۱۰ دی ۱۳۸۸



وای بر دروغگویان …

د اگر بر حق هستید پس از چه می ترسید که سرعت ِ اینترنت به صفر میل می کند و راه ِ تلفن ها را مسدود می کنید و کلماتمان را به هم نمی فرستید ؟

از چه می ترسید که اینطور تا یکی دوتا از ما به خیابان می آییم این طور هول می کنید و همه ی سگ هایتان را ول می دهید توی خیابان ؟

اگر ما این قدر اندک و کم و حقیر هستیم پس چرا بر ما چیره نمی شوید ؟

پلیس ِ بزرگ ِ شما توانایی ِ جمع کردن ِ چهار تا خس و خاشاک را ندارد ؟

ماشین پلیس را سبزها دزدیده اند ؟ د خاک بر سرتان ! عذر بدتر از گناه می آورید  .  روز عاشورا و توی آن ولوله ، چهار تا اغتشاشگر می توانند ماشین ِ پلیس تان را بدزدند . هر جای دنیا این اتفاق افتاده بود می دانید چه عواقبی در پی داشت ؟ … وای بر دروغگویان …

الحمدالله الذی جعل اعدائنا من الحمقا… سپاس خدای را که دشمنان ما را از افراد نادان قرار داد.

۹ دی ۱۳۸۸



تفاوت از زمین تا آسمان است …

آدم ها همین جوری اند دیگر … همین قدر اعتفاداتشان آبکی و پودپودی ست که اداره شان را که تعطیل کنند ، سینه سپر نمی کنند که نمی خواهم از من استفاده ی ابزاری شود . نمی آیم به این تظاهرات به زور جوشانتان . این جور حامیان همان بهتر که میرحسینی و سبز نباشند و بچسبند به احمدی نژادشان . خوش خوشان باشند انگار که پیک نیک می روند . تی تاپ و ساندیسشان را بخورند و با همکارانشان پیاده روی کنند و هر از گاهی عربده ای هم بکشند و حالی هم بکنند .  نه ترس ِ حمله ی سگ های گارد ویژه را دارند و نه درد ِ پهلو و پا و بازو . می روند آنجا ، عده را هم می بینند که اتوبوس اتوبوس آدم جمع کرده اند که بریزند توی خیابان ها بگویند ببینید ما بیشتریم … بعضی هایشان هم که در جهل فرو رفته اند و هر چه بگویند باور می کنند . گفته اند هتک ِ حرمت شده است روز عاشورا و امام حسین و اعتقادات مذهبی شان را بازیچه کنند این وسط و تحریکشان کنند که به میدان بیایند . آنها هم آنقدر نادانند که در جا باور می کنند و خونشان هم به جوش می آید مثلاً . می آیند و فردا در اداره  و محل کارشان فیش حقوق آخر ماهشان را می بینند و پاداش و اضافه کار و الخ … آن وقت سبزها که به تظاهرات می روند باید جانشان را کف دستشان بگذارند و تی تاپ و ساندیس هم  بخورد توی سرشان ، گاز فلفل می زنند و حالشان را جا می آورند و خنده ای هم در کار نیست چون اشک آور ها اجازه نمی دهند . نهایت لطفش این باشد که از دست ِ نیروها در رفته  و تاکتیکی اجرا کرده باشند و خوشحال باشند که یک درد کمتر …

چه قابل ترحم است چنین دولتی که در رقابت با اپوزیسیونش می افتد و چه بدبخت است که به یکی تو یکی من راضی می شود . مهم نیست ها … به خدا باعث ِ انبساط خاطرید .

توضیح اینکه : این دسته ی آدمایی که باید کشتشون در معنای اصطلاح به کار رفته / یعنی مخ نوردی می کنند / یعنی دوست داشتنی نیستند / یعنی لج ِ آدم را در می آورند . / یعنی خوشایند نیستند .

کاش  وقتی صد و بیست و چهار هزار تا پیامبر را پشت سرهم به شهر و روستاها می فرستادی ،  فکر امروز ما را هم می کردی  که سال هاست دلمان یک پیامبر زنده می خواهد .

من نمی دانم تکلیف این مردم جاهل چیست که از بی پیامبری ، مدام دارند لقب “فوق العاده” به هم تقدیم می کنند و آدم های کوچک اطرافشان را معجزه می نامند .این مبالغه ی مضحک خیلی وقت است اشک من را در آورده است .

