۱۰ دی ۱۳۸۸



وای بر دروغگویان …

د اگر بر حق هستید پس از چه می ترسید که سرعت ِ اینترنت به صفر میل می کند و راه ِ تلفن ها را مسدود می کنید و کلماتمان را به هم نمی فرستید ؟

از چه می ترسید که اینطور تا یکی دوتا از ما به خیابان می آییم این طور هول می کنید و همه ی سگ هایتان را ول می دهید توی خیابان ؟

اگر ما این قدر اندک و کم و حقیر هستیم پس چرا بر ما چیره نمی شوید ؟

پلیس ِ بزرگ ِ شما توانایی ِ جمع کردن ِ چهار تا خس و خاشاک را ندارد ؟

ماشین پلیس را سبزها دزدیده اند ؟ د خاک بر سرتان ! عذر بدتر از گناه می آورید  .  روز عاشورا و توی آن ولوله ، چهار تا اغتشاشگر می توانند ماشین ِ پلیس تان را بدزدند . هر جای دنیا این اتفاق افتاده بود می دانید چه عواقبی در پی داشت ؟ … وای بر دروغگویان …

الحمدالله الذی جعل اعدائنا من الحمقا… سپاس خدای را که دشمنان ما را از افراد نادان قرار داد.

گویی به عزا نشسته ام . اشک ریزان ِ مدامم . در یک ناباوری غلیظ دست و پا می زنم . زندگی ام بی رمق تر از همیشه به من نگاه می کند و با چشم هایش می گوید دست از من بکش . شب ها که دیر خیلی دیر سر بر بالش می گذارم به هیج فردایی فکر نمی کنم . به اینکه صبح می رسد و روز بر می آید . به هیچ چیز و در عین حال به همه چیز فکر می کنم . به هر چیزی که فکر می کنم به هیچ می گراید . کامم به تلخی زهرآلود این روزها عادت کرده است و دلم … دلم که دیگر جای هیچ غصه نشاندن ندارد . تیر هشتاد و هشت با تشنج های درون و بیرون اش را چطور آرام طی کنم ؟ خیلی صبر کردم که از درد ننویسم . اما تو بگو حالا مگر جز از درد گفتن رواست ؟ زخمی که خرداد برتنمان زد کهنه نمی شود . نمک می پاشم که بسوزد که بسوزد که آرام نگیرم . که یادم بماند برای دخترم بعدها بگویم . که تازه و عمیق بماند و جای زخمش را نشانش دهم که ببین ، ما را سوزاندند . که ما را خفه کردند و ما خفه نشدیم دخترم . و دست هایش را بگیرم و گریه کنم و بگویمش که تنها بودم آن روزها . خیلی تنها بودم . نیکو بود و دیگر هیچ کس نبود و هر دم متهم می شد به اینکه چرا تحملت بیش از این نیست ؟ چرا صبورتر نیستی ؟ چرا اینقدر ضعیف هستی ؟ و جایی برای فریاد نداشت . و شانه ای برای گریستن نداشت . و زندگی به شوخی های بی مزه ی خود ادامه می داد و هر روز و هر روز و هر روز باید عادت می کردی که تلفنت زنگ بخورد و خبر بد بشنوی . و تو هر شب روی بام خانه ، خدا را صدا می زدی و به آسمانش چشم می دوختی و به آدم های شبیه خودت که ساعت ده شب پیدا و پنهان می شدند . به دخترم می گویم که آن روزها مادرت بیست و یک ساله بود . خسته بود . خیلی خسته بود و چشم هایش مدت ها بود که برقی نمی زد و هیچ تازگی نداشت . و روزها … روزها که با ما خوب تا نکردند . و مادرت دچار هجوم اتفاق های بد بود . اتفاق هایی که راهی که داشت می پیمود را مسدود می کرد . و تو ناچار به توقف بودی . و توقف رکود می آورد . رکود ، دلزدگی می آورد و یکنواختی . دلزدگی دست آخر به فرسایش ختم می شود و یکنواختی به عادت . و جوانی ما به همین سادگی پوسید .

نمک می پاشم به زخم هایم که تازه بمانند که بسوزاند … که بسوزاند …

هوای روزهای گیج من به اردیبهشت می ماند و آفتاب مستاصلش . باران های ناگهانی و تگرگ های چند دقیقه ای .  می گذرد با بی رمقی های دم صبح و خستگی های بین روز و بیهودگی شبانه . تکه پازل های حیاتی زندگی ام را از دست این و آن باید بگیرم که شاید طرح کلی ِ تصویرش کمی مفهوم شود . گاهی آنقدر خرده اتفاق ها خسته ام می کند که برای ادامه دادن دلیل کم می آورم . برای بودن . شعر خواندن . تصمیم گرفتن . حرف زدن . خوابیدن . نوشتن . خندیدن . راه رفتن . رقصیدن . فکر کردن . در لحظه وا می دهم . می بـُرم . صفر می شوم . اطرافم از ناملایمی و اندوه پر شده ست . این روزها یا خبر مرگ است یا نداری یا درد یا بیمارستان یا زندانی سیاسی و دادگاه یا فرار یا انقطاع و فصل .

