برای زهرا …

می دانی زهرا ؟ هیچ چیز بدتر از صدای آزاردهندۀ آن زن نیست که از پشت تلفن در گوشت داد می زند : دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد . هیچ چیز بدتر از احتمال ترسناکی نیست که به ذهنت حمله می کند . هیچ چیز بدتر از حال ِ چشمان ِ ناباور آدم ها نیست در لحظه ای که در دلشان چیزی می شکند مثل یک خروار کاسه بشقاب چینی ِ گل قرمز . تو را برده بودند زهرا و من تا آن لحظه فکر می کردم در پی اتفاق های قبل تر باز داستان ، داستان ِ همان تفتیش ها و همان کنترل ها و همان اذیت ها ست . کور خوانده بودم زهرا . تو را برده بودند با خودشان . یک اسمس در گوشی ِ من باقی مانده بود که نوشته بودم زهرا ؟ چیزی بگو . که فرستادم اما هرگز به دستت نرسید . پشت بندش زنگ زدم خاموش بودی و آن اتفاق که بالاتر گفتم در دلم به وقوع پیوست . فردایش که نگار گفت و فاطمه کاملش کرد . اینها را می نویسم که بماند ، ثبت شود برای روزی که ما پیروز هستیم و هنگام لبخند های سبزمان بدانیم چه بر تک تک ما رفته است در این روزها . چه لبخند های پر تردیدی داریم این روزها . چه خو کرده ایم زهرا با این تلفیق احساس هایمان . این یک سال که گذشت و چه با درد گذشت. در این مرداب غم دست و پا می زنیم و فرو نمی رویم . یک روز این مرداب می خشکد زهرای خوب . یک روز که دیر نیست و ما فاتحانه سبزی ِ درختانمان را به رخ این گنداب می کشیم .تو حالا در تاریکی نشسته ای . فکرت اینجاست . پیش تک تک این آدم ها . پذیرا باش ما را زهرای نازنین . تک تک ما را پذیرا باش در سلول کوچک ات . تک تک ما در کنارت هستیم و به یادت .

تو می آیی و همین روزهاست  که مثل اردیبهشت ِ پار بنشینیم باز با هم روی چمن های  سبز و شاد باشیم و لبخند بزنیم و عکس بگیریم . زهرا دور نیست و تو خوب می دانی که این روزهای درد رفتنی اند . بخند زیبا ! بخند ای دختر ِ کتاب ها و ترانه ها و نوشتن ها … و بنویس … بنویس که بگذرد … که باید مکتوب کنیم تمام این دردها را . من به لبخند تو فکر می کنم به حرف هایمان پشت میزهای آن رستوران در دو راهی قلهک که با مریم و نگار می خندیدیم و حرف می زدیم از پیروزی . از آیندۀ زیبایی که انتظارش را می کشیدیم . من به برگشتتان فکر می کنم روبروی دانشکدۀ ی زشت ِ من . آسوده نشستن روی چمن های بهار و آزادانه خندیدن هایمان . عکس هایمان و آن امیدواری ِ حاکم بر دل ها و نگاهمان . من به تو فکر می کنم و برای آزادی ات دعا می کنم و به آن نگاه همیشه مطمئن ات همیشه می بالم دوست ِ خوبم .

تو آنقدر محکم و صبور هستی که ما که تو را از دورها به نظاره نشسته ایم هیچ باکمان نباشد جز دوری ات . ایستاده ای با قامت ظریف و روحیۀ ستودنی ات . بی شک غم های این روزها و شوری اشک هایمان را شیرینی ِ روزهایی که در پیش داریم از بین خواهد برد و تاب آوردن ِ تک تک ما به همین بهانه هاست …

