۱۸ فروردین ۱۳۸۸



چاپ ِ عصر – هشتاد و سه

:)  با اجازه از  آقای اولد فشن

چاپ ِ عصر به سبک آقای اولد فشن

چاپ ِ عصر به سبک آقای اولد فشن

دوست خوبم

من با شعار زندگی نمی کنم . من همدردی می کنم اما بدبخت نمایی نمی کنم . من خوب زندگی می کنم . از رفاه لذت می برم . دلخوشی های کوچک زندگیم را حفظ می کنم و دیوانه وار آنها را دوست دارم . جو گیر نمی شوم و با حرف ، خودم را گول نمی زنم . من هم دغدغه دارم . من هم از دیدن بسیاری صحنه های ناراحت کننده ، آزار می بینم . چه بسا بیشتر از شما و دوستانتان . من هم به دنبال بهتر از این می گردم . آزادی می خواهم که بتوانم یک جایی در یک روزنامه ای که دست کم خط مشی اش را قبول داشته باشم ، بنویسم . من هم غمگینم و خسته و تو سری خورده و حتی مایوس . خیلی بیشتر و خیلی پیشتر از شما . من هم به دنبال فضایی می گردم قدم به قدم آن جوانک بی فرهنگی نایستاده باشد و از راه سوت زدن و بددهنی کردن روزی بگیرد . تمام کودکان محروم این کشور را می بینم . برای این آدم ها ، برای خودم ، خانواده ام ، برای زندگی ام نگرانم . از آینده وحشت دارم . من اتفاقاً کتاب هم می خوانم . کتاب های خوبی می خوانم . خیلی هایشان را شاید حتی تو هنوز نخوانده باشی . من در این پنج ترم که دانشگاه آمده ام ، سه ترمش را مشغول به کار مرتبط با رشته ام بوده ام . من موسیقی را بسیار دوست دارم . می نوازم گاهی . هر از چندی فیلم خوبی می بینم . روزنامه می خوانم . هر شب یک سری سایت را حتماً سر می زنم . شبیه آدم هایی که مخاطب پست پیشین بودند هم نیستم . از تمام کودکان دست فروشی که به طرفم گل دراز می کنند ، گل می خرم . با بعضی از آنها حرف می زنم .چهره ی بشاشی دارم . من آراسته هستم اما نگرانی دارم . از کسی خط نمی گیرم . وابسته به هیچ حزبی نبوده و نیستم . خوب می پوشم . خوب می خورم . گاهی پولم تمام می شود و ناهار بیرون نمی خورم یا مسیری را پیاده می روم . همان دوربینی که تو توانستی ترم اول دانشگاهت بخری ، من ترم چهارم دانشگاهم خریدمش . هیچ کدام از کنسرت های جشنواره را نتوانستم بروم چون پول برایش کنار نگذاشته بودم . پسردایی یا دخترخاله ای هم نبود که بلیطش را نخواهد و به من بدهد . روزهایی برفی تاکسی گیرم نمی آید . سردم می شود و برای تمام آنهایی که سقفی بالای سر ندارند ناراحت می شوم . من هر روز صبح صدقه می دهم . سفر می روم و خیلی شهرها و کشورها را دیده ام . بیش از نیمی از سن ام را خارج از کشورم زندگی کرده ام . در هیچ تشکلی عضو نیستم . هرگز منزوی و بی تفاوت و سطحی نگر نبوده ام . کمی مایوس شده ام اما این به معنی کناره گیری نیست . دو سال قبل از اینکه تو بشناسی ام فکر می کردم دنیا را تغییر می دهم . من دنیا را تغییر ندادم اما دنیا هم مرا تغییر نداد . می بینی که ؟ هر کس به راه خود می رود . من هم دلم برای تمام زنانی که هنوز از حقوق واقعی شان خبر ندارند می سوزد . برای تمام دخترانی که نمی خواهند یاد بگیرند . برای تمام دخترانی که ابله باقی مانده اند . پس بعضی دغدغه های مشترکی داریم . می بینی ؟ فقط شاید روش و نگرش ما متفاوت باشد . اما تمام اینها را نوشتم که به تو بگویم ، هیج اجازه نداری به خاطر برداشت اشتباه از یک پست زنانه ی کوتاه و روزمره ی من ، محکومم کنی به بی خبری . به بی اعتنایی . چشم به روی تمام این آگاهی ها بستی با یک هیجان لحظه ای ، در چند جمله ی کوتاه مرا خلاصه کردی . خوب نبود . مخصوصاً زمانی که از دغدغه های زندگی شخصی من مطلع نیستی و از تمام روزهایی که کج دار و مریز می گذرانمشان .

نیـکو .