چراغ های دلم یا روشن نیستند یا کم سو و بی جان می تابند . من خسته ام از این جراحات سطحی و عمیق . شوقی به دلم نمی ریزد بس که خالی و نمور و گند می گذرد این روزها  و خدا انگار سرگرم بازی عاشقانه ای است که اشکش را بر سر ما می ریزد  و مهرش را به جان حوریان . چه بیش از این گفتن است ؟ هیچ …هیچ .

بستنی وانیل با خامه و هلو پشت پرده های قرمزبا گل های کوچک . کنارآن شمعدانی ها و آجرهای سرخ . روی کاناپه ی دل گنده ای که رویش پتوی چهارخانه ی قرمز و سفیدی پهن شده است . و یک دنیا آسودگی . شده یک روز فقط . یک ساعت حتی …

پ.ن : عجیب سخت می گذرد .

از باد های معروف
تنها یکی به سمت تو می وزد
و همان
ویرانت می کند .

چنان قفلم که دیده نمی شوم – مسعود کریم خانی – آهنگ دیگر

ساعت سه و نیم صبح است . خوابم می آید . چشم هایم می سوزند و درد می کنند حتی . کوله پشتی ام را هنوز آماده نکرده ام . کمتر از دو ساعت وقت دارم . بروم یک شهری که دست کم به قدر چهار ساعت از تهران دور باشد و از گریه ی آدم های سیاهپوش عکس بگیرم . از سنج و طبل و پرچم . بروم یک جایی که وقتی اشک ریختم نپرسند ، چرا . نگویند ، نکن . بروم یک جا که دور شوم از هجوم افکار و این سوال های بی جواب و این اگر و شاید و ولی . سرم گیج می رود و حالت تهوع دارم . زشت و مریض و زرد شده ام انگار . جزوه های ارتباطات سیاسی را هم برای تزئین کوله پشتی با خودم می برم . شاید زد و شد که چیزی بخوانم حین راه مثلاً . گرم نمی شوم و هوا خیلی سرد است و من همین روزهاست که مثل یک حلزون پیر یخ بزنم و هی کند راه بروم . کند حرف بزنم . کند بنویسم . و هی آرام آرام با این کندی سر کنم و یخ بزنم و بمیرم …
که البته نه ، عزایم با عزای امام حسین یکی می شود و کسی فاتحه ای هم برای من نمی فرستد . کک هیچ کس نمی گزد و همه یادشان می رود برای من دست کم دو قطره اشکی بریزند .همین طور که دارم روز به روز تحلیل می روم خوب است . نا به هنگام و بی خبر بمیرم برای خودم هم بهتر است تا سرما بخورم و خنده ی کلی آدم پشت سر مرده ام باشد …
ساعت سه و چهل و پنج صبح است . بیشتر خوابم می آید . چشم هایم بیشتر می سوزند . بیشتر درد می کنند حتی …

بعد از سخنرانی فتوژورنالیسم فرنود ، در ساختمان تنگ هنر معماری آزاد و تمام اشک ریختن هایم وقتی چراغ ها خاموش بود و نگاه کردن به پرده ی روبرویم و مرگ مجسم را خیرگی کردن و لابلای عکس های جنگ لبنان و زلزله ی بم و جنگ ایران و عراق و هی اسلاید شوی مرگ پشت مرگ را تماشا کردن و هی صورت خیس شدن و گیجی تمام این روزهایم را تداعی کردن و زدن بیرون از آنجا و دویدن با شادی تا خیابان فردوسی و سفارت انگلیس و گوجه های له شده روی زمین و اتوبوس بسیجی های متعهد و متدین و عکس هایی که نگرفتیم . متلک های پلیسک های جوان را بی اعتنایی کردن . چرم فروشی ها را عبور کردن و چرخیدن در پلاسکو و کفش ها و تمام آل استارهایی که دلمان می خواست . سرخوشی های موقت و انگار حواس خودم را پرت کردن … هی پرت نشدن . فکر کردن به خواب های آدم های دور و نزدیکی که برایم می بینند . خواب های عجیبی که جرئت باز کردن اس ام اس ها را از من دزدیده اند . بعد … پیاده روی عذاب آور تا پیراشکی خسروی ، خیلی بالاتر از پاساژ علاالدین و سینما جمهوری سوخته و هی ورق زدن روزها در ذهنم و آیس پک و فروشگاه رفاه و هی حواس پرت کردن … پرت نشدن . روی صندلی خسته ی پیراشکی خسروی نشستم . کرختی به جانم ریخت . شیر کاکائو نوشیدن و رد داغی که در مری ام باقی می ماند . رد داغی که تا معده … که نه … تا ته قلبم را می سوزاند و تمام کینه هایی که به دل گرفته ام را تازه می کرد . رد داغی که تمام تنم را می سوزاند . رد داغی که آزار می دهد . کاش دست کم نفسم را گرم می کرد . رد داغی که مانده است در ذهنم ، دلم ، چشم های خیس این روزهایم . رد داغی که سرد نمی شود .

