
یکشنبه های رسانه بعد از کلاس حقوق مطبوعات ، فتوژورنالیسم داریم با بهمن جلالی . آنقدر بی سر و صدا به داخل کلاس می آید که اصلاً آدم نمی فهمد کی آمده است .می آید با لرزش دست ها و خنده های دلنشینش لحن انتقادی و اعتراضی همیشه اش . با طنز تلخ گفتار و ” چی می گی تو ” گفتن های مدام اش . خودش هم کلاس ما را خیلی بیشتر دوست دارد از بس که بحث می کنیم و می خندیم و داد می زنیم . هیچ رقمه از حرفش کوتاه نمی آید و محال است بتوانی حرف خودت را به کرسی بنشانی . خدا نکند با چیزی یا کسی بد باشد که رسماً ترورش می کند . طوری که اگر آدم خودش هم موافق نباشد ، اما در صدد حمایت بر می آید . گذشته از اینکه من را کلی مسخره کرد که در همشهری کار می کنم و هر جلسه هم یک چیزی بار من می کند ( :D ) اما به هیچ وجه نمی توان او را دوست نداشت . مخصوصاً وقتی به این قطعیت می رسی که او چیزهایی را می بیند که بسیاری از ما نمی بینیم . اولش پیش خودم قبول نمی کردم . می گفتم من با این نگاه ریز و دقیقم خیلی هم خوب می بینم . کمی که گذشت باز هم پیش خودم به این نتیجه رسیدم که نه ! درست می گوید … خیلی چیزها را نمی بینم و این نگاه را باید پرورشش داد . تقویتش کرد تا بیشتر و بهتر ببیند . آن روز سر کلاس گفت چند عکس می توانید بگیرید که جمعه باشد ؟ عکس ، جمعه را نشان دهد ! دقیقاً همان حالتی که آدم ها روی دست خودشان می مانند … جمعه ها ، آدم ها روی دست خودشان می مانند .
جلالی ، استاد خاصی است که صمیمیتش را دقیقاً لحظه ای که کوله اش را روی دوشش می اندازد و از سرازیری خیابان پاکستان پایین می رود ، بیشتر از همیشه حس می کنی .
عشق ، آدم ها را نرم می کند…
مثل یک پارچه ی ظریف نازک ِ حریر ِ شیری رنگ ، روی روزها کشیده می شود و آدم را آرام و مطمئن می کند . لطافت به اوج می رسد و جزئیات بیش از پیش رخ می نمایانند . آهسته پیش می رود و تو به آرامی “اهلی” می شوی .
فردا ، بیست و دوم خرداد ، جمعه ، اول وقت می روم روزنامه و بعد می روم سر صندوق به مهندس میر حسین موسوی خامنه رای می دهم . کوله پشتی ِ دوربین و لنز و بادی و باطری ام را آماده کرده ام . کارت خبرنگاری صادر شده از فرمانداری را هم روی کوله گذاشته ام که یادم نرود . امشب آرامش خوبی دارم . به این فکر می کنم که چه میرحسین رئیس جمهور بشود و چه (خدای نکرده) نشود ، نه تنها از خستگی های این مدت پشیمان نخواهم شد که به جان خریدنشان را افتخار می کنم .
بستنی وانیل با خامه و هلو پشت پرده های قرمزبا گل های کوچک . کنارآن شمعدانی ها و آجرهای سرخ . روی کاناپه ی دل گنده ای که رویش پتوی چهارخانه ی قرمز و سفیدی پهن شده است . و یک دنیا آسودگی . شده یک روز فقط . یک ساعت حتی …
پ.ن : عجیب سخت می گذرد .