صبح ها ، برای انتخاب سورمه ای یا مشکی خط چشمم ، قاطعیت را کم می آورم . برای انتخاب پالتوی شیری شکلاتی یا خاکستری یا بارانی مشکی ، قدرت ندارم . برای انتخاب مقنعه یا روسری یا شال باید هزار ساعت فکر کنم . برای چای یا شیر . برای شیرینی یا نان و پنیر . جوراب خاکستری یا کرمی رنگ . بوت یا کفش . برای رنگ شال گردن . رنگ رژ گونه . برای اینترنت یا کتاب . برای عطر . برای راه . برای مسیر کوتاه یا بلند . برای صندلی کلاس . برای رژ یا لیپ شاین . برای پیاده یا سواره . برای خوابیدن یا دوش گرفتن . برای ساندویچ یا پیتزا . ترم دیگر رسانه را رفتن یا نرفتن . سوپ یا سیب زمینی سرخ کرده . فکر کردن به خواب عجیب دیشب یا امروز ظهر . بردن دوربین یا نبردن . خورد کردن پنج هزاری یا خلاص شدن از شر دو هزاری کهنه ؟ … ادامه نمی دهم . برای تمام کارهایم دو دلم . یا دچار کمبود اعتماد به نفس در تصمیم گیری شده ام یا واقعاً انتخاب کردن یادم رفته است .

اما حال من بد نیست . من فقط انگار زیادی جالب شده ام :)

در آینه ، به چشم هایم که نگاه می کنم ، چیزهای تازه ای پیدا می کنم که تا چند وقت پیش نبود . سازگاری هایی را بلد شده ام که نبوده اند . لطافت هایی را پیدا می کنم که گمشان کرده بودم . صبوری هایی را پیدا می کنم که قبلا کمتر از این بودند . حالا بیشتر شده اند . خوب تر که نگاه می کنم در چشم راستم خط خیلی باریک صورتی رنگی را می بینم که از کنار مردمکم شروع می شود و تا سفیدی های تهش امتداد پیدا می کند . مویرگ . نگاهم صورت آینه را لمس می کند . بیشتر . بیشتر . در چشمم خستگی هایی را می بینم ، ترس هایی را . تحمل ها و قشنگی هایی را می بینم . گودال چشمانم ، به رنگ قهوه ی نرم . چشمانم گذشتن هایی دارد و خیرگی هایی . گستاخی دارد و آرامی هایی . چشمانم خیلی زیاد بیست ساله شده اند . آنقدر بیست ساله شده اند که گاهی گریه می کنم تا کوچک و کوچک تر شوند . دو ساله شوند و پنج و ده ساله .
چشمانم در این بیست پله هی بالا و پایین و بپر و بازی می کنند و گاه ، یک جا در پله ی صفر می نشانمشان و عسل می خورانمشان . تا از این همه سخت ها که ساده از سر می گذراند ، شیرین شوند .
شیرین .
آینه در نگاهم تمام می شود . و در گودال پر از تازه های چشمانم ، قهوه ی نرم می ریزم .
تلخ .

