کاش  وقتی صد و بیست و چهار هزار تا پیامبر را پشت سرهم به شهر و روستاها می فرستادی ،  فکر امروز ما را هم می کردی  که سال هاست دلمان یک پیامبر زنده می خواهد .

من نمی دانم تکلیف این مردم جاهل چیست که از بی پیامبری ، مدام دارند لقب “فوق العاده” به هم تقدیم می کنند و آدم های کوچک اطرافشان را معجزه می نامند .این مبالغه ی مضحک خیلی وقت است اشک من را در آورده است .

فقط می خواهم بدانم نمی شد “محمد”ت عمر “نوح” کند تا دست کم به اواخر عمر ما هم چیزی بماسد تا شبی اینچنین به کفر گویی نیفتیم ؟

از دست خودت به که می توانم شکایت کنم ؟ دست کم حرفی بزن .

کم شده ام . از من به میزان زیادی کاسته شده است . زیر ذره بینم که بگذاری می بینی قسمت هایی از دست هایم نیستند . انگار جویده شده باشند . مردمک چشم چپم دیگر وجود ندارد . بخش های زیادی از اندام هایم را خالی می بینم . قسمت هایی از کمرم را دیگر حس نمی کنم . زانوی راستم مثلاً . روی هوا بند شده ام  انگار . کم شده ام . یک مزرعه ی آفت زده را خیال کن . به آن می مانم . شنیده ام که جذامی ها شبیه این تصویر زیر ذره بین من می شوند . یا من شبیه آنها . درست نمی دانم . من فقط دارم می بینم که کم شده ام . و دارم روی زمین های این شهر دنبال تکه های خورده شده ام می گردم . و نیستند . هر روز یک چیزی به خودم می چسبانم که هم رنگ تنم باشد و معلوم نکند که خورده شده ام . زیادی رسواست . بعد رنگ با هم مخلوط کردم  و یک چیزهایی از کاغذ و جوهر و عطر و نخ و نان را به هم می ریختم که شاید “بافت” بشود و بچسبانم به خودم . خب نشد . معلوم است که شبیه تنم نمی شود . امشب نشستم چشم هایم را به سقف دوختم که مثلاً خدا بالای سرم باید باشد  و گفتم  کمی از آن چیزها که هی پشت هم می سازی بساز من بچسبانم به خودم . دست ام ، دست بشود و یک رنگی هم شبیه رنگ چشم هایم بساز بگذارم جای مردمکم مثلاً . یک آدامس میشی رنگی مثلاً یا چیزی در حکم آن . خبری نشد . حالا بی دست و بی زانو و بی مردمک نشسته ام همین طور. نشسته ام که صبح بشود یک چیزی برایم بسازد . نرم باشد برای دست هایم . سفت باشد برای زانویم . و مات برای چشم هایم .

مسخره است . می دانم . همه چیز من مسخره است .

از باد های معروف
تنها یکی به سمت تو می وزد
و همان
ویرانت می کند .

چنان قفلم که دیده نمی شوم – مسعود کریم خانی – آهنگ دیگر

ساعت سه و نیم صبح است . خوابم می آید . چشم هایم می سوزند و درد می کنند حتی . کوله پشتی ام را هنوز آماده نکرده ام . کمتر از دو ساعت وقت دارم . بروم یک شهری که دست کم به قدر چهار ساعت از تهران دور باشد و از گریه ی آدم های سیاهپوش عکس بگیرم . از سنج و طبل و پرچم . بروم یک جایی که وقتی اشک ریختم نپرسند ، چرا . نگویند ، نکن . بروم یک جا که دور شوم از هجوم افکار و این سوال های بی جواب و این اگر و شاید و ولی . سرم گیج می رود و حالت تهوع دارم . زشت و مریض و زرد شده ام انگار . جزوه های ارتباطات سیاسی را هم برای تزئین کوله پشتی با خودم می برم . شاید زد و شد که چیزی بخوانم حین راه مثلاً . گرم نمی شوم و هوا خیلی سرد است و من همین روزهاست که مثل یک حلزون پیر یخ بزنم و هی کند راه بروم . کند حرف بزنم . کند بنویسم . و هی آرام آرام با این کندی سر کنم و یخ بزنم و بمیرم …
که البته نه ، عزایم با عزای امام حسین یکی می شود و کسی فاتحه ای هم برای من نمی فرستد . کک هیچ کس نمی گزد و همه یادشان می رود برای من دست کم دو قطره اشکی بریزند .همین طور که دارم روز به روز تحلیل می روم خوب است . نا به هنگام و بی خبر بمیرم برای خودم هم بهتر است تا سرما بخورم و خنده ی کلی آدم پشت سر مرده ام باشد …
ساعت سه و چهل و پنج صبح است . بیشتر خوابم می آید . چشم هایم بیشتر می سوزند . بیشتر درد می کنند حتی …

