اعتماد ، اگر زخم خورد ، به شک آلوده می شود . تمام رابطه زیر سوال می رود و رابطه ای که به شک آلوده باشد ، امکان پرسیدن هر سوالی در آن وجود دارد . احتمال گرفتن هر ایرادی می رود و این طور رابطه نه با یک عامل بیرونی و خارجی و بیگانه ، که به دست طرفی که شک را بر طرف نمی سازد ، ویران می شود . اعتماد اگر آسیب دید ، خیلی زمان می برد تا ترمیم شود و زمان ِ صرف آن را معالجه نخواهد کرد . رابطه ی مریض دوام نمی آورد . یک جا که هیچ کس به ذهنش خطور پیدا نمی کند ، از هم می پاشد و تمام می شود .
اعتماد ِ این مردم ، چرک کرده است و این دولت مثلاً روی کار آمده ، تا قیام ِ قیامت هم اگر انکار کند ، اعتماد ِ از دست رفته ی این مردم برنخواهد گشت و در جامعه ای که ناباوری و دروغ رایج شود ، کودکان بیش از هر قشر دیگر لطمه می بینند . چون اعتماد کردن را یاد نمی گیرند و شکاک و بدبین بار می آیند .در این روزهای زشت ، بیشتر مراقب کودکان اطرافمان باشیم . آنها گناهی ندارند … آنها … به واقع هیچ گناهی ندارند .
پ.ن : مشتاق اتفاق های تازه ی زندگی شخصی ام هستم و هر روز ریشه می دوانم و سبزتر می شوم .
حالا شب است که دارم می نویسم .ساعت ده و سی دقیقه ی شب ِ سیزدهم خرداد . فردا بیست و یک ساله می شوم . صفحه ی دو ی روزنامه ی کلمه سبز را بسته ام وتاکسی گرفته ام و به خانه آمده ام . بیشتر از آنکه خسته باشم ، غمگین ام . حالم آنقدر ها بد هست که حتی اگر کسی لبخندی به رویم بزند که در لحظه اعتماد کنم ، خود ِ کوچکم را توی بغلش بیندازم و تا فردا شب گریه کنم . آنقدر از اینجا رانده واز آنجا مانده هستم که این شب ِ تولد لعنتی هم حالم را خراب تر کند . همه چیز همانی هست که بود . آدم ها ، صداها ، نگاه ها ، لحن ها ، کلمات ، رنگ ها ، شهرها ، آدم ها آدم ها آدم ها .همه چیز همانی هست که بود فقط تلخی اش دارد حالم را به هم می زند . دیگر حتی بغض ها هم از گلویم پایین نمی روند . در لحظه اشک می شوند . دلم می خواهد از همه دور شوم . از تمام آدم هایی که هر کدامشان به نوعی به بیست سالگی ام گند زدند . از تمام آدم هایی که با تمامشان احساس فاصله می کنم که هیچ کدامشان تکیه گاه ام نبودند . از اتاقم فاصله بگیرم که نامرتب و در هم و کثیف است . از تخت خواب، از آینه ، لباس ها ، نوشته ها ، عکس ها ؛ عطرها . از سردرد های همیشگی و دست درد های عصبی ام . از جواب آزمایش ها و قرص ها و توصیه ها . دلم می خواهد بروم یک جای دور که سبز باشد و آب باشد و دور باشد از تمام جدیدها و سرم را روی زمین بگذارم و آرام و خیلی آرام بمیرم و بشود که بنشینم شما را تماشا کنم که کیف و کشوهایم را زیر و رو می کنید و فلدرهای در هم ام را جستجو می کنید . یک نفرتان ذوق می کند که هارد اکسترنال ام را پیدا می کند و با چشم های گشاد همه ی فلدر هایش را می گردد . تماشایتان کنم که برای عکس آگهی ترحیم ام مستاصل مانده اید و میان این همه عکس قدرت انتخاب ندارید . اس ام اس های گوشی ام را یکی به یکی چک می کنید و از دوست و اشنا خبر می گیرید . من تا به امروز در شب تمام تولدهایم آنقدر خندیده ام و شادی کرده ام و رقص گرفته ام که هیچ کدامتان نتوانید امشب انگ ادا بازی بهم بچسبانید و حالم را بیشتر بگیرید . آنقدر شب تولدم ذوق هدیه های رنگی ام را کرده ام که امشب احساس اشباع شدگی دارم از تمام هیجان های کاذب و بی دوام . هیچ شبی در این همه شب که یادم می آید اینچنین زار و بی رمق خود را حس نکرده بودم . هیچ شبی اینچنین بی اشتیاق به فردا نبوده ام .
