فردا ، بیست و دوم خرداد ، جمعه ، اول وقت می روم روزنامه و بعد می روم سر صندوق به مهندس میر حسین موسوی خامنه رای می دهم . کوله پشتی ِ دوربین و لنز و بادی و باطری ام را آماده کرده ام . کارت خبرنگاری صادر شده از فرمانداری را هم روی کوله گذاشته ام که یادم نرود . امشب آرامش خوبی دارم . به این فکر می کنم که چه میرحسین رئیس جمهور بشود و چه (خدای نکرده) نشود ، نه تنها از خستگی های این مدت پشیمان نخواهم شد که به جان خریدنشان را افتخار می کنم .
می دانی زهرا ؟ هیچ چیز بدتر از صدای آزاردهندۀ آن زن نیست که از پشت تلفن در گوشت داد می زند : دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد . هیچ چیز بدتر از احتمال ترسناکی نیست که به ذهنت حمله می کند . هیچ چیز بدتر از حال ِ چشمان ِ ناباور آدم ها نیست در لحظه ای که در دلشان چیزی می شکند مثل یک خروار کاسه بشقاب چینی ِ گل قرمز . تو را برده بودند زهرا و من تا آن لحظه فکر می کردم در پی اتفاق های قبل تر باز داستان ، داستان ِ همان تفتیش ها و همان کنترل ها و همان اذیت ها ست . کور خوانده بودم زهرا . تو را برده بودند با خودشان . یک اسمس در گوشی ِ من باقی مانده بود که نوشته بودم زهرا ؟ چیزی بگو . که فرستادم اما هرگز به دستت نرسید . پشت بندش زنگ زدم خاموش بودی و آن اتفاق که بالاتر گفتم در دلم به وقوع پیوست . فردایش که نگار گفت و فاطمه کاملش کرد . اینها را می نویسم که بماند ، ثبت شود برای روزی که ما پیروز هستیم و هنگام لبخند های سبزمان بدانیم چه بر تک تک ما رفته است در این روزها . چه لبخند های پر تردیدی داریم این روزها . چه خو کرده ایم زهرا با این تلفیق احساس هایمان . این یک سال که گذشت و چه با درد گذشت. در این مرداب غم دست و پا می زنیم و فرو نمی رویم . یک روز این مرداب می خشکد زهرای خوب . یک روز که دیر نیست و ما فاتحانه سبزی ِ درختانمان را به رخ این گنداب می کشیم .تو حالا در تاریکی نشسته ای . فکرت اینجاست . پیش تک تک این آدم ها . پذیرا باش ما را زهرای نازنین . تک تک ما را پذیرا باش در سلول کوچک ات . تک تک ما در کنارت هستیم و به یادت .
تو می آیی و همین روزهاست که مثل اردیبهشت ِ پار بنشینیم باز با هم روی چمن های سبز و شاد باشیم و لبخند بزنیم و عکس بگیریم . زهرا دور نیست و تو خوب می دانی که این روزهای درد رفتنی اند . بخند زیبا ! بخند ای دختر ِ کتاب ها و ترانه ها و نوشتن ها … و بنویس … بنویس که بگذرد … که باید مکتوب کنیم تمام این دردها را . من به لبخند تو فکر می کنم به حرف هایمان پشت میزهای آن رستوران در دو راهی قلهک که با مریم و نگار می خندیدیم و حرف می زدیم از پیروزی . از آیندۀ زیبایی که انتظارش را می کشیدیم . من به برگشتتان فکر می کنم روبروی دانشکدۀ ی زشت ِ من . آسوده نشستن روی چمن های بهار و آزادانه خندیدن هایمان . عکس هایمان و آن امیدواری ِ حاکم بر دل ها و نگاهمان . من به تو فکر می کنم و برای آزادی ات دعا می کنم و به آن نگاه همیشه مطمئن ات همیشه می بالم دوست ِ خوبم .