برگرد زهرا ، خیلی زود برگرد

روی چون ماهت را می بوسم و دستانت را می فشارم

نیــکو

۱۸ فروردین ۱۳۸۸



چاپ ِ عصر – هشتاد و سه

:)  با اجازه از  آقای اولد فشن

چاپ ِ عصر به سبک آقای اولد فشن

چاپ ِ عصر به سبک آقای اولد فشن

درست یادم نیست . شاید پیارسال بود که لحظه ی سال تحویل سر صبح بود . بعد از اذان یا قبلش . درست یادم نیست . اما خوب به خاطر دارم که آن سال عجیب حس خوبی داشتم . مثل دیر خواب شدن های شب های سفر در سال های کودکی از هیجان و خیال و خوشی . بعد…  آن خنکی منحصر به فرد فروردینی که به دست ها و نوک پاهایم حمله می کرد . گیجی بیدار شدن و آب سرد و برق ِ خوشی به چشم هایم دویدن … که سفر ! یادم هست که خیلی به دلم چسبیده بود آن تحویل سال در دم صبح . یک جورهایی انگار به آدم می فهماند که جدی جدی باید شروع کنی یا چیزی شبیه آن …

حال ، نمی دانم ، امسال … این تحویل سال در بعدازظهر یک روز جمعه ، چه چیزی از جان من می خواهد ؟ جمعه روزهایی که همیشه غم انگیزترین روزها  بوده اند و بعدازظهرهایی که کرخت کننده ترین .

می خواهم لحظه ی عید ، دامن ِ بلند ِ چین دار ِ آبی ِ  گل گل ِ رنگ رنگ  بپوشم با یک بلیز ِ تمیز ِ سفید . و قرآن دست بگیرم که بشود به یک چیزی قسم اش داد . یک طرف دامنم را بگیرم  بگویمش من فقط  قسم ات می دهم که لحظه های من … شبیه این دامن باشد . نیلگون ، پر چین ، رنگین و نقشین .

بعد چشم هایم را می بندم و یکی یکی چهره ها را از ذهن عبور می دهم . خوب آرزو می کنم برای تک تک شان . احتمالاً اشکی می ریزم . لبخندی می زنم و هشتاد و هشت به نرمی ِ خواب ِ بعدازظهر از راه می رسد و من دیگر هیچ فکر نمی کنم به پار ، که چه سخت  و چه سخت گذشت .

img_2069

هشتم محرم هزار و چهارصد و سی – زنجان




















۵ آبان ۱۳۸۷



باران آبان

و سر انجام ، پاییز مه آلود
در را باز می کند .

شمس لنگرودی

چهارشنبه ها
در گردباد هیچ تقویمی گم نمی شود .

عباس صفاری

تـخـتم + باد خنک طبیعی (کولر نه!) + لحاف چارخونه سبز و زرد نازنینم + بالش سفته که گردنمه درد نیاره و کوتاه باشه + خواب های خوش و خوب و خلوت خلوت خلوت

بعد وختی از خواب بلند شم ببینم به روزهایی رسیدیم که من خیلی دوسشون دارم .
تو بگو اصن اصحاب کهف . خودشون نه ؟ به جهنم ! سگشون . اما می شه که بشه اینا تروخدا خواهش می کنم ؟