عوضی ها انگار مجبورند اینجا را بخوانند . از یکی از غلط های اضافه شان که می گذری ، پایشان را از گلیمشان هی آن طرف تر می گذارند . هی زیر سیبیلی خطا خوری هایشان را رد می کنی اما این الاغ های عقده ای بیچاره را تا یک تو دهنی حسابی نزنی انگار آدم نمی شوند .
خاک بر سر بی شعورتان کنند .

صبح ها ، برای انتخاب سورمه ای یا مشکی خط چشمم ، قاطعیت را کم می آورم . برای انتخاب پالتوی شیری شکلاتی یا خاکستری یا بارانی مشکی ، قدرت ندارم . برای انتخاب مقنعه یا روسری یا شال باید هزار ساعت فکر کنم . برای چای یا شیر . برای شیرینی یا نان و پنیر . جوراب خاکستری یا کرمی رنگ . بوت یا کفش . برای رنگ شال گردن . رنگ رژ گونه . برای اینترنت یا کتاب . برای عطر . برای راه . برای مسیر کوتاه یا بلند . برای صندلی کلاس . برای رژ یا لیپ شاین . برای پیاده یا سواره . برای خوابیدن یا دوش گرفتن . برای ساندویچ یا پیتزا . ترم دیگر رسانه را رفتن یا نرفتن . سوپ یا سیب زمینی سرخ کرده . فکر کردن به خواب عجیب دیشب یا امروز ظهر . بردن دوربین یا نبردن . خورد کردن پنج هزاری یا خلاص شدن از شر دو هزاری کهنه ؟ … ادامه نمی دهم . برای تمام کارهایم دو دلم . یا دچار کمبود اعتماد به نفس در تصمیم گیری شده ام یا واقعاً انتخاب کردن یادم رفته است .

اما حال من بد نیست . من فقط انگار زیادی جالب شده ام :)

یک جور کشداری ناخوشایندی دارند . مثل پنیر پیتزای داغی که هر چه بیشتر می کشی طولانی تر می شود و ناتمام تر . یک جور چسبندگی . درست مثل وقتی که از سفر زمینی یا پیک نیک می رسی و تمام بدنت یک جور چسبناکی هاست که آدم حتی دست های خودش را دوست ندارد . یک جور داغی بدی دارند . از این داغی هایی که وقتی داغیشان را حس می کنی تمام اجزای صورتت به طرف مرکز میل می کنند . یک جور هایی یخند . سرد نیستند یخند . از آن یخی هایی که وقتی داری یخی را از قالبش در می آوری به دستت می چسبد و حس می کنی تا پشت پوست نازک انگشت هایت را دارد می خورد . تشنه اند . گیج اند . نامرتبند و مثل دمپایی های دستشویی وقتی خیس می شوند و آدم رغبت نمی کند پا رویشان بگذارد . ناخن هایشان چرک است . اخمو هستند . بد بو هستند . گوش هایشان چسبی است و موش های دماغشان از دور در آن دو حفره ی بینی شان معلوم است . چشم هایشان قی کرده . آب دهانشان را قورت نمی دهند . و تف هایشان کف می کند مدام . مریض اند . خسته اند . کج اند . خواب آلود و شلخته اند . این روزها . این روزها . این روزها . این گونه اند .