تو آنقدر محکم و صبور هستی که ما که تو را از دورها به نظاره نشسته ایم هیچ باکمان نباشد جز دوری ات . ایستاده ای با قامت ظریف و روحیۀ ستودنی ات . بی شک غم های این روزها و شوری اشک هایمان را شیرینی ِ روزهایی که در پیش داریم از بین خواهد برد و تاب آوردن ِ تک تک ما به همین بهانه هاست …
برگرد زهرا ، خیلی زود برگرد
روی چون ماهت را می بوسم و دستانت را می فشارم
نیــکو
اینکه روابطت با آدم ها گره بخورد و یا خللی ایجاد شود و یا حتی بگذاریشان کنار موقت و یا دائم ، هیچ ربطی به دوست داشتنشان ندارد . آدم هایی بوده اند که برای ِ همیشه ی همیشه ارتباط مستقیمم را با آنها قطع کرده ام ، اما به بلندی ِ همان همیشه دوستشان داشتم و دارم . اصولاً فکر نمی کنم دوست داشتن رابطه ی مستقیمی با سلام و احوال پرسی داشته باشد . شاید تنها و تنها یکی از روش های اثبات ِ آن باشد . البته نیکو خودش جزء آن دسته سخت گیرانی ست که اگر آدم هایی که دوستش دارند نشانش ندهند که دوستش دارند یک گوشه می نشیند و کز می کند و این اخلاقش اصلاً خوب نیست . هیچ وقت هم قرار نبوده ما بهترین باشیم و من هم هیچ وقت تلاش نکرده ام که انرژی زیادی را صرف ِ این اخلاق ِ نامطلوبم بکنم . چه بسا هم که از همین جریان ضربه خورده ام و می خورم اما هنوز سر عقل نیامده ام یا هر چه . بماند .
دانشگاه خسته ام کرده ست . چیز ِ دندان گیری به من یاد نمی دهد و تنها برای بعضی کلاس ها شعف دارم . اکثر ساعت های خوب ِ عصرگاهی ام را در ترافیک ِ اتوبان همت خرج می کنم و بنزین ِ سهمیه ای ام را می سوزانم برای یک “تیک” ِ حضور . سعی می کنم هر هفته راه های جدیدی کشف کنم که ترافیک را دور بزنم مثلاً . این مقطع از زندگی ام با اینکه مملو از اتفاق های ساده و معمولی ست اما به یکنواخت ِ کسل کننده تبدیل نشده یا دست کم من یاد گرفته ام که اتفاق های ساده و معمولی زندگی ام را بیشتر از بزرگ هایشان دوست داشته باشم چرا که آنها ماندنی ترند در یادم و سهل الوصول تر .
این روزها به آدم ها خیلی فکر می کنم . به زندگی ِ هر کدام از آدم ها که آنقدر پیچیده شده اند که گاهی از شدت ترسم از آنها فاصله می گیرم . از هر رابطه ی تعارفی و ادایی فاصله گرفته ام و دلم می خواهد کمی قدیمی و اصیل با آدم ها رفتار کنم .
حضور ِ “امید” در زندگی ِ من ، شادی ام را دو چندان کرده است و با اینکه زندگی بر آدم ها آسان نمی گیرد و خوب تا نمی کند ، اما ما هر دو سعی می کنیم تا با هم بودنمان لطمه نبیند. همیشه گفته است و هر روز با خودم این جمله ی او را تکرار می کنم با همان لحن : ما که شادیم بر هم …
از مملکت و سیاست نمی نویسم . از حس های این روزهایم نسبت به کشورم نمی نویسم .من این روزها بیشتر به زنانی فکر می کنم که به انتظار ِ همسرانشان نشسته اند و خدا می داند که چه می کشند . به مهرک فکر می کنم . به پرستو . به تمام دخترانی که مدت هاست پدران خود را ندیده اند . به زنانی فکر می کنم که در این سوی میله های زندان صبورانه افت و خیز زندگی را سپری می کنند . به انتظار فکر می کنم . به مقاومت . به تنهایی ِ شبانه شان فکر می کنم وقتی که شهر خواب است و آنها سرشان را در بالش ِ سفیدشان فرو برده اند و بالش از خیسی چشمانشان ، تر می شود … سخت است . می دانید ؟ خیلی سخت است . و فکر می کنم که چه استوار تاب می آورند …
برای انتشار ماه نامه ی نسیم ِ بیداری که اولین شماره اش همین چند روز ِ پیش روی دکه رفت ، زحمت ِ فراوان کشیده شده است که دست ِ کم من بخشی از آن را شاهد بودم . و حس می کنم چقدر جای اینچنین مجله ای در میان ِ نشریات خالی شده بود . خوشحالم از انتشارش .