درست یادم نیست . شاید پیارسال بود که لحظه ی سال تحویل سر صبح بود . بعد از اذان یا قبلش . درست یادم نیست . اما خوب به خاطر دارم که آن سال عجیب حس خوبی داشتم . مثل دیر خواب شدن های شب های سفر در سال های کودکی از هیجان و خیال و خوشی . بعد… آن خنکی منحصر به فرد فروردینی که به دست ها و نوک پاهایم حمله می کرد . گیجی بیدار شدن و آب سرد و برق ِ خوشی به چشم هایم دویدن … که سفر ! یادم هست که خیلی به دلم چسبیده بود آن تحویل سال در دم صبح . یک جورهایی انگار به آدم می فهماند که جدی جدی باید شروع کنی یا چیزی شبیه آن …
حال ، نمی دانم ، امسال … این تحویل سال در بعدازظهر یک روز جمعه ، چه چیزی از جان من می خواهد ؟ جمعه روزهایی که همیشه غم انگیزترین روزها بوده اند و بعدازظهرهایی که کرخت کننده ترین .
می خواهم لحظه ی عید ، دامن ِ بلند ِ چین دار ِ آبی ِ گل گل ِ رنگ رنگ بپوشم با یک بلیز ِ تمیز ِ سفید . و قرآن دست بگیرم که بشود به یک چیزی قسم اش داد . یک طرف دامنم را بگیرم بگویمش من فقط قسم ات می دهم که لحظه های من … شبیه این دامن باشد . نیلگون ، پر چین ، رنگین و نقشین .
بعد چشم هایم را می بندم و یکی یکی چهره ها را از ذهن عبور می دهم . خوب آرزو می کنم برای تک تک شان . احتمالاً اشکی می ریزم . لبخندی می زنم و هشتاد و هشت به نرمی ِ خواب ِ بعدازظهر از راه می رسد و من دیگر هیچ فکر نمی کنم به پار ، که چه سخت و چه سخت گذشت .

گاهی باید فقط بو کشید … بعضی آدم ها . بعضی خاطره ها . بعضی روزها
و بعد چشم ها را ببندی و بعد تمامشان را به یاد بیاوری . چه تن کرده بودی . چه خورده بودی . چگونه راه رفته بودی . چطور سلام کرده بودی . چه جور نشسته بودی . چقدر خندیده بودی . هی بو می کشی وهی یادت می آید … و هی یادت می آید .
می فهمید چی دارم می گم ؟
آن لحظه ای که از در تنگ یک سینمای پیر در خیابان جمهوری بیرون می آیم ، پاییز جست می زند به آستین هایم . پیراشکی می خورم و شکلات به لب هایم می چسبد . هوا تاریک شده است و ساعت ۶ و ربع عصر است . و فکر می کنم به “ماندن” و به لحن سوالی مینای کنعان . و چشم هایم از نورهای قرمز چراغ ماشین ها پر می شود و در صف انبوه عابر پیاده می ایستم . و به آدم های نگران نگاه می کنم . به “ماندن” فکر می کنم . به چشم ها که حرف می زنند . و پشت سرعت اتوبوس های آبی و سبز جا “می مانم” . به صداها گوش می دهم . به “انبوه” فکر می کنم . به “توده” به “حجم” . و باز برمی گردم به “ماندن” . به “ماندن” شکل می دهم . به “ماندن” فعلیت می بخشم . و خودم را می ریزم در قالب استوانه ای شکل ِ “ماندن” . شکلات چسبیده به لب هایم را می خورم هی و تمام می شود و من فکر می کنم هنوز “مانده” . تاکسی نیست . و من رانندگی بلد نیستم هنوز . و گندش را در آورده ام با این ترس به ظاهر مضحک . و من تنبل نیستم . و همه می دانند . و همه دعوا می کنند که رانندگی بلد نیستم . موهایم زیر مقنعه درد گرفته است . از بس یک شکل “مانده” . باد نخورده . تاب نخورده . دست نخورده . چندین و چند ساعت . به “ماندن” فکر می کنم .چندین و چند ماه . چندین و چند سال . قدم بر می دارم هی . . گر می گیرم . گیج می روم . گرم می شوم . ماشین ها همین طور بی حرکت “مانده اند” پارکینگ . و من رانندگی بلد نیستم هنوز . پیراشکی سر دلم “مانده” . لرز می گیرم . حرف می زنم . خوب حرف می زنم . رضایت دارم از حرف زدنم . “ماندن” در فکرم لول می خورد . دیر می رسم خیلی . و خوب نیست . و آسان نیست . با “ماندن” خواب می روم . و تنها نیستم . و خوشبختی گشتن نمی خواهد . کاویدن ندارد خوشبختی . دیدن ، خوشبختی است . ببینی که داری . آن چیزهایی که در لحظه آنچنان شادت کند که اشک بریزد به چشمانم . درست جلوی در نان فانتزی که منتظری پیراشکی به دستت بدهد آن مرد که سفید تنش بود و جلوی تو ایستاده بود .
