۹ دی ۱۳۸۸



تفاوت از زمین تا آسمان است …

آدم ها همین جوری اند دیگر … همین قدر اعتفاداتشان آبکی و پودپودی ست که اداره شان را که تعطیل کنند ، سینه سپر نمی کنند که نمی خواهم از من استفاده ی ابزاری شود . نمی آیم به این تظاهرات به زور جوشانتان . این جور حامیان همان بهتر که میرحسینی و سبز نباشند و بچسبند به احمدی نژادشان . خوش خوشان باشند انگار که پیک نیک می روند . تی تاپ و ساندیسشان را بخورند و با همکارانشان پیاده روی کنند و هر از گاهی عربده ای هم بکشند و حالی هم بکنند .  نه ترس ِ حمله ی سگ های گارد ویژه را دارند و نه درد ِ پهلو و پا و بازو . می روند آنجا ، عده را هم می بینند که اتوبوس اتوبوس آدم جمع کرده اند که بریزند توی خیابان ها بگویند ببینید ما بیشتریم … بعضی هایشان هم که در جهل فرو رفته اند و هر چه بگویند باور می کنند . گفته اند هتک ِ حرمت شده است روز عاشورا و امام حسین و اعتقادات مذهبی شان را بازیچه کنند این وسط و تحریکشان کنند که به میدان بیایند . آنها هم آنقدر نادانند که در جا باور می کنند و خونشان هم به جوش می آید مثلاً . می آیند و فردا در اداره  و محل کارشان فیش حقوق آخر ماهشان را می بینند و پاداش و اضافه کار و الخ … آن وقت سبزها که به تظاهرات می روند باید جانشان را کف دستشان بگذارند و تی تاپ و ساندیس هم  بخورد توی سرشان ، گاز فلفل می زنند و حالشان را جا می آورند و خنده ای هم در کار نیست چون اشک آور ها اجازه نمی دهند . نهایت لطفش این باشد که از دست ِ نیروها در رفته  و تاکتیکی اجرا کرده باشند و خوشحال باشند که یک درد کمتر …

چه قابل ترحم است چنین دولتی که در رقابت با اپوزیسیونش می افتد و چه بدبخت است که به یکی تو یکی من راضی می شود . مهم نیست ها … به خدا باعث ِ انبساط خاطرید .

توضیح اینکه : این دسته ی آدمایی که باید کشتشون در معنای اصطلاح به کار رفته / یعنی مخ نوردی می کنند / یعنی دوست داشتنی نیستند / یعنی لج ِ آدم را در می آورند . / یعنی خوشایند نیستند .