همین :)
آدم هایی را دیده ای که درست بعد از یک اتفاق ناگوار قدرت تکلم خود را از دست می دهند و زبانشان بند می آید یا شاید بعضی مانند یعقوب ِ پیامبر در طی سالیان دراز سوی چشمان خود را می بازد و یا بعضی دیگر پس از وقوع یک فاجعه اراده ی گریستنشان از بین می رود ، حالا باید برایت بگویم که کسانی هم هستند چون من … که پس از وقوع یک فاجعه جوهر نوشتنشان خشک شده است . و حالا چندی ست که تلاش می کنم دوباره بنویسم . دوباره بتوانم که بنویسم . همین حالا که خیابان های شهرمان بلند ترین قصه ها و شگفت انگیز ترین رمان ها را کتاب می شوند . همین حالا که من و تو در خیابان های شهرمان با هر قدم کلمه می شویم و هی سبز سبز سبز ، کلمه های سبزمان را تحریر می کنیم . حالا که در کوچه های بن بست این شهر هنگام حمله ی پلیس های مهربان کشورمان ، به حرفه ای ترین روزنامه نگاران تبدیل می شویم . حالا که با هر چوبی که تنت را سیاه می کند ، جوهر تو از تنت بیرون می ریزد و تو نویسنده می شوی . من نویسنده می شوم و این شهر ، برای ما پر سود ترین دانشگاه ِ دنیا بود . اینها را می نویسم برای تمام ِ آنهایی که امروز کمی دور از ما نشسته اند و میله های فاصله را شمارش می کنند . آنهایی که امروز به خاطر نوشتنشان و به خاطر تمام فریاد هایی که سر دادند در تاریکی های شبانه ی سلول های انفرادی درس می آموزند . اینها را می نویسم برای تمام ِ آنهایی که دور افتاده اند از صدای مادران و دست های پدران و خنده ی فرزندان و نگاه ِ همسرانشان . اینها را می نویسم برای نام تک تک ِ کسانی که نامشان در زمره ی دستگیرشدگان پس از انتصابات شوم دهمین دوره ی ریاست جمهوری آمده است . ما را به دانشگاه و استاد و کلاس چه خواستنی است ؟ که شهر به قدر سالیان ِ دراز مدرسه ی ما شد برای خیلی چیزها که بلد نبودیم و یاد گرفتیم . ما تجربه را پیش از رسیدن فصلشان پذیرا شدیم . ما داریم خیلی زود بزرگ می شویم و قد می کشیم و کاش طاق آسمان به اندازه ی تمام ما سرافرازان بلند باشد …
درست امروز عصر ، وقتی پاهایم از فشار دادن مکرر پدال کلاچ و ترمز برای عبور از ترافیک سرسام آور اتوبان همت خسته شده بود و شجریان با ولوم دو ، می خواند : “ما سرخوشان مست ِ دل از دست داده ایم” … و سپیده در کنارم نشسته بود و حرف می زدم و می پرسید و برایش تعریف کردم که ” تابستان خود را چگونه گذراندم ” ، یک صدا در سرم می پیچید که در یک لحظه ، در یک آن ، در چشم به هم زدنی معلومم کرد که تابستان خود را چگونه گذراندم … تابستان ِ تنگ ِ زبر ِ پر اضطراب ِ آرامش محالی که تمام شد و حالا انشا می شود . خاطره می شود . گپ و گفتگوی خودمانی ِترافیکی می شود . و صدا … انگار یک سکه بود . یک سکه که افتاد و روی زمین ِ ذهن من هنوز می چرخید و تابستان از جلوی چشمانم مثل یک فیلم ِ کوتاه گذر کرد و تمام شد .
