فردا ، بیست و دوم خرداد ، جمعه ، اول وقت می روم روزنامه و بعد می روم سر صندوق به مهندس میر حسین موسوی خامنه رای می دهم . کوله پشتی ِ دوربین و لنز و بادی و باطری ام را آماده کرده ام . کارت خبرنگاری صادر شده از فرمانداری را هم روی کوله گذاشته ام که یادم نرود . امشب آرامش خوبی دارم . به این فکر می کنم که چه میرحسین رئیس جمهور بشود و چه (خدای نکرده) نشود ، نه تنها از خستگی های این مدت پشیمان نخواهم شد که به جان خریدنشان را افتخار می کنم .
انگار در حال سقوط از بالای یک بلندی هستی – یک کوه . یک پل . یک ساختمان چند ساله . یک دیوار آجری . همه چیز در لحظه صفر می شوند . همه چیز با تو از بالا می افتند می شکنند سقوط می کنند . گاهی حتی افتادن خودت را در یک آینه ی بزرگ می بینی و دست و پا زدن و معلق ماندنت را . کاش نمی دیدم . بلند می شوی تکه تکه هایت را از روی زمین جمع می کنی . لبخند می زنی . پاهایت را به خودت بند می کنی . راه می روی .
مجموعه ای از تمام دلتنگی های احمقانه ی کوچک است ، بهمن ماه ، برای من . دلتنگی های آرام و ساده و شادمانی که تمام شور کودکی ام را در آویختن آذین های رنگین به دیوارها می دیدیم . ریختن تمام صدایم به حنجره . روزهای جشن های طولانی . سرودهایی که هر سال بهتر از سال قبل از حفظ بودیمشان . تمام غروری که از نگاهمان سرریز می کرد وقتی در گروه سرود در صف اول می خواندیم . معلم های پرورشی برایمان بزرگ می شدند . درس ها فراموش می شدند و دهه ای شیرین می شد با شیرینی های جشن های نا تمام . زرورق ها و فانوس های رنگینی که با کاغذرنگی و قیچی درست می کردیم .هزار بار راه پله ها را دویدن برای چسب گرفتن از دفتر . کلاس چندی پرسیدن های دفتردار و ضبط های کوچک تک کاسته ای که بر دوش معلم پرورشی حمل می شد . بهاران خجسته باد را هی فریاد کردن . به لاله ی در خون خفته و نفس گرفتن هایمان که نفس کم نیاوریم . بهمن برای من مجموعه از دلتنگی های ساده ی کودکانه است که از آن همه شور ، اشکش به جا مانده و احساس ترحمش . احساس ترحمی که فریاد نوجوانی ام از دیوارهای مدرسه بالاتر نرفت و دویدن ها و سرگروه بودن هایم به کلاس های کوچک دبستانم ختم شد . حس ناراحت کننده ی “وارث” شادی نسلی بودن . نسلی که شورهایش را به گلو ریخت ، تا تمام خیابان ها راه رفت . انقلابی بود ، توده بود ، بسیجی بود ، چپ بود ، خط امامی بود ، هر چه بود یا نبود دلتنگی هایش برای بهمن ماه به قدر من خرد نیستند . یا دست کم دلش برای خودش نمی سوزد .انقلابی کردند ، در تاریخ جوانی تک تک شان ، صدایی ماند . شوری رد باقی گذاشت . اما صفحات جوانی ما را که ورق بزنند ، چیزی جز سگ لرز زدن های نفرت انگیز در صف های طولانی جشنواره ی فیلم و تئاتر فجر چیزی به چشم نمی خورد . بی صدا انتظار کشیدن و خوشی های صد و بیست دقیقه ای . ما … ناراحت کننده است واقعاً … اما وارث شورگرد نسلی هستیم و هر سال میزبان جشن سالگردی که تجربه اش نکردیم . لمسش نکردیم . که این شور ما در گلوی سردمان خشک شد و ماند . که این جوانی مان در صف های طولانی لرزید و دلتنگی های کودکانه مان اشکید و شب ها خواب شد . که هیچ خیابانی برای صدا سر دادن نداریم . که تمام سر اومد زمستون هایمان از جداره های اتوبوس سفرهای کوتاهمان درز نکرد . که حالا هر چه بالا و پایین می شود بر گردن ماست . که با این همه نقص در جامعه مان قد کشیدیم و تا ناله سر دادیم ساکتمان کردند . که هیچ خانه ای پناه بعد از حمله ی تظاهرات های خیالی مان نشد . که اسم ما به عنوان بیچاره ترین نسل تاریخ پر فراز و نشیب معاصر ایران باقی خواهد ماند . آزادی برای ما خاطره ی عصرهای مادرها و پدرهایمان بود و هر بار آواز کردن یار دبستانی من ، تنها اشک به چشمانمان ریخت و ناامیدی به دلمان . حرف نزدیم چون حق نداشتیم . پا نکوبیدیم چون آشوب گر می شدیم . خشم نکردیم چون نمی توانستیم . صدایمان به خیابان نرسید و هیچ هلیکوپتر از بالای سرمان عبور نکرد . شب نامه چاپ نکردیم . ما جای این کارها باید آذین می بستیم . باید سرود های بیست سال پیش را دوباره خوانی می کردیم . ما شیرینی در کلاس ها پخش می کردیم . آنها که نقاشی شان خوب بود کاریکاتور شاه ملعون را می کشیدند . در مسابقه ی شعارنویسی شرکت می کردیم . جام ورزشی فجر برپا می داشتیم . بزرگتر که شدیم ، ویژه نامه ی دهه ی فجر هم چاپ کردیم . جدول روزهای انقلاب را طرح روی جلدمان می زدیم . روی شیشه ی کلاس هایمان پرچم می چسباندیم و بعدش که دهه تمام می شد به درس های عقب مانده مان رسیدگی می کردیم . ما یک نسل ماست و بیخود و مقلد بودیم که تنها پاسداشت گرفتن از دستمان بر می آید و هر جای این مملکت بی سر و سامانمان اتفاقی بیفتد ما اجازه نداریم بپرسیم چرا. ما فقط باید لبخند بزنیم و جشن انقلاب بگیریم و در هیچ خراب شده ای صدای اضافه سر ندهیم. حالا بهمن که می شود ، امتحاناتمان را تمام می کنیم و انتخاب واحدهای ترم بعدمان را انجام می دهیم و استرس بلیت جشنواره ها را می گیریم و ترس جا ماندن از برنامه . از صبح تا شام در گوشمان صدای فریاد و سرود و آهنگ های خوش ریتم قدیمی را می گذارند و انقلابشان را به رخمان می کشند که پس از سی سال به هفتاد سال پیش عقبگرد کرده ایم . و از بس تن هایمان خسته و دل هامان رنجور و ذهن هامان متلاشی اند که تنها دلخوشی مضحکمان انتظار صف های فیلم و با آشناهای تصادفی سلام و علیک کردن و اگر پولی در جیب ماند قهوه ای دور هم خوردن است . ومن … در این نیمه شب سرد تلخ … از این خودم … از این من … از این آدم ِ بهمن ماه ِ دلتنگ ِ نفرت انگیز ِ مضحک و ابله و شور مـُرده حالم به هم می خورد . و تا آخر عمر برای تک تک لحظه هایی که دلم می خواست من هم روی پشت بامی بایستم و به هر کسی که مسبب این روز و روزگارم بود لعنت بفرستم ، حسرت می خورم . به تک تک لحظه هایی که آنها در خیابان ها دویدند و بر هر چه مورد تنفرشان بود شوریدند ، حسادت می کنم و تمام اینها را … “اینجا” می نویسم چون من دیواری ندارم . چون هیچ ستونی از روزنامه های متنوع کشورمان اینها را چاپ نخواهد کرد . چون هیچ جای دیگر نمی توانم شدت آزاردهندگی احساس بیچارگی ام را داد بزنم . که این من ِ خسته ی از همه جا مانده و رانده و مایوس ، انقلاب را به ارث برده است و هنوز دلتنگ که می شود ، پتویی روی پاهایش می اندازد ، خبرهای روز را می خواند و سرودهای انقلابی شما را زیر لب زمزمه می کند … و آرام آرام در این تاریکی درست مثل تمام بیچارگان تاریخ اشک می ریزد و آرزو می کند که کاش در این حالی، که حالاست ، هرگز تقویم را عمر نمی کرد …
خیلی نوشتم اینجا . وقتی تمام شد یک نگاهی انداختم و دیدم چقدر اینها که نوشته ام برای اینکه آدم ها بخوانند ، ننوشتنشان بهتر است تحت هر شرایطی . رفتم و دست هایم را چند دقیقه زیر آب داغ شیر آشپزخانه نگه داشتم . تا قرمز شدند . تا خیلی قرمز شدند . اسکاچ را به دیواره ی قابلمه ی خاکستری گرداندم . دستمال خیس را روی شیشه ی میز آشپزخانه سراندم . صدای ژیژ ژیژ تمیز شدن شیشه ها آمد . زیر نور ِ غلیظ ِ مهتابی زشت ِ آشپزخانه نشستم . دستم را به چانه زدم . و یک بار دیگر تمام آنها را توی ذهنم نوشتم . یک بار دیگر خواندم . این بار هیچ کدام از جمله هایم را پاک نکردم .