درست ده سال می گذرد . از آن روز که مامان پشت تلفن گریه می کرد و با خاله مهناز حرف می زد . من مداد مشقم دستم بود و مبهوت می پرسیدم مامان چرا داری گریه می کنی ؟ پشت سرش راه افتاده بودم به هر اتاقی که می رفت یا هر جا که می نشست دنبالش می رفتم . تا تلفن که تمام شد و چند ساعت بعد چهره ی گریان خاله مهناز و دوستانش با چند کیسه و چمدان و کیف در قاب در دیدم . یازده سالم بود . کلاس پنجم دبستان را تازه تمام کرده بودم . نه آن روز و نه خیلی روزهای بعدش از گروه فشار و انصار حزب الله و لباس شخصی ها چیزی نفهمیدم . اما فهمیدم خوابگاه ها جای امنی نیستند و فهمیدم با اینکه مدرن شده ایم اما هنوز هم عده ای درها را می شکنند و آدم ها را از پنجره ها بیرون می اندازند . ده سال می گذرد از اینکه فهمیدم بستن یک روزنامه به اسم سلام چقدر خشم به جان دانشجوها می ریزد . و فهمیدم اما درک نکردم تا سه سال پش که دانشجو شدم . و بیشتر درک کردم وقتی که روزنامه نگار شدم و وقتی روزنامه ام را بستند . ده سال می گذرد از وقتی که من کودک بودم و خیلی چیزها را خیلی زود فهمیدم . تا امروز که از خیابان های این شهر که می گذرم و حس می کنم چقدر ناامن هستند . چقدر غریبه شده اند برایم . و از آن روزهایی که از سر کوچه مان یک تاکسی برای خیابان انقلاب می گرفتم و با دوستانم قرار می گذاشتم و هرچند ناراضی اما آرام بودیم ، فقط یک ماه می گذرد . چقدر ضعیف و ترسو فرضمان کرده اند و من چقدر خوب که این چیزها را زودتر فهمیدم و دانستم که باید جنگید . امروز که چشمم به آدم (؟) هایی می افتد که نگاهشان آزارم می دهد و یک آتشی در قلبم زبانه می کشد و تا گلویم پیش می آید و خفه ام می کند . و شب که فکر می کنم می فهمم که این همان نفرت است . و وقتی می بینمشان خودم هار می شوم و دلم می خواهد چنگشان بزنم . و چقدر احساس عجیب و بی نامی بر من هجوم می آورد وقتی با دست راستم وی ِ ویکتوری درست می کنم و این طور با آدم ها حرف می زنم . و چشم ها و دست ها ، عجیب به حرف می آیند این وقت . یک بغض آزاردهنده ی مزاحم راه حلقم را می بندد و چشمانم که از گاز اشک آور می سوزند ، تار می شوند از حریر ِ اشک . و تمام چهره ها و نام ها در ذهنم می چرخند . آنها که نیستند دیگر در میانمان و آنها که در حبس اند . می دانید ؟ بی خبری بد دردی ست . آزاردهنده ترین حس این روزها برای کسانی ست که بی خبرند . مثل خوره روح را می خورد . بدتر از هر زخم دیگری . امروز ده سال از آن روز می گذرد و ما به قدر چند سال به عقب برگشته ایم ؟ یا نه … بدبرداشت نشود ، اینها که حتی نمی دانم باید با اسم چه حیوانی خطابشان کنم ، چند سال به عقب برگشته اند ؟ و ما … صرف نظر از بطالت اجباری و درجا زدن های ناشی از شرایط و موقعیت ، چند سال به جلو پریده ایم ؟ و ما … اجازه دهید از جایم برخیزم و ادای احترام کنم ، ما … این نسل باشکوه و شجاع و حیرت آور ، چند سال صعود کرده ایم ؟ مرا ببخشید ، بغض … بله ، بغض آزار می دهد و صدایم ، صدایم … می گیرد و اشک … اشک می چکد . و ما مگر چه می خواستیم ؟ ما که شادی های کوچکمان را ذخیره ی رسیدن به آرزوهای بزرگمان می کردیم . ما که محترم بودیم ، نجیب ماندیم ، ایرانی هستیم ، از قضا اندکی هم مسلمانی کردیم ، درس خواندیم ، دویدیم ، یاد گرفتیم ، ما که علاف و بیکاره و پوچ نبودم . ما مگر چه خواستیم ؟ ما نسل بزرگی هستیم دوستان من … ما نسل بسیار بزرگی هستیم . ما میدان نداشتیم و میدان داری کردیم . ما نسل باارزشی هستیم . اشک .. بله اشک ، ما نسل احساساتی هستیم . ما نسل شورهای فرو خفته هستیم . ما نسل سرکوب هستیم . ما نسل کشف بزرگترین منطق های روابط انسانی هستیم . ما نسل راه حل هستیم . نسل زود راضی شو ی پر توان هستیم . به من اجازه می دهید روی سن حاضر شوم ؟ اشک … بله اشک امان نمی دهد . ما نسل کتاب بودیم . نسل موسیقی و فیلم و شعر . نسل فرهنگ و علم و رسانه . ما پایبند به اصول شخصی مان بودیم . ما کثیف و هرزه و پست و فاسد نبودیم . ما کسی را نزدیم . ما را زدند اما ماندیم . خواهش می کنم تشویق کنید . استادیوم آزادی را به یاد دارید ؟ تظاهرات های پی در پی . شهید دادن هایمان ، جلوی چشمان تک تک مان دوستانمان را به بند کشیدن ، فحش خوردن ، کتک خوردن ، کبود شدن ، تظاهرات های سکوت ، حرکت های مدنی ، بیانیه ها و نامه ها و طومارها … ما نسل تاریخ نگه داری بودیم . ما نسل پرغروری بودیم . ما … آه … قلبم دارد می گیرد … اشک … بله اشک … ارزشمند بودیم … نبودیم ؟ ما ارزشمند بودیم که باز هم با این همه نارضایتی به شما اعتماد کردیم . به یک نفر از نسل خیلی ارزشمند شما . و پیمان بستیم و انگشت زدیم و رای دادیم و خودمان را به آب و آتش زدیم و حالا … حالا جانمان را یکی یکی می گیرند … ما به انقلاب شما ایمان آوردیم . به آرمان های شما احترام گذاشتیم . به امام ، امامی که وقتی رفت ما کودک بودیم . اما اعتماد کردیم . و اعتماد ، بزرگترین اعتبار است . خواستم فراموش نکنیم و نکنید ، اینها را برای مادرم نمی گویم یا حتی برای پدرم که آنقدر نزدیک به من هستند و همیشه معتبر و همیشه محترم . اینها را می گویم برای آنها که احساس یاس دارد جانش را می گیرد . برای آنها که از جنبش  ِ ما ، می خواهند سو استفاده کند و یا حتی یادشان رفته است که این ما بودیم که ایستادیم . سینه سپر کردیم و این نسل از همین رو تا این حد ارزشمند است . اشک … کاش بتوانم اشک نریزم . مرا ببخشید . می دانید ؟ درست زمانی که خیلی از شما در گیر و دار زندگی روزمره تان و یا فکر نان شب و قسط عقب افتاده تان بودید ، ما ایستادیم با خیلی مشکلاتی که داشتیم و داریم و خیلی دردهایی که با سن مان قد کشیده است . ما ایستادیم و تا امروز خیانت در امانت نکردیم و حرف خودمان را هم زدیم . اینها را می گویم که بدانید ، ارزشمند بودن آسان نیست و ما ارزشمند بودیم …