درست ده سال می گذرد . از آن روز که مامان پشت تلفن گریه می کرد و با خاله مهناز حرف می زد . من مداد مشقم دستم بود و مبهوت می پرسیدم مامان چرا داری گریه می کنی ؟ پشت سرش راه افتاده بودم به هر اتاقی که می رفت یا هر جا که می نشست دنبالش می رفتم . تا تلفن که تمام شد و چند ساعت بعد چهره ی گریان خاله مهناز و دوستانش با چند کیسه و چمدان و کیف در قاب در دیدم . یازده سالم بود . کلاس پنجم دبستان را تازه تمام کرده بودم . نه آن روز و نه خیلی روزهای بعدش از گروه فشار و انصار حزب الله و لباس شخصی ها چیزی نفهمیدم . اما فهمیدم خوابگاه ها جای امنی نیستند و فهمیدم با اینکه مدرن شده ایم اما هنوز هم عده ای درها را می شکنند و آدم ها را از پنجره ها بیرون می اندازند . ده سال می گذرد از اینکه فهمیدم بستن یک روزنامه به اسم سلام چقدر خشم به جان دانشجوها می ریزد . و فهمیدم اما درک نکردم تا سه سال پش که دانشجو شدم . و بیشتر درک کردم وقتی که روزنامه نگار شدم و وقتی روزنامه ام را بستند . ده سال می گذرد از وقتی که من کودک بودم و خیلی چیزها را خیلی زود فهمیدم . تا امروز که از خیابان های این شهر که می گذرم و حس می کنم چقدر ناامن هستند . چقدر غریبه شده اند برایم . و از آن روزهایی که از سر کوچه مان یک تاکسی برای خیابان انقلاب می گرفتم و با دوستانم قرار می گذاشتم و هرچند ناراضی اما آرام بودیم ، فقط یک ماه می گذرد . چقدر ضعیف و ترسو فرضمان کرده اند و من چقدر خوب که این چیزها را زودتر فهمیدم و دانستم که باید جنگید . امروز که چشمم به آدم (؟) هایی می افتد که نگاهشان آزارم می دهد و یک آتشی در قلبم زبانه می کشد و تا گلویم پیش می آید و خفه ام می کند . و شب که فکر می کنم می فهمم که این همان نفرت است . و وقتی می بینمشان خودم هار می شوم و دلم می خواهد چنگشان بزنم . و چقدر احساس عجیب و بی نامی بر من هجوم می آورد وقتی با دست راستم وی ِ ویکتوری درست می کنم و این طور با آدم ها حرف می زنم . و چشم ها و دست ها ، عجیب به حرف می آیند این وقت . یک بغض آزاردهنده ی مزاحم راه حلقم را می بندد و چشمانم که از گاز اشک آور می سوزند ، تار می شوند از حریر ِ اشک . و تمام چهره ها و نام ها در ذهنم می چرخند . آنها که نیستند دیگر در میانمان و آنها که در حبس اند . می دانید ؟ بی خبری بد دردی ست . آزاردهنده ترین حس این روزها برای کسانی ست که بی خبرند . مثل خوره روح را می خورد . بدتر از هر زخم دیگری . امروز ده سال از آن روز می گذرد و ما به قدر چند سال به عقب برگشته ایم ؟ یا نه … بدبرداشت نشود ، اینها که حتی نمی دانم باید با اسم چه حیوانی خطابشان کنم ، چند سال به عقب برگشته اند ؟ و ما … صرف نظر از بطالت اجباری و درجا زدن های ناشی از شرایط و موقعیت ، چند سال به جلو پریده ایم ؟ و ما … اجازه دهید از جایم برخیزم و ادای احترام کنم ، ما … این نسل باشکوه و شجاع و حیرت آور ، چند سال صعود کرده ایم ؟ مرا ببخشید ، بغض … بله ، بغض آزار می دهد و صدایم ، صدایم … می گیرد و اشک … اشک می چکد . و ما مگر چه می خواستیم ؟ ما که شادی های کوچکمان را ذخیره ی رسیدن به آرزوهای بزرگمان می کردیم . ما که محترم بودیم ، نجیب ماندیم ، ایرانی هستیم ، از قضا اندکی هم مسلمانی کردیم ، درس خواندیم ، دویدیم ، یاد گرفتیم ، ما که علاف و بیکاره و پوچ نبودم . ما مگر چه خواستیم ؟ ما نسل بزرگی هستیم دوستان من … ما نسل بسیار بزرگی هستیم . ما میدان نداشتیم و میدان داری کردیم . ما نسل باارزشی هستیم . اشک .. بله اشک ، ما نسل احساساتی هستیم . ما نسل شورهای فرو خفته هستیم . ما نسل سرکوب هستیم . ما نسل کشف بزرگترین منطق های روابط انسانی هستیم . ما نسل راه حل هستیم . نسل زود راضی شو ی پر توان هستیم . به من اجازه می دهید روی سن حاضر شوم ؟ اشک … بله اشک امان نمی دهد . ما نسل کتاب بودیم . نسل موسیقی و فیلم و شعر . نسل فرهنگ و علم و رسانه . ما پایبند به اصول شخصی مان بودیم . ما کثیف و هرزه و پست و فاسد نبودیم . ما کسی را نزدیم . ما را زدند اما ماندیم . خواهش می کنم تشویق کنید . استادیوم آزادی را به یاد دارید ؟ تظاهرات های پی در پی . شهید دادن هایمان ، جلوی چشمان تک تک مان دوستانمان را به بند کشیدن ، فحش خوردن ، کتک خوردن ، کبود شدن ، تظاهرات های سکوت ، حرکت های مدنی ، بیانیه ها و نامه ها و طومارها … ما نسل تاریخ نگه داری بودیم . ما نسل پرغروری بودیم . ما … آه … قلبم دارد می گیرد … اشک … بله اشک … ارزشمند بودیم … نبودیم ؟ ما ارزشمند بودیم که باز هم با این همه نارضایتی به شما اعتماد کردیم . به یک نفر از نسل خیلی ارزشمند شما . و پیمان بستیم و انگشت زدیم و رای دادیم و خودمان را به آب و آتش زدیم و حالا … حالا جانمان را یکی یکی می گیرند … ما به انقلاب شما ایمان آوردیم . به آرمان های شما احترام گذاشتیم . به امام ، امامی که وقتی رفت ما کودک بودیم . اما اعتماد کردیم . و اعتماد ، بزرگترین اعتبار است . خواستم فراموش نکنیم و نکنید ، اینها را برای مادرم نمی گویم یا حتی برای پدرم که آنقدر نزدیک به من هستند و همیشه معتبر و همیشه محترم . اینها را می گویم برای آنها که احساس یاس دارد جانش را می گیرد . برای آنها که از جنبش ِ ما ، می خواهند سو استفاده کند و یا حتی یادشان رفته است که این ما بودیم که ایستادیم . سینه سپر کردیم و این نسل از همین رو تا این حد ارزشمند است . اشک … کاش بتوانم اشک نریزم . مرا ببخشید . می دانید ؟ درست زمانی که خیلی از شما در گیر و دار زندگی روزمره تان و یا فکر نان شب و قسط عقب افتاده تان بودید ، ما ایستادیم با خیلی مشکلاتی که داشتیم و داریم و خیلی دردهایی که با سن مان قد کشیده است . ما ایستادیم و تا امروز خیانت در امانت نکردیم و حرف خودمان را هم زدیم . اینها را می گویم که بدانید ، ارزشمند بودن آسان نیست و ما ارزشمند بودیم …
گریه امان نمی دهد و قلبم تیر می کشد و دردهای جدیدی این روزها بر من غلبه کرده است . اما یک حس پر غرور ِ افتخار در دلم زنده می ماند که حتی اگر همین حالا ، چراغ ِ ثانیه ی بعدم کور شود ، راضیم … و می دانید ؟ رضایت تنها دلیلی ست که هر مرگ را آسان می کند .
مانده ایم و ایستاده ایم و جوانه جوانه ، سبز می شویم …
حس می کنم دارم خواب می بینم . همه چیز شبیه یک کابوس شبانه ی وحشتناک است. همان قدر غیر معمول و عجیب و باورنکردنی . نزدیک به سه هفته است که تشنج و ناآرامی در دیگ داغ ِ چشم هایم هم می خورد و این روزها … این روزها که … می فهمی ؟ می فهمی که نمی توانم راحت حرف بزنم ؟ امشب که رفتیم بالای پشت بام همین طور که اشک هایم سرازیر شده بودند از چشم هایم حنجره ام را پاره می کردم و داد می زدم : الله اکبر . چراغ های مربعی خانه های دور و نزدیک از آن بالا در دل شب در چشم های خیس من شبیه نورهای دایره ای می شدند . حالا که دیگر آن ساختمان سبز نبش ِ کوچه ی شریف ِ میدان هفت تیر هم بسته شده است . که دفتر روزنامه مان بود . که دوستش داشتم . که سبزی اش گرمم می کرد . که از آن بالا سبزهای خیابان را ببینم که دست هایشان را بالای سر برده اند و با امید و شور فریاد ِ حمایت حمایت سر می دهند . که آنقدر کار کنیم و به شوق رسیدن شنبه قند توی دلمان آب شود . که حالا دیگر نیست . که حالا دیگر هیچ چیز نیست . خسته ؟ نه به جان تو … خسته به آن معنی که تو فکر می کنی نشده ام . اما خستگی روزهای گذشته در تنم ماسیده است . با هیچ اشک شسته نمی شود . حاضرم آن قدر بدوم و حرف بزنم و بنویسم و کار کنم و راه بروم تا رای ام را پس بگیرم . و با ادبیات سخیف خودش حالی اش کنم که تو رای من را دزدیده ای . آخ … دلم … دلم آنقدر گرفته است و آنقدر مبهوتم و آنقدر ناآرام و آنقدر … می فهمی ؟ سری تکان بده که می فهمی . قصه به آخر نرسیده است . خوب می دانی . بگذار برایت بخوانم … ببین ، اینجا خسرو گلسرخی برایمان نوشته است :
ای سرزمین من ،
ای خوب جاودانه ی برهنه،
قلبت کجای زمین است
که بادهای همهمه را
اینک صدا زنم/ در حجره های ساکت تپیدن آن ؟
می شنوی ؟ صدای ناآشنای خسته کننده ی نامهربانش به گوش می رسد . این بار پشت کدام بلندگو ایستاده است تا قصه ای برای کابوس امشبمان بگوید ؟ برای سرخ و کبود شدن دوست هایمان فرمانی صادر کند ؟ برای این گریه ها ، فریادها ، تفنگ ها …
ثقل زمین کجاست ؟ من در کجای زمین ایستاده ام ؟
با باری از فریادهای خفته و خونین /
ای سرزمین من ! من در کجای جهان ایستاده ام ؟
که مرا تماشاچی ِ از خط قرمز گذشته ای می خوانند و به سخره ام می گیرند و اگر لب تر کردم ، نیست می شوم ؟
من از این وحشت ِ ملموس ، از این دروغ مجسم حال بدی پیدا می کنم . دلم می خواهد به یک جا چنگ بزنم . اینها که دارم برایت می نویسم شبیه هیچ کدام از ستون روزنامه هایمان نیست . اینها را دارم کلمه به کلمه با اشک می نویسم . با حرص ، با احساس ِ یک بازی خورده . با احساس ِ یک طلبکار که رای اش را می خواهد از پشتی ِ تکیه گاه ایشان بردارد . که آرام نیست م . هیچ آرام نیست م… این طور باقی نمی ماند .
تا ما هستیم … هیچ چیز این طور باقی نمی ماند …
فردا ، بیست و دوم خرداد ، جمعه ، اول وقت می روم روزنامه و بعد می روم سر صندوق به مهندس میر حسین موسوی خامنه رای می دهم . کوله پشتی ِ دوربین و لنز و بادی و باطری ام را آماده کرده ام . کارت خبرنگاری صادر شده از فرمانداری را هم روی کوله گذاشته ام که یادم نرود . امشب آرامش خوبی دارم . به این فکر می کنم که چه میرحسین رئیس جمهور بشود و چه (خدای نکرده) نشود ، نه تنها از خستگی های این مدت پشیمان نخواهم شد که به جان خریدنشان را افتخار می کنم .
اون لحظه ای که راننده تاکسی پیرمرد داشت با پیکان قراضه اش با سرعت ۱۲۰ از روی سرعت گیر های اتوبان حکیم می پرید و به من که کنارش نشسته بودم از پشت سیبیل بلند سفیدش خندید و گفت ببخشید که دارم این قدر تند می رم و فقط یه لبخند زدم و از بوی سیگارِ تو دهن مونده ای که با حرف زدنش تو هوا پیچید مشمئز شدم و لبخندم رو به زور ادامه دار کردم و لب هام احساس فشردگی داشتند و شیشه رو کشیدم پایین و همچنان با پریدن روی سرعت گیر ها به جلو و عقب پرتاب می شدم و کمربند آویزان از دیواره ی ماشینش هم دقیقه ای یه بار به پهلوم می خورد و بعد به دست راستم ، داشتم به این فکر می کردم که مگه من چی از خدا خواستم ؟ یا مگه آدم های دیگه چه چیزهایی از خدا می خوان یا چه آرزوهایی دارن که اینقدر راحت تر از من بهشون می رسن ؟ … که از روی سرعت گیر بعدی پریدیم و سرم خورد به شیشه . پر واضحه که دقیقن توی اون لحظه از خدا عصبانی شدم نه از پیرمرد راننده ی سیگاری ِ بو گندو .
:) با اجازه از آقای اولد فشن

چاپ ِ عصر به سبک آقای اولد فشن