می خونه : شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم …

خب … پدر سارا پا به پای ماشین عروس می راند و من و سارا و مهسا و شادی که پشت ماشین را اشغال کرده بودیم و روی دست و پای هم نشسته بودیم و جیغ می کشیدیم . دست من به دوربین مهسا می خورد که در آن تاریکی فقط داشت صدای جیغ زدن ها و فاطمه گفتن هایمان به دنبال ماشین عروس را ضبط می کرد . سرمان را از ماشین بیرون می بردیم و مثل بچه ها چقدر خندیدیم و دست تکان دادیم و هوار کشیدیم . انگار نه انگار که فرداروزش دور هم در دانشگاه علوم اجتماعی و ارتباطات علامه طباطبایی می نشینیم و باز حرف استاد و درس و این ترم چند واحد داری و روش تحقیق با جارالهی وردارم یا شهابی ، جزوه افخمی داری یا نه و عزا گرفتن بچه ها برای کلاس های طولانی روزنامه نگاری عملی و دویدن که کلاس نمک دوست دارم رسانه برم که برسم و این حرف ها . آن شب مثل چند دوست قدیمی که یکی شان عروس شده آنقدر خوشی کردیم زیر نورهای زرد و نارنجی اتوبان و او ، فاطمه ی عروس که لبخندش را در آن تاریک و روشن ها و در آن سرعت ها و سبقت ها از زیر کلاه شنلش می دیدیم . دست تکان دادن ها و بوس فوت کردن هایش . در همان حالت و شلوغی ها و همان لحظه گفتم نکند حالا که عروس شده کودکی ها یادش برود و شبیه این دخترهای ابرو هشت نوعروس به دلنچسب شود که مدام، زرت و زورت به همه می گوید فداتون بشم قربونتون برم . گفتم نکند یادش برود تو سر هم زدن و خندیدین و دویدن و کلاس پیچاندن و بطری قل دادن هایمان روی میزهای سالن های بلند سقف دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران با جزوه نوشتن هایمان سر کلاس های خسته کننده ی آموخته . خندیدن ها و مسخره کزدن هایمان بعد از ” ایشالا خیره ” گفتن هایش . جا گرفتن و راه پله های پشتی را دویدن و روی آن میز سنگی نشستن . فکرم رفت که نکند زیر پل عابر نرسیده به سید خندان را یادش برود و آن اداها که من در آوردم . آیس پک خوردن های پاسداران روی هایمان و سر همت صبر کن تا من هم بیایم . نگرانی هایش . آخ نگرانی هایش . حرص خوردن هایش . گه گاه گریه کردن هایش . فکرم رفت به تمام اینها و در حالی که لبخند و نگاهش را وقتی کنار سجادش می دیدیم گفتم هه ! معلوم است که یادش می رود . مگر کم بودند آدم ها که بودند و آمدند و نماندند و دوستی نکردند ؟ مگر می شود حالا که زندگی تازه ای را از سر گرفته و از این دانشگاه و شهر و کشور می رود ، اینها را فراموش نکند ؟ نمی دانم سر کدامیک از دور برگردان های چمران بود که ما مستقیم رفتیم و ماشین عروس پیچید و صدای بوق ها و دست ها و سوت ها در گوش هایمان ته نشین شدند .
اشتباه کردم … فاطمه ، همین سنجاقک خانم که سادگی هایش دلچسب و کودکانه و شیرین و لذیذ ، تمام آن روزها را آنقدر تکرار کرد و گفت و دلتنگی کرد که در ذهن من حک شد . آنقدر خیلی وقت ها خوب برایم دوستی کرد ، که خیلی مواقع اش آدم نه انتظار دوستی دارد و نه حتی توقع اش . آنقدر ساده و بی آلایش دوستی کرد که که حتی نطلبیده هایش هم به دلم نشست . خیلی خوب نشست . فاطمه عروس شد و رفت و هیچ کدام از با هم بودن هایمان را فراموش نکرد ، مهر باطلی بر تمام تصورات آن شب من زد که در لباس با شکوه عروسی می دیدمش و چند باری هم نمی دانم چرا بغضم گرفت و نمی دانم کلاً چرا من عروس که می بینم برای لحظه ای می ترسم و بغضم می گیرد و بعد محو زیبایی و سپیدی اش می شوم . فاطمه هیچ کدام از دانشجویی هایمان را از یاد نبرد و دوستی ها را به بهترین شکل ممکن در تمام روزهای من جاری کرد و می کند . همین زودی هاست که برگردد و باز بخندیم و بچه شویم و “ویران می آیی” را از سر بگیریم .
۱۳ خرداد امسال – تولدم وقتی از در وارد شدم ، دسته گل زیبایی را روی میز دیدم که وقتی کارتش را دیدم واقعاً باور نکردم ، واقعاً باور نکردم . گل از طرف فاطمه بود که با وجود نبودنش کنار من ، جانشین فرستاده بود و چه جانشین زیبایی . گل های لیمویی و بنفش

سنجاقک خانم مهـربان ، فاطمه ی خوب و دلپذیر که حالا خوب می داند ، یک خواهر دارد . الآن یک سال و اندی است که تنها خواهرش شده ام .