گریه امان نمی دهد و قلبم تیر می کشد و دردهای جدیدی این روزها بر من غلبه کرده است . اما یک حس پر غرور ِ افتخار در دلم زنده می ماند که حتی اگر همین حالا ، چراغ ِ ثانیه ی بعدم کور شود ، راضیم … و می دانید ؟ رضایت تنها دلیلی ست که هر مرگ را آسان می کند .

مانده ایم و ایستاده ایم و جوانه جوانه ، سبز می شویم …

حس می کنم دارم خواب می بینم . همه چیز شبیه یک کابوس شبانه ی وحشتناک است. همان قدر غیر معمول و عجیب و باورنکردنی . نزدیک به سه هفته است که تشنج و ناآرامی در دیگ داغ ِ چشم هایم هم می خورد و این روزها … این روزها که … می فهمی ؟ می فهمی که نمی توانم راحت حرف بزنم ؟ امشب که رفتیم بالای پشت بام همین طور که اشک هایم سرازیر شده بودند از چشم هایم حنجره ام را پاره می کردم و داد می زدم : الله اکبر . چراغ های مربعی خانه های دور و نزدیک از آن بالا در دل شب در چشم های خیس من شبیه نورهای دایره ای می شدند . حالا که دیگر آن ساختمان سبز نبش ِ کوچه ی شریف ِ میدان هفت تیر هم بسته شده است . که دفتر روزنامه مان بود . که دوستش داشتم . که سبزی اش گرمم می کرد . که از آن بالا سبزهای خیابان را ببینم که دست هایشان را بالای سر برده اند و با امید و شور فریاد ِ حمایت حمایت سر می دهند . که آنقدر کار کنیم و به شوق رسیدن شنبه قند توی دلمان آب شود . که حالا دیگر نیست . که حالا دیگر هیچ چیز نیست . خسته ؟ نه به جان تو … خسته به آن معنی که تو فکر می کنی نشده ام . اما خستگی روزهای گذشته در تنم ماسیده است . با هیچ اشک شسته نمی شود . حاضرم آن قدر بدوم و حرف بزنم و بنویسم و کار کنم و راه بروم تا رای ام را پس بگیرم . و با ادبیات سخیف خودش حالی اش کنم که تو رای من را دزدیده ای . آخ … دلم … دلم آنقدر گرفته است و آنقدر مبهوتم و آنقدر ناآرام و آنقدر … می فهمی ؟ سری تکان بده که می فهمی . قصه به آخر نرسیده است . خوب می دانی . بگذار برایت بخوانم … ببین ، اینجا خسرو گلسرخی برایمان نوشته است :

ای سرزمین من ،

ای خوب جاودانه ی برهنه،

قلبت کجای زمین است

که بادهای همهمه را

اینک صدا زنم/ در حجره های ساکت تپیدن آن ؟

می شنوی ؟ صدای ناآشنای خسته کننده ی نامهربانش به گوش می رسد . این بار پشت کدام بلندگو ایستاده است تا قصه ای برای کابوس امشبمان بگوید ؟ برای سرخ و کبود شدن دوست هایمان فرمانی صادر کند ؟ برای این گریه ها ، فریادها ، تفنگ ها …

ثقل زمین کجاست ؟ من در کجای زمین ایستاده ام ؟

با باری از فریادهای خفته و خونین /

ای سرزمین من ! من در کجای جهان ایستاده ام ؟

که مرا تماشاچی ِ از خط قرمز گذشته ای می خوانند و به سخره ام می گیرند و اگر لب تر کردم ، نیست می شوم ؟

من از این وحشت ِ ملموس ، از این دروغ مجسم حال بدی پیدا می کنم . دلم می خواهد به یک جا چنگ بزنم . اینها که دارم برایت می نویسم شبیه هیچ کدام از ستون روزنامه هایمان نیست . اینها را دارم کلمه به کلمه با اشک می نویسم . با حرص ، با احساس ِ یک بازی خورده . با احساس ِ یک طلبکار که رای اش را می خواهد از پشتی ِ تکیه گاه ایشان بردارد . که آرام نیست م . هیچ آرام نیست  م…  این طور باقی نمی ماند .