دوست خوبم

من با شعار زندگی نمی کنم . من همدردی می کنم اما بدبخت نمایی نمی کنم . من خوب زندگی می کنم . از رفاه لذت می برم . دلخوشی های کوچک زندگیم را حفظ می کنم و دیوانه وار آنها را دوست دارم . جو گیر نمی شوم و با حرف ، خودم را گول نمی زنم . من هم دغدغه دارم . من هم از دیدن بسیاری صحنه های ناراحت کننده ، آزار می بینم . چه بسا بیشتر از شما و دوستانتان . من هم به دنبال بهتر از این می گردم . آزادی می خواهم که بتوانم یک جایی در یک روزنامه ای که دست کم خط مشی اش را قبول داشته باشم ، بنویسم . من هم غمگینم و خسته و تو سری خورده و حتی مایوس . خیلی بیشتر و خیلی پیشتر از شما . من هم به دنبال فضایی می گردم قدم به قدم آن جوانک بی فرهنگی نایستاده باشد و از راه سوت زدن و بددهنی کردن روزی بگیرد . تمام کودکان محروم این کشور را می بینم . برای این آدم ها ، برای خودم ، خانواده ام ، برای زندگی ام نگرانم . از آینده وحشت دارم . من اتفاقاً کتاب هم می خوانم . کتاب های خوبی می خوانم . خیلی هایشان را شاید حتی تو هنوز نخوانده باشی . من در این پنج ترم که دانشگاه آمده ام ، سه ترمش را مشغول به کار مرتبط با رشته ام بوده ام . من موسیقی را بسیار دوست دارم . می نوازم گاهی . هر از چندی فیلم خوبی می بینم . روزنامه می خوانم . هر شب یک سری سایت را حتماً سر می زنم . شبیه آدم هایی که مخاطب پست پیشین بودند هم نیستم . از تمام کودکان دست فروشی که به طرفم گل دراز می کنند ، گل می خرم . با بعضی از آنها حرف می زنم .چهره ی بشاشی دارم . من آراسته هستم اما نگرانی دارم . از کسی خط نمی گیرم . وابسته به هیچ حزبی نبوده و نیستم . خوب می پوشم . خوب می خورم . گاهی پولم تمام می شود و ناهار بیرون نمی خورم یا مسیری را پیاده می روم . همان دوربینی که تو توانستی ترم اول دانشگاهت بخری ، من ترم چهارم دانشگاهم خریدمش . هیچ کدام از کنسرت های جشنواره را نتوانستم بروم چون پول برایش کنار نگذاشته بودم . پسردایی یا دخترخاله ای هم نبود که بلیطش را نخواهد و به من بدهد . روزهایی برفی تاکسی گیرم نمی آید . سردم می شود و برای تمام آنهایی که سقفی بالای سر ندارند ناراحت می شوم . من هر روز صبح صدقه می دهم . سفر می روم و خیلی شهرها و کشورها را دیده ام . بیش از نیمی از سن ام را خارج از کشورم زندگی کرده ام . در هیچ تشکلی عضو نیستم . هرگز منزوی و بی تفاوت و سطحی نگر نبوده ام . کمی مایوس شده ام اما این به معنی کناره گیری نیست . دو سال قبل از اینکه تو بشناسی ام فکر می کردم دنیا را تغییر می دهم . من دنیا را تغییر ندادم اما دنیا هم مرا تغییر نداد . می بینی که ؟ هر کس به راه خود می رود . من هم دلم برای تمام زنانی که هنوز از حقوق واقعی شان خبر ندارند می سوزد . برای تمام دخترانی که نمی خواهند یاد بگیرند . برای تمام دخترانی که ابله باقی مانده اند . پس بعضی دغدغه های مشترکی داریم . می بینی ؟ فقط شاید روش و نگرش ما متفاوت باشد . اما تمام اینها را نوشتم که به تو بگویم ، هیج اجازه نداری به خاطر برداشت اشتباه از یک پست زنانه ی کوتاه و روزمره ی من ، محکومم کنی به بی خبری . به بی اعتنایی . چشم به روی تمام این آگاهی ها بستی با یک هیجان لحظه ای ، در چند جمله ی کوتاه مرا خلاصه کردی . خوب نبود . مخصوصاً زمانی که از دغدغه های زندگی شخصی من مطلع نیستی و از تمام روزهایی که کج دار و مریز می گذرانمشان .

نیـکو .

گاهی باید فقط بو کشید … بعضی آدم ها . بعضی خاطره ها . بعضی روزها
و بعد چشم ها را ببندی و بعد تمامشان را به یاد بیاوری . چه تن کرده بودی . چه خورده بودی . چگونه راه رفته بودی . چطور سلام کرده بودی . چه جور نشسته بودی . چقدر خندیده بودی . هی بو می کشی وهی یادت می آید … و هی یادت می آید .

می فهمید چی دارم می گم ؟

سفر , مرا می برد …

شما به احساس مالکیت اعتقاد دارید ؟