من برای رسیدن به او به یک جزیره آمده بودم . یک روزصبح او را دیدم . که لبخند می زد . که سوار قایق بود . که دست تکان می داد . که دور می شد .
من شنا کردن را از مرغ های دریایی یاد گرفتم .
کاش یک بار دیگر بر می خاستی استاد . برمی خاستی و به من تشر می زدی که خنثی نباش دختر ! حرف می زدی با آن لحن ِ خوش ِ صمیمی ات . برخیز و یک بار دیگر از بالای عینک به من و عکس هایم نگاه کن . یک بار دیگر به من درس بده . یک بار دیگر مرا به نوشیدن ِ یک لیوان دوغ ِ خنک به دفترت دعوت کن . و من در آن گوشه ی دنج پر آفتاب به همه جا سرک بکشم . استاد برخیز … یک بار دیگر برخیز … و عکس های مرا با دست های لرزانت بالا ببر و تشویقم کن … من پر از انگیزه شوم و غرور … یک بار دیگر بخند یک بار دیگر ایراد بگیر … و … نه استاد ! کاش یک بار دیگر برمی خاستی … خیلی زود بود … خیلی زود بود برای نبودنت … از جا بلند شو استاد خوبم من هنوز نمی توانم با بوی تند ِ مرگ خو کنم . من سخت دل می کنم . من سخت عادت می کنم . من فراموش نمی کنم . من هرگز هیچ چیز را فراموش نمی کنم . استاد .

یکشنبه های رسانه بعد از کلاس حقوق مطبوعات ، فتوژورنالیسم داریم با بهمن جلالی . آنقدر بی سر و صدا به داخل کلاس می آید که اصلاً آدم نمی فهمد کی آمده است .می آید با لرزش دست ها و خنده های دلنشینش لحن انتقادی و اعتراضی همیشه اش . با طنز تلخ گفتار و ” چی می گی تو ” گفتن های مدام اش . خودش هم کلاس ما را خیلی بیشتر دوست دارد از بس که بحث می کنیم و می خندیم و داد می زنیم . هیچ رقمه از حرفش کوتاه نمی آید و محال است بتوانی حرف خودت را به کرسی بنشانی . خدا نکند با چیزی یا کسی بد باشد که رسماً ترورش می کند . طوری که اگر آدم خودش هم موافق نباشد ، اما در صدد حمایت بر می آید . گذشته از اینکه من را کلی مسخره کرد که در همشهری کار می کنم و هر جلسه هم یک چیزی بار من می کند ( :D ) اما به هیچ وجه نمی توان او را دوست نداشت . مخصوصاً وقتی به این قطعیت می رسی که او چیزهایی را می بیند که بسیاری از ما نمی بینیم . اولش پیش خودم قبول نمی کردم . می گفتم من با این نگاه ریز و دقیقم خیلی هم خوب می بینم . کمی که گذشت باز هم پیش خودم به این نتیجه رسیدم که نه ! درست می گوید … خیلی چیزها را نمی بینم و این نگاه را باید پرورشش داد . تقویتش کرد تا بیشتر و بهتر ببیند . آن روز سر کلاس گفت چند عکس می توانید بگیرید که جمعه باشد ؟ عکس ، جمعه را نشان دهد ! دقیقاً همان حالتی که آدم ها روی دست خودشان می مانند … جمعه ها ، آدم ها روی دست خودشان می مانند .
جلالی ، استاد خاصی است که صمیمیتش را دقیقاً لحظه ای که کوله اش را روی دوشش می اندازد و از سرازیری خیابان پاکستان پایین می رود ، بیشتر از همیشه حس می کنی .