فقط می خواهم بدانم نمی شد “محمد”ت عمر “نوح” کند تا دست کم به اواخر عمر ما هم چیزی بماسد تا شبی اینچنین به کفر گویی نیفتیم ؟

از دست خودت به که می توانم شکایت کنم ؟ دست کم حرفی بزن .

عوضی ها انگار مجبورند اینجا را بخوانند . از یکی از غلط های اضافه شان که می گذری ، پایشان را از گلیمشان هی آن طرف تر می گذارند . هی زیر سیبیلی خطا خوری هایشان را رد می کنی اما این الاغ های عقده ای بیچاره را تا یک تو دهنی حسابی نزنی انگار آدم نمی شوند .
خاک بر سر بی شعورتان کنند .

آدم های “خوبی” دور و برم هستند که زیادند . آدم های “بدی” هم هستند که کم نیستند اما خیلی هم توی چشمم نمی زنند . چند نفری هم آدم “خیلی خوب” دور و برم هستند . از جمع این همه آدمی که هستند ، یک نفر حرف من را نمی فهمد . یک نفر درد من را نمی فهمد . و یک نفر به آن همه تارهای حنجره ی من فکر نمی کند وقتی که می لرزند بس که هق می زنم و بعد خشک می شود و تراژدی تک نفره ام به پایان می رسد . نمی فهمند . می دانید چرا ؟ چون همه شان مرا می شناسند . بروم به یک آدم که مرا نمی شناسد بگویم این درد من است ؟ به خدا قسم مثل ابله ها سرش را به نشانه ی تایید بالا و پایین می کند و من شاید در گوشش بزنم و پرتش کنم وسط خیابان تا بمیرد . یک نفر نیست به من بگوید لعنتی ! خسته ای ؟ داغانی ؟ له شدی در این همه مدت ؟ ساکت شده ای چرا این قدر ؟ تو چرا خنده هایت نیست آنجور که بود همیشه ؟ تو چرا تلخ شدی این همه و سنگینی ؟ هیچ کس نیست . می دانید چرا ؟ چون همه مرا می شناسند و هیچ وقت کسانی که تو را بشناسند چانه ات را بالا نمی گیرند و رک به تو نمی گویند “تو چه مرگت شده ؟ ” می دانی چه کار می کنند ؟ یا ترحمت می کنند . یا مهربانی می کنند . یا خشمت می کنند . یا ترکت می کنند . این روزها همه اش دارم به این فکر می کنم که چرا هیچ کسی حرف آن یکی را نمی فهمد ؟ چرا تا من می خواهم حرف بزنم ، آنکه روبرویم نشسته خواه نزدیک خواه دور خواه زن خواه مرد ، خیال می کند می خواهم خوارش کنم ؟ چرا همه به خودشان شک دارند ؟ چرا همه خیز برداشته اند تا تو جمله ات به نقطه برسد و تو را تکه پاره کنند ؟ چرا وقتی یک نفر خسته از راه می رسد و بغضش را می بینید در آن گلوی باد کرده و در آن چشم های مغموم و در آن صدای آرام و می گوید :” من خوب نیستم.” از او دور می شوید . چون می گویید ازش که می پرسم چه شده است حرف نمی زند . می گوید چیزی نیست . خب لعنتی اصرار کن . پیله کن تا این بغض بشکند و آن بدبخت خلاص شود . بغلش بگیر . نگاهش کن . گرمش کن . چرا بلد نیستید شما هیچ کدامتان ؟ چرا همه تان یک مشت سر هم بند شده اید که صرفاً هستید ؟ من به خدا قسم این بودن های سرسری به دلم نمی چسبد . یک نفر نیست حرف مرا بفهمد . یک نفر نیست که یک جور تازه ای آدم را آرام کند . همه شان می خواهند بپرسند امروز چه اتفاقی افتاده است ؟ همه شان می خواهند همه چیز را به بی خوابی ربط بدهند به خستگی به درس به کار به دانشگاه به راه به ترافیک به پول به نمره به استاد به گرانی به مملکت به گواهینامه به احمدی نژاد به سرماخوردگی به بی نظمی به پا درد به دندان عقل به کوفت به زهرمار . یک نفرشان نیست که بگوید دختر حسابی تنگت آمده است . خسته شده ای . حق داری . داد بزن . دعوا کن . یک چیزی را بشکن . همه شان شعر می بافند . همه شان ابله فرض می کنندت . فردایش اس ام اس و زنگ هایشان پشت هم قطار می شود که عزیزم خوبی ؟ د لعنتی ها اگر من خوب بودم در این وامانده که می دانم همه تان می خوانید اراجیف سر هم نمی کردم . هی نپرسید خوبی خوبی خوبی ؟ خوب نیستم ! دارید می بینید همه تان . هی مدام من را کلافه نکنید . مدل مهربانی هایتان را عوض کنید . با یکی تان بشود از درد گفت و نصیحت نکنید . با یکی تان بشود از اشتباه ها گفت و در جا توی چشم آدم نزنید . شما چه تان شده است آدم ها ؟ مگر نه اینکه خوبید ؟ مگر نه اینکه من هم سعی کردم برایتان خوب باشم ؟ دست کم قدری من را بفهمید این روزها . همین روزهاست که استعفا دهم و بگویم نخواستم خدا جان . اگر می دانستم به زور دستم را می گیری و می کشانی و بعد ۲۰ ام به ۲۱ نرسیده می خواهی این طور تک تک موهایم را بکنی لج می کردم نمی آمدم . به شرفم قسم لج می کردم و نمی آمدم . یک نفر نیست من را بردارد ببرد یک جای دور که ماشین نباشد و ترافیک نباشد و راه نباشد و هیچ چیز نباشد و خدا باشد . خدا خیلی بیشتر باشد و من مثل آدم بگویم من نا شکر نیس تم و تو خودت داری می بینی . داری می بینی تو خدا می بینی ! و خدا بگوید که می بیند و می فهمد و من کمی دلم آرام بگیرد که خداهه اگر تحویلم نمی گیرد دست کم دارد مرا می بیند .