بگویم … با این همه پیچ و تاب زندگی که دارد زود پیرم می کند ، از “ماندنم” خوشبختم .
در آینه ، به چشم هایم که نگاه می کنم ، چیزهای تازه ای پیدا می کنم که تا چند وقت پیش نبود . سازگاری هایی را بلد شده ام که نبوده اند . لطافت هایی را پیدا می کنم که گمشان کرده بودم . صبوری هایی را پیدا می کنم که قبلا کمتر از این بودند . حالا بیشتر شده اند . خوب تر که نگاه می کنم در چشم راستم خط خیلی باریک صورتی رنگی را می بینم که از کنار مردمکم شروع می شود و تا سفیدی های تهش امتداد پیدا می کند . مویرگ . نگاهم صورت آینه را لمس می کند . بیشتر . بیشتر . در چشمم خستگی هایی را می بینم ، ترس هایی را . تحمل ها و قشنگی هایی را می بینم . گودال چشمانم ، به رنگ قهوه ی نرم . چشمانم گذشتن هایی دارد و خیرگی هایی . گستاخی دارد و آرامی هایی . چشمانم خیلی زیاد بیست ساله شده اند . آنقدر بیست ساله شده اند که گاهی گریه می کنم تا کوچک و کوچک تر شوند . دو ساله شوند و پنج و ده ساله .
چشمانم در این بیست پله هی بالا و پایین و بپر و بازی می کنند و گاه ، یک جا در پله ی صفر می نشانمشان و عسل می خورانمشان . تا از این همه سخت ها که ساده از سر می گذراند ، شیرین شوند .
شیرین .
آینه در نگاهم تمام می شود . و در گودال پر از تازه های چشمانم ، قهوه ی نرم می ریزم .
تلخ .
دو تا مسکن را با یک لیوان آب کامل فرو می برم . سبد انگورهای شسته را از کنار سینک بر می دارم و لم می دهم روی کاناپه و به لاک صورتی کم رنگ لب پریده ی انگشت اشاره ی دست چپم نگاه می کنم . سر کار نرفته ام . بعدازظهر است . چشم هایم از گریه پف کرده است .انگور می خورم . مامان دورتر نشسته ترجمه می کند . می گویم : سارافون چهارخانه ام را کوتاه می کنی مامان ؟ مامان همان طور که سر از روی کاغذهایش بر نمی دارد می گوید : آره . عصر . بهتری ؟
یک دانه انگور دیگر می خورم . می گویم : بهترم . Lost ببینیم ؟
مامان عینک ظریفش را بر می دارد و می آید کنارم می نشیند . بغلم می گیرد .
سبد انگورها را در بغلش می گذارم و می روم دی وی دی بیاورم .
مامان می گوید : نیکو کار نداری ؟
از دور می گویم : دارم . عصر .
انگور می خوریم و هر دو کارهایمان را می گذاریم برای عصر .
بهتر می شوم .
بیا ، بیا مرا رنگ بزن
بیا مرا سبز کن
پلک ها و دست ها و تمام انگشتانم را رنگ سبز بزن.
می خواهم همرنگ روزهای بی ترسی شوم که منتظر آمدنشان هستم …
می خواهم رنگ روح باشم ، هنگامی که جان می گیرد .
هنگامی که می داند حالا حالا ها کار دارد و می خواهد بماند و
نفس بکشد .
رویمان را آن طرف می کنیم که اخم این روزها خاکستری مان نکند .
سبزم می کنی ؟
پ.ن: کار تازه ام را دوست دارم که از لحن “سلام” ِ آدم ها حدسشان می زنم و حالا البته به وسط هایش رسیده ام .