د اگر بر حق هستید پس از چه می ترسید که سرعت ِ اینترنت به صفر میل می کند و راه ِ تلفن ها را مسدود می کنید و کلماتمان را به هم نمی فرستید ؟
از چه می ترسید که اینطور تا یکی دوتا از ما به خیابان می آییم این طور هول می کنید و همه ی سگ هایتان را ول می دهید توی خیابان ؟
اگر ما این قدر اندک و کم و حقیر هستیم پس چرا بر ما چیره نمی شوید ؟
پلیس ِ بزرگ ِ شما توانایی ِ جمع کردن ِ چهار تا خس و خاشاک را ندارد ؟
ماشین پلیس را سبزها دزدیده اند ؟ د خاک بر سرتان ! عذر بدتر از گناه می آورید . روز عاشورا و توی آن ولوله ، چهار تا اغتشاشگر می توانند ماشین ِ پلیس تان را بدزدند . هر جای دنیا این اتفاق افتاده بود می دانید چه عواقبی در پی داشت ؟ … وای بر دروغگویان …
الحمدالله الذی جعل اعدائنا من الحمقا… سپاس خدای را که دشمنان ما را از افراد نادان قرار داد.
آدم ها همین جوری اند دیگر … همین قدر اعتفاداتشان آبکی و پودپودی ست که اداره شان را که تعطیل کنند ، سینه سپر نمی کنند که نمی خواهم از من استفاده ی ابزاری شود . نمی آیم به این تظاهرات به زور جوشانتان . این جور حامیان همان بهتر که میرحسینی و سبز نباشند و بچسبند به احمدی نژادشان . خوش خوشان باشند انگار که پیک نیک می روند . تی تاپ و ساندیسشان را بخورند و با همکارانشان پیاده روی کنند و هر از گاهی عربده ای هم بکشند و حالی هم بکنند . نه ترس ِ حمله ی سگ های گارد ویژه را دارند و نه درد ِ پهلو و پا و بازو . می روند آنجا ، عده را هم می بینند که اتوبوس اتوبوس آدم جمع کرده اند که بریزند توی خیابان ها بگویند ببینید ما بیشتریم … بعضی هایشان هم که در جهل فرو رفته اند و هر چه بگویند باور می کنند . گفته اند هتک ِ حرمت شده است روز عاشورا و امام حسین و اعتقادات مذهبی شان را بازیچه کنند این وسط و تحریکشان کنند که به میدان بیایند . آنها هم آنقدر نادانند که در جا باور می کنند و خونشان هم به جوش می آید مثلاً . می آیند و فردا در اداره و محل کارشان فیش حقوق آخر ماهشان را می بینند و پاداش و اضافه کار و الخ … آن وقت سبزها که به تظاهرات می روند باید جانشان را کف دستشان بگذارند و تی تاپ و ساندیس هم بخورد توی سرشان ، گاز فلفل می زنند و حالشان را جا می آورند و خنده ای هم در کار نیست چون اشک آور ها اجازه نمی دهند . نهایت لطفش این باشد که از دست ِ نیروها در رفته و تاکتیکی اجرا کرده باشند و خوشحال باشند که یک درد کمتر …
چه قابل ترحم است چنین دولتی که در رقابت با اپوزیسیونش می افتد و چه بدبخت است که به یکی تو یکی من راضی می شود . مهم نیست ها … به خدا باعث ِ انبساط خاطرید .
توضیح اینکه : این دسته ی آدمایی که باید کشتشون در معنای اصطلاح به کار رفته / یعنی مخ نوردی می کنند / یعنی دوست داشتنی نیستند / یعنی لج ِ آدم را در می آورند . / یعنی خوشایند نیستند .
من می خواستم راوی باشم و نه قاضی . پای مرا به قضاوت کشاندند . می خواستم یک گزارشگر باشم و نه یک نقاد ِ تندگو . پایم را به نقدهای پر التهاب کشاندند . می خواستم جانبدارانه ننویسم و حرف نزنم . می خواستم متعصب نباشم . خبر بدهم و عقایدم را تحمیل نکنم . نشد . نگذاشتند . و امروز بخشی از من حاصل ِ جامعه و مملکتی ست که متعلق به خواصی متحجر و نادان است . جامعه ای که جایی برای من و افکار و رشد و پروازم ندارد . جامعه ای که در آن دولتش می کوشد به من تلقین کند که “اضافی” هستم . دو راه می ماند . یا می مانم و می جنگم برای گرفتن سهمم . یا می روم و جایم را به دیگران می بخشم ..
دیروز نوشتم . امروز هم . و از این به بعد سعی می کنم هر روز بنویسم . این فضا برای نوشتن ِ من هنوز بسیار جا دارد … مانده ام و می جنگم …