آدم های “خوبی” دور و برم هستند که زیادند . آدم های “بدی” هم هستند که کم نیستند اما خیلی هم توی چشمم نمی زنند . چند نفری هم آدم “خیلی خوب” دور و برم هستند . از جمع این همه آدمی که هستند ، یک نفر حرف من را نمی فهمد . یک نفر درد من را نمی فهمد . و یک نفر به آن همه تارهای حنجره ی من فکر نمی کند وقتی که می لرزند بس که هق می زنم و بعد خشک می شود و تراژدی تک نفره ام به پایان می رسد . نمی فهمند . می دانید چرا ؟ چون همه شان مرا می شناسند . بروم به یک آدم که مرا نمی شناسد بگویم این درد من است ؟ به خدا قسم مثل ابله ها سرش را به نشانه ی تایید بالا و پایین می کند و من شاید در گوشش بزنم و پرتش کنم وسط خیابان تا بمیرد . یک نفر نیست به من بگوید لعنتی ! خسته ای ؟ داغانی ؟ له شدی در این همه مدت ؟ ساکت شده ای چرا این قدر ؟ تو چرا خنده هایت نیست آنجور که بود همیشه ؟ تو چرا تلخ شدی این همه و سنگینی ؟ هیچ کس نیست . می دانید چرا ؟ چون همه مرا می شناسند و هیچ وقت کسانی که تو را بشناسند چانه ات را بالا نمی گیرند و رک به تو نمی گویند “تو چه مرگت شده ؟ ” می دانی چه کار می کنند ؟ یا ترحمت می کنند . یا مهربانی می کنند . یا خشمت می کنند . یا ترکت می کنند . این روزها همه اش دارم به این فکر می کنم که چرا هیچ کسی حرف آن یکی را نمی فهمد ؟ چرا تا من می خواهم حرف بزنم ، آنکه روبرویم نشسته خواه نزدیک خواه دور خواه زن خواه مرد ، خیال می کند می خواهم خوارش کنم ؟ چرا همه به خودشان شک دارند ؟ چرا همه خیز برداشته اند تا تو جمله ات به نقطه برسد و تو را تکه پاره کنند ؟ چرا وقتی یک نفر خسته از راه می رسد و بغضش را می بینید در آن گلوی باد کرده و در آن چشم های مغموم و در آن صدای آرام و می گوید :” من خوب نیستم.” از او دور می شوید . چون می گویید ازش که می پرسم چه شده است حرف نمی زند . می گوید چیزی نیست . خب لعنتی اصرار کن . پیله کن تا این بغض بشکند و آن بدبخت خلاص شود . بغلش بگیر . نگاهش کن . گرمش کن . چرا بلد نیستید شما هیچ کدامتان ؟ چرا همه تان یک مشت سر هم بند شده اید که صرفاً هستید ؟ من به خدا قسم این بودن های سرسری به دلم نمی چسبد . یک نفر نیست حرف مرا بفهمد . یک نفر نیست که یک جور تازه ای آدم را آرام کند . همه شان می خواهند بپرسند امروز چه اتفاقی افتاده است ؟ همه شان می خواهند همه چیز را به بی خوابی ربط بدهند به خستگی به درس به کار به دانشگاه به راه به ترافیک به پول به نمره به استاد به گرانی به مملکت به گواهینامه به احمدی نژاد به سرماخوردگی به بی نظمی به پا درد به دندان عقل به کوفت به زهرمار . یک نفرشان نیست که بگوید دختر حسابی تنگت آمده است . خسته شده ای . حق داری . داد بزن . دعوا کن . یک چیزی را بشکن . همه شان شعر می بافند . همه شان ابله فرض می کنندت . فردایش اس ام اس و زنگ هایشان پشت هم قطار می شود که عزیزم خوبی ؟ د لعنتی ها اگر من خوب بودم در این وامانده که می دانم همه تان می خوانید اراجیف سر هم نمی کردم . هی نپرسید خوبی خوبی خوبی ؟ خوب نیستم ! دارید می بینید همه تان . هی مدام من را کلافه نکنید . مدل مهربانی هایتان را عوض کنید . با یکی تان بشود از درد گفت و نصیحت نکنید . با یکی تان بشود از اشتباه ها گفت و در جا توی چشم آدم نزنید . شما چه تان شده است آدم ها ؟ مگر نه اینکه خوبید ؟ مگر نه اینکه من هم سعی کردم برایتان خوب باشم ؟ دست کم قدری من را بفهمید این روزها . همین روزهاست که استعفا دهم و بگویم نخواستم خدا جان . اگر می دانستم به زور دستم را می گیری و می کشانی و بعد ۲۰ ام به ۲۱ نرسیده می خواهی این طور تک تک موهایم را بکنی لج می کردم نمی آمدم . به شرفم قسم لج می کردم و نمی آمدم . یک نفر نیست من را بردارد ببرد یک جای دور که ماشین نباشد و ترافیک نباشد و راه نباشد و هیچ چیز نباشد و خدا باشد . خدا خیلی بیشتر باشد و من مثل آدم بگویم من نا شکر نیس تم و تو خودت داری می بینی . داری می بینی تو خدا می بینی ! و خدا بگوید که می بیند و می فهمد و من کمی دلم آرام بگیرد که خداهه اگر تحویلم نمی گیرد دست کم دارد مرا می بیند .

خوب نیستم . من خوب نیستم .