تا ما هستیم … هیچ چیز این طور باقی نمی ماند …

عوضی ها انگار مجبورند اینجا را بخوانند . از یکی از غلط های اضافه شان که می گذری ، پایشان را از گلیمشان هی آن طرف تر می گذارند . هی زیر سیبیلی خطا خوری هایشان را رد می کنی اما این الاغ های عقده ای بیچاره را تا یک تو دهنی حسابی نزنی انگار آدم نمی شوند .
خاک بر سر بی شعورتان کنند .

آدم های “خوبی” دور و برم هستند که زیادند . آدم های “بدی” هم هستند که کم نیستند اما خیلی هم توی چشمم نمی زنند . چند نفری هم آدم “خیلی خوب” دور و برم هستند . از جمع این همه آدمی که هستند ، یک نفر حرف من را نمی فهمد . یک نفر درد من را نمی فهمد . و یک نفر به آن همه تارهای حنجره ی من فکر نمی کند وقتی که می لرزند بس که هق می زنم و بعد خشک می شود و تراژدی تک نفره ام به پایان می رسد . نمی فهمند . می دانید چرا ؟ چون همه شان مرا می شناسند . بروم به یک آدم که مرا نمی شناسد بگویم این درد من است ؟ به خدا قسم مثل ابله ها سرش را به نشانه ی تایید بالا و پایین می کند و من شاید در گوشش بزنم و پرتش کنم وسط خیابان تا بمیرد . یک نفر نیست به من بگوید لعنتی ! خسته ای ؟ داغانی ؟ له شدی در این همه مدت ؟ ساکت شده ای چرا این قدر ؟ تو چرا خنده هایت نیست آنجور که بود همیشه ؟ تو چرا تلخ شدی این همه و سنگینی ؟ هیچ کس نیست . می دانید چرا ؟ چون همه مرا می شناسند و هیچ وقت کسانی که تو را بشناسند چانه ات را بالا نمی گیرند و رک به تو نمی گویند “تو چه مرگت شده ؟ ” می دانی چه کار می کنند ؟ یا ترحمت می کنند . یا مهربانی می کنند . یا خشمت می کنند . یا ترکت می کنند . این روزها همه اش دارم به این فکر می کنم که چرا هیچ کسی حرف آن یکی را نمی فهمد ؟ چرا تا من می خواهم حرف بزنم ، آنکه روبرویم نشسته خواه نزدیک خواه دور خواه زن خواه مرد ، خیال می کند می خواهم خوارش کنم ؟ چرا همه به خودشان شک دارند ؟ چرا همه خیز برداشته اند تا تو جمله ات به نقطه برسد و تو را تکه پاره کنند ؟ چرا وقتی یک نفر خسته از راه می رسد و بغضش را می بینید در آن گلوی باد کرده و در آن چشم های مغموم و در آن صدای آرام و می گوید :” من خوب نیستم.” از او دور می شوید . چون می گویید ازش که می پرسم چه شده است حرف نمی زند . می گوید چیزی نیست . خب لعنتی اصرار کن . پیله کن تا این بغض بشکند و آن بدبخت خلاص شود . بغلش بگیر . نگاهش کن . گرمش کن . چرا بلد نیستید شما هیچ کدامتان ؟ چرا همه تان یک مشت سر هم بند شده اید که صرفاً هستید ؟ من به خدا قسم این بودن های سرسری به دلم نمی چسبد . یک نفر نیست حرف مرا بفهمد . یک نفر نیست که یک جور تازه ای آدم را آرام کند . همه شان می خواهند بپرسند امروز چه اتفاقی افتاده است ؟ همه شان می خواهند همه چیز را به بی خوابی ربط بدهند به خستگی به درس به کار به دانشگاه به راه به ترافیک به پول به نمره به استاد به گرانی به مملکت به گواهینامه به احمدی نژاد به سرماخوردگی به بی نظمی به پا درد به دندان عقل به کوفت به زهرمار . یک نفرشان نیست که بگوید دختر حسابی تنگت آمده است . خسته شده ای . حق داری . داد بزن . دعوا کن . یک چیزی را بشکن . همه شان شعر می بافند . همه شان ابله فرض می کنندت . فردایش اس ام اس و زنگ هایشان پشت هم قطار می شود که عزیزم خوبی ؟ د لعنتی ها اگر من خوب بودم در این وامانده که می دانم همه تان می خوانید اراجیف سر هم نمی کردم . هی نپرسید خوبی خوبی خوبی ؟ خوب نیستم ! دارید می بینید همه تان . هی مدام من را کلافه نکنید . مدل مهربانی هایتان را عوض کنید . با یکی تان بشود از درد گفت و نصیحت نکنید . با یکی تان بشود از اشتباه ها گفت و در جا توی چشم آدم نزنید . شما چه تان شده است آدم ها ؟ مگر نه اینکه خوبید ؟ مگر نه اینکه من هم سعی کردم برایتان خوب باشم ؟ دست کم قدری من را بفهمید این روزها . همین روزهاست که استعفا دهم و بگویم نخواستم خدا جان . اگر می دانستم به زور دستم را می گیری و می کشانی و بعد ۲۰ ام به ۲۱ نرسیده می خواهی این طور تک تک موهایم را بکنی لج می کردم نمی آمدم . به شرفم قسم لج می کردم و نمی آمدم . یک نفر نیست من را بردارد ببرد یک جای دور که ماشین نباشد و ترافیک نباشد و راه نباشد و هیچ چیز نباشد و خدا باشد . خدا خیلی بیشتر باشد و من مثل آدم بگویم من نا شکر نیس تم و تو خودت داری می بینی . داری می بینی تو خدا می بینی ! و خدا بگوید که می بیند و می فهمد و من کمی دلم آرام بگیرد که خداهه اگر تحویلم نمی گیرد دست کم دارد مرا می بیند .