گاه و بی گاه به مردن فکر می کنم . به رفتن و نماندن و همه چیز را نابود کردن . بی اعتنا به هر چه پوچ گرایی و این مزخرفات که ذره ای از آن را قبول ندارم . تناقض هایم را روی طبق بگذارم و جار بزنم ، آی ! من اینم . خوشم می آید از خودم . بد می آید از خودم . مال خودم . بعد بزنم و بریزم تمام ظرف های روی میز را . بزنم زیر میز و میز برگردد و اسلوموشن شکستن کاسه و بشقاب ها . چه کیفی بدهد این اداها . حوصله ام را سر می برید . این لبخند ها و سر تکان دادن های آرام و پلک زدن های آهسته که صرفاً مجبورم برای خاطر بی اعتماد به نفسی و خود کم بینی تان بزنم که مبادا حس کنید حواسم به حرف هایتان است خود را نبازید . مخاطب بی حوصله نشده است . که چه ؟ واقعاً آخرش که چه ؟ این همه حواسم به همه بودن و ساپورت کردن و آه … این کجاست ، آه … اون کجا رفت ؟ مادر زاده شده ام که حواسم به همه ی عالم باشد ؟ هان ؟ می گفت … در باغ های کندلوس ، آن دختر که نامش دریا بود . خوب می گفت … زن ها خیلی زود پیر می شوند . هفده سال و بیست سال و بیست و پنج سال و چهل پنجاه و هفتاد سال ندارد . پیری یعنی این حالای من که با وجود قهقهه های جوانی ام هر روز صبح یک جایم درد بکند . پیر یعنی سربالایی را نتوانی بدوی ، کاسه ی زانوهایت یک جوری شود . پیر یعنی من که هر نیمه شب شبیه آدم های عزادار می شوم و با وجود این انگیزه های زنده و مرده ی زندگی ، هر روز صبح خواب را به هر چیزی ترجیح دهم . پیر منم که بیست سال و دو ماهه ام . بخندیم بچه ها . این دختر جک می گوید . یک مشت خنده دارید همه تان . یک دنیا وابستگی دارم . از گلدان و شمع و قاب اتاقم بگیر تا عطرها و شال ها و دفترهایم . تازه ! این فقط قسمت اشیا و طبیعت بی جان قضیه است مثلاً . آدم ها و آدم ها و آدم ها . یک مشت آدم ِ …. لااله الی الله … حالا هی بگو فحش نده . هی بد و بیراه نگو . آخرش که چه ؟ به خدا ما پیریم . ما پیر شده ایم . کدام دیوانه ای گفته که پیری به چروک چشم و خنده های ریز و قدم های کوتاه و عصا و عینک و سمعک است ؟ نه جانم . من پیرم که کمر درد های عصبی امانم را بریده است . من پیرم که با بمب و خمپاره هم از خواب بیدار نمی شوم دیگر چه رسد به ویبره ی موبایل و این ظریف ها . نه اینکه بیدار نشوم ، نمی خواهم که بیدار شوم . حالا … این همه غر زدم . آخه خدای … لا اله الی الله … حالا هی بگو فحش نده . بد و بیراه نگو . چه کار خواب های من داری ؟ مگر نه اینکه خواب هایم مال خودم بودند ؟ هستند ؟ باشد . آنها که مال تو بود و قاطی خواب هایم می شد را برداشتی و بردی دیگر هم پس نیاوردی . هیچ نگفتم . باشد . مال خودت . بردار و ببر و پس نیاور . بی انصاف ! اینها که دیگر مال من است . زندگی خودم . آدم های خودم . نوشتنی های خودم . دردهای خودم . دلخوشی ها و خنده های خودم . چرا می بریشان ؟ چرا بار می زنی و می روی ؟ این چه خوابی بود دیشب دیدم ؟ مرگم می دهی . داری به من درد تزریق می کنی . این چه کاری است ؟ خدایی ات را شکر . این چه بی خدایی هاست ؟ کفر ؟ کدام کفر ؟ کفر این خواب هایی است که تو مهمان چشمانم می کنی .
وقتی خواب هایم را این طور می دز… می بری … دیگر چه اشتیاق برای مردن ؟ از کجا معلوم که آن دنیا هم روی جوی عسل راهی خانه ی من سد نبندی ؟ از کجا معلوم که حوری و فرشته ات زشت و قبیح نباشند ؟ از کجا معلوم که میوه ی کرمو در ظرف هایم نگذاری ؟ از کجا معلوم که خانه ام را آتش نزنی ؟ اژدها به جانم نندازی ؟ پشت دست هایم قاشق داغ نگذاری ؟ دیو سه سر را مهمانم نکنی ؟
ببین خودم اعتمادها را خراب می کنی … ببین تقصیر توست .
حالا ببین …
اگر من فردا که اینها را نوشتم نیفتادم و یک ماشینی را تو مامور نکردی که زیرم بگیرد .

ببینید کی گفتم …
اگر من فردا نمردم …

بدن درد هایی که پیشم آورده ای مقدمه ات است هان ؟
لطافت زنانه ؟ نه … اینجا دیگر نیست . ندارم . من باید تکلیفم را با تو معلوم کنم.
داری با من چه می کنی ؟
مگر نه اینکه فرمان را دادم دست تو ؟ مگر نه اینکه گفتم تو بران ؟
اما کی گفتم در داشبرد را باز کن و هر چه خواستی با خودت بردار و ببر .
گفتم تو بران . دایره ی اختیار تو همان دایره ی فرمان است .
یا کج برو و بکش . یا راست برو تا رستگار شوی (م) .

وقت هایی که وارد حوزه ی تازه ای می شوم و به یاد ابتکار ها و فکر های اجرا نشده و ایده های مرده ام می افتم ، حس آزاردهنده ای غالبم می شود که افسوس … بسیاری از استعدادهای خود را زمانی کشف کردم که دیگر راه خود را برگزیده بودم …

خدا باید به هر کداممان حداقل سه بار عمر می داد و هر بار با مختصات زمانی و مکانی و شخصیتی و اجتماعی و فرهنگی متفاوتی …
خـدا چشم غـره ام می رود .

پ.ن : سفـری در پیش . محـض خنده و خوشی با دوستان

خیلی راحت به آدما خوبی می کنم .
زیاد ! هم کمـّـی . هم کیفی .
خاک بر سر بی لیاقت آدما .

گاهی تمام شب تا صبح ، کتاب ها را زیر و رو می کنم
که شاید ، یک نفر از این مدعی های کهن و نوی ادب و فرهنگ ،
دست کم یکی از احوال کنونی مرا ،
روی صفحه ی کاغذ با کرشمه ی کلماتشان آذین بسته باشند.
سپیده که می زند ، ناامید از نام تمامشان
دست به قلم می برم و روی تمامشان را سپید می کنم .
و سرمست از باده ی غرور ، جلوی پای خود نیم خیز می شوم .
البت این اتفاق اغلب در خواب و گیجی رخ می دهد و نه در بیداری و هشیاری .