خوب نیستم . من خوب نیستم .

نمی دونم . نوزدهم یا بیست و یکم شهریور . گمونم نوزدهم . انی وی سالگرد وبلاگ نویسیم بود . از ۸۱ تا حالا . خبر رسید که واسه بار دوم باز فیل.تر شدم/شدیم انگار و نمی دونم چی وبلاگ منو/مونو دارن فیل.تر می کنن . فک کنم دکمه بنفش وبلاگم رنگش جیغ باشه . احتمالاً دلیلشون همین بوده . ببین نگا … اصن مهم نیس واقعاً دارم چی می نویسم . اصن نمی خواستم چیزی بنویسم حتی در مورد سالگرد . چون به نظرم اصلاً مهم نبود . اما الآن اون قدر حالم بد هست که دقیقاً یک موضوعی مثل فیل.تر شدن بلاگ اسپات رو پرچم کنم و تمام ناراحتیامو سرش آوار کنم . خب . پرچم کردم . حالا هم میرم لاست ببینم . یا کتاب بخونم . یا کانورسامو بشورم . که صرفاً به هیچی فکر نکنم جز شستن چرک کانورسام که از بس انداختمشون تو ماشین دارم داغونشون می کنم . میرم .

اندوه من زمانی چند برابر شد که فهمیدم هیچ یک از آدم ها ، همانی نیستند که نشان می دهند . حتی نزدیک ترین آنها . دورترینشان . خوب ترینشان . بدترین آنها حتی .