باخته ام . من حالا دیگر خیلی چیزها را باخته ام که حتی توان از جا برخاستن ندارم . به قدر پنجاه سالگی ام آدم دیده و شناخته ام . به قدر پنجاه سالگی ام الکی معروف بوده ام و با انگشت نشان داده شده ام . به قدر پنجاه سالگی ام دوستی کرده ام و پتانسیل خرج نشده ای را قایم نکرده ام . دلم می خواست ماندگار شده بودم . حالا که نه اما چند سال آینده یکی از دوست هایم وقتی توی ماشینش نشسته است ناگاه یاد من بیفتد و برای کناردستی اش تعریفم کند . راضیم از اینکه یک معمولی ِ خوب که نه ، معمولی ِ خیلی خوب بوده ام .
حالا … ین دختر که اینجا نشسته است ، هیچش به دخترکان بیست و یک ساله نمی ماند . نه شادی ِ نداشته اش به آنها شباهت دارد و نه این همه توانستن که از خود نشان داده است . شاید … شاید فردا این حرف هایم را انکار کنم اما حرف های یک شب ِ تولد حتماً بیشتر از یک شب معمولی ماندگاری دارد نه ؟ اینجا هم کم که نه ، هیچ نمی نویسم . این یکی هم شاید از دستم در رفت .
یک معجزه … تنها یک معجزه ی کوچک می تواند مرا احیا کند و امروز ، سال هاست که معجزه ها را دور می دانیم و قصه می خوانیم و حکایت می کنیم . اما نه … دیگر معجزه هم نمی خواهم . دلم یک خواب عمیق و طولانی می خواهد که اگر قرار است بعدش بیدار شوم همه چیز زندگی ام با حالا فرق کند . اما من زیاده توقع دارم از خدا انگار . و همیشه انگار “ساده” هایی که خواسته ام زیاد بوده اند . نمی دانم . مرا ببخشد .
بگذریم … خسته ام و بیداری اذیتم می کند . قول می دهم معجزه که نه ، حتی تغییر آرامش بخشی اگر به وقع پیوست ، اینجا بنویسم که جبران این شب ِ لعنتی بشود . شب بخیر .
دلم می خواهد لب یک پنجره بنشینم و یک بعدازظهر ، به گنجشک های روی سیم برق کوچه مان نگاه کنم و حسرت خنگی شان را بخورم …
آهـای , گنجشک های خنگ کوچک ! خیلی خرید که خوشبختی تان را نمی فهمید .
————————————————————————-
غــربال آدم ها را دیده ای ؟
آنها که می مانند و با آرامـش به تو لبخند می زنند.
و آنها که دست و پا می زنند و از مربع های ظریف عبور می کنند.
در حالی که صدای نعره و جیغ و فریادشان ، ذهن تو را خراش می دهد.
آنها که می مانند با بودن های موثرشان.
غــربال آدم ها ، شاید بی رحمانه و قطعاً ضروری است .
به اولیش شک دارم . به دومی اش اطمینان .