خوب نیستم . من خوب نیستم .

نمی دونم . نوزدهم یا بیست و یکم شهریور . گمونم نوزدهم . انی وی سالگرد وبلاگ نویسیم بود . از ۸۱ تا حالا . خبر رسید که واسه بار دوم باز فیل.تر شدم/شدیم انگار و نمی دونم چی وبلاگ منو/مونو دارن فیل.تر می کنن . فک کنم دکمه بنفش وبلاگم رنگش جیغ باشه . احتمالاً دلیلشون همین بوده . ببین نگا … اصن مهم نیس واقعاً دارم چی می نویسم . اصن نمی خواستم چیزی بنویسم حتی در مورد سالگرد . چون به نظرم اصلاً مهم نبود . اما الآن اون قدر حالم بد هست که دقیقاً یک موضوعی مثل فیل.تر شدن بلاگ اسپات رو پرچم کنم و تمام ناراحتیامو سرش آوار کنم . خب . پرچم کردم . حالا هم میرم لاست ببینم . یا کتاب بخونم . یا کانورسامو بشورم . که صرفاً به هیچی فکر نکنم جز شستن چرک کانورسام که از بس انداختمشون تو ماشین دارم داغونشون می کنم . میرم .

اندوه من زمانی چند برابر شد که فهمیدم هیچ یک از آدم ها ، همانی نیستند که نشان می دهند . حتی نزدیک ترین آنها . دورترینشان . خوب ترینشان . بدترین آنها حتی .

مگه نه اینکه همه مون داریم می میریم ؟
پَ حرص چیو می زنین لاشخورا ؟

نصوه شب – پونزده تیر هشتاد و هفت

خیلی چیزا هس که نمی شه برا کسی توصیفش کرد . برا کسی توضیحش داد . برا کسی تعریفش کرد . اگه هم برا کسی بگیش یا فک می کنه خیلی آدم بد و بیخود و خری هستی . یا فک می کنه تو از دست رفتی و دیگه نمی شه برات کاری انجام داد . در صورتی که همون آدم چه بسا خیلی بیشتر از این چیزا به ذهنش رسیده و به کسی نگفته و اون هم دقیقاً همین مشکل تو رو داره .

فرقش تو یه چیزه . تو ادعات نمی شه و اون می شه .
تو مث اینی . ببین کف دستمو ! تو آره مث اینی .
و اون نیس .
فرقش اینه که تو اتفاقاً کاملاً طبیعی و نرمال و اوکی هستی
اما اون کاملاً متظاهر و گند و عوضیه .

آرومم .اینجوری نیگام نکن . فقط می خواستم حق مطلب ادا بشه :)