گاه و بی گاه به مردن فکر می کنم . به رفتن و نماندن و همه چیز را نابود کردن . بی اعتنا به هر چه پوچ گرایی و این مزخرفات که ذره ای از آن را قبول ندارم . تناقض هایم را روی طبق بگذارم و جار بزنم ، آی ! من اینم . خوشم می آید از خودم . بد می آید از خودم . مال خودم . بعد بزنم و بریزم تمام ظرف های روی میز را . بزنم زیر میز و میز برگردد و اسلوموشن شکستن کاسه و بشقاب ها . چه کیفی بدهد این اداها . حوصله ام را سر می برید . این لبخند ها و سر تکان دادن های آرام و پلک زدن های آهسته که صرفاً مجبورم برای خاطر بی اعتماد به نفسی و خود کم بینی تان بزنم که مبادا حس کنید حواسم به حرف هایتان است خود را نبازید . مخاطب بی حوصله نشده است . که چه ؟ واقعاً آخرش که چه ؟ این همه حواسم به همه بودن و ساپورت کردن و آه … این کجاست ، آه … اون کجا رفت ؟ مادر زاده شده ام که حواسم به همه ی عالم باشد ؟ هان ؟ می گفت … در باغ های کندلوس ، آن دختر که نامش دریا بود . خوب می گفت … زن ها خیلی زود پیر می شوند . هفده سال و بیست سال و بیست و پنج سال و چهل پنجاه و هفتاد سال ندارد . پیری یعنی این حالای من که با وجود قهقهه های جوانی ام هر روز صبح یک جایم درد بکند . پیر یعنی سربالایی را نتوانی بدوی ، کاسه ی زانوهایت یک جوری شود . پیر یعنی من که هر نیمه شب شبیه آدم های عزادار می شوم و با وجود این انگیزه های زنده و مرده ی زندگی ، هر روز صبح خواب را به هر چیزی ترجیح دهم . پیر منم که بیست سال و دو ماهه ام . بخندیم بچه ها . این دختر جک می گوید . یک مشت خنده دارید همه تان . یک دنیا وابستگی دارم . از گلدان و شمع و قاب اتاقم بگیر تا عطرها و شال ها و دفترهایم . تازه ! این فقط قسمت اشیا و طبیعت بی جان قضیه است مثلاً . آدم ها و آدم ها و آدم ها . یک مشت آدم ِ …. لااله الی الله … حالا هی بگو فحش نده . هی بد و بیراه نگو . آخرش که چه ؟ به خدا ما پیریم . ما پیر شده ایم . کدام دیوانه ای گفته که پیری به چروک چشم و خنده های ریز و قدم های کوتاه و عصا و عینک و سمعک است ؟ نه جانم . من پیرم که کمر درد های عصبی امانم را بریده است . من پیرم که با بمب و خمپاره هم از خواب بیدار نمی شوم دیگر چه رسد به ویبره ی موبایل و این ظریف ها . نه اینکه بیدار نشوم ، نمی خواهم که بیدار شوم . حالا … این همه غر زدم . آخه خدای … لا اله الی الله … حالا هی بگو فحش نده . بد و بیراه نگو . چه کار خواب های من داری ؟ مگر نه اینکه خواب هایم مال خودم بودند ؟ هستند ؟ باشد . آنها که مال تو بود و قاطی خواب هایم می شد را برداشتی و بردی دیگر هم پس نیاوردی . هیچ نگفتم . باشد . مال خودت . بردار و ببر و پس نیاور . بی انصاف ! اینها که دیگر مال من است . زندگی خودم . آدم های خودم . نوشتنی های خودم . دردهای خودم . دلخوشی ها و خنده های خودم . چرا می بریشان ؟ چرا بار می زنی و می روی ؟ این چه خوابی بود دیشب دیدم ؟ مرگم می دهی . داری به من درد تزریق می کنی . این چه کاری است ؟ خدایی ات را شکر . این چه بی خدایی هاست ؟ کفر ؟ کدام کفر ؟ کفر این خواب هایی است که تو مهمان چشمانم می کنی .
وقتی خواب هایم را این طور می دز… می بری … دیگر چه اشتیاق برای مردن ؟ از کجا معلوم که آن دنیا هم روی جوی عسل راهی خانه ی من سد نبندی ؟ از کجا معلوم که حوری و فرشته ات زشت و قبیح نباشند ؟ از کجا معلوم که میوه ی کرمو در ظرف هایم نگذاری ؟ از کجا معلوم که خانه ام را آتش نزنی ؟ اژدها به جانم نندازی ؟ پشت دست هایم قاشق داغ نگذاری ؟ دیو سه سر را مهمانم نکنی ؟
ببین خودم اعتمادها را خراب می کنی … ببین تقصیر توست .
حالا ببین …
اگر من فردا که اینها را نوشتم نیفتادم و یک ماشینی را تو مامور نکردی که زیرم بگیرد .

ببینید کی گفتم …
اگر من فردا نمردم …

بدن درد هایی که پیشم آورده ای مقدمه ات است هان ؟
لطافت زنانه ؟ نه … اینجا دیگر نیست . ندارم . من باید تکلیفم را با تو معلوم کنم.
داری با من چه می کنی ؟
مگر نه اینکه فرمان را دادم دست تو ؟ مگر نه اینکه گفتم تو بران ؟
اما کی گفتم در داشبرد را باز کن و هر چه خواستی با خودت بردار و ببر .
گفتم تو بران . دایره ی اختیار تو همان دایره ی فرمان است .
یا کج برو و بکش . یا راست برو تا رستگار شوی (م) .

مگه نه اینکه همه مون داریم می میریم ؟
پَ حرص چیو می زنین لاشخورا ؟

نصوه شب – پونزده تیر هشتاد و هفت

خیلی راحت به آدما خوبی می کنم .
زیاد ! هم کمـّـی . هم کیفی .
خاک بر سر بی لیاقت آدما .