پاهایش را که روی زمین می کشید ، خاک بلند می شد و موهای درهم و آشفته اش درجه به درجه روشن تر می شد . لای مژه ها و بین ابروهایش ، گرد و غبار بود . انگشت هایش به طرز نامعمولی خم و کج می شد . دهانش ناگاه به شدت جمع می شد، گویی از چیزی به عجز آمده است . و چشمانش را آنقدر روی هم فشار می داد که اگر می دیدیش ، حس می کردی دارد درد می کشد یا زخمی دارد به شدت خونریزی می کند یا استخوان زانوهایش خورد شده است . گردنش مثل کسی که در تاکسی نشسته و هی به خواب می رود و هی با دست انداز بعدی از خواب می پرد ، روی شانه اش می افتاد . هی روی شانه اش می افتاد . گردنش . گردنش هی روی شانه اش می افتد هی . زیر پلک چپش می پرید و دست هایش را به ناگاه مشت می کرد و روی شکمش می کوبید . محکم . محکم روی شکمش می کوبید دست ها را . بعد گویی که از حال رفته باشد از کمر خم می شد و آرام همان طور که به دیوار گلی پشت سرش کشیده می شد , روی زمین می افتاد و مثل مرده ای که در حال جان کندن باشد شروع به تقلا می کرد . صورتش را به خاک می سایید و چیزی جز دو مردمک قهوه ای اش که هر از گاهی با گشودن پلک هایش نمایان می شد , در آن صورت تمام به رنگ خاکش ، جلب توجه نمی کرد . چند لحظه ای به خودش آنقدر جمع می شد که حرکتش شبیه کرم بود و آدم چندشش می شد . بعد شروع می کرد به چنگ زدن خاک . آنقدر چنگ می زد و که تمام سر پنجه هایش زخم و خونین می شد و دوباره از حال می رفت . گاهی گردنش به راست می چرخید و ناگاه حرکتی به سمت بالا می کرد گویی که برق گرفته باشدش یا کسی در گوشش زده باشد یا چیزی شبیه اینها . همان طور که روی زمین افتاده بود و فاصله ی میان از حال رفتن ها و جان کندن های بعدش کم شده بود , یک بار که از حال رفت همان طور افتاد و مرد و روح از تنش پرید . با چشم های باز قهوه ای اش که آیینه ی دیوار گلی و آسمان آبی بالایش شده بود . با همان صورت خاکی و موهای آشفته و تنی که انگار با خاک شست و شویش داده بودند . شست و شو داده بودند تنش را .با خاک . همان طور که سر پنجه هایش خونین و زخم بود و همان طور که پیچیده بود مثل بچه ای که داخل رحم مادرش جمع و زانو در شکم خوابیده . نه . نخوابیده . مرده . مثل بچه ای که داخل رحم مادرش جمع شده و زانو در شکم مرده است . قهوه ای چشمانش ، آیینه ی آسمان بود و دیوار گلی بالای سرش . خوابیــــ … مرده بود همان طور . همان طور بود مرده .
تلفن را که روی دستگاه شارژ گذاشتم ، خودم را روی فرش پهن کردم طوری که پاهایم را چسبانده بودم به شوفاژ . جوراب مچی کوتاه سفید پایم بود و پاهایم اولش نمی سوخت . بعد که نوک انگشت هایم سوخت ، غلتیدم روی تمام جزوه های پراکنده و روی گوشی و روی اتود و شکلات نصفه نیمه ی روی زمین . به پرده نگاه می کردم که نور دم غروب یک روز برفی ، رنگش را قرمز کرده بود . شلوارم تا زیر زانو بود . تمام پشت دو پایم و ساق ها تا دم مچ یخ کرده بود . دست هایم را تند تند رویشان می کشم که گرم شوند . دلم لحاف می خواهد . بلند می شوم خودم را در آینه قدی جلوی در ورانداز می کنم . شبیه همیشه نیستم . قیافه ام مثل احمق ها شده . خمیازه می کشم و روی جزوه هایم راه می روم . داغی سر انگشتانم از بین رفته . در اتاق آخری را می بندم که سوز می راند به بیرون . ژاکت راه راهم را از روی تخت ور می دارم و تنم می کنم . همین طور که به طرف آشپزخانه می روم ، اس ام اس جواب می دهم و بعد گوشی را روی کابینت آشپرخانه می گذارم . فنجانم سفیدم را از کنار سینک بر می دارم . دانه های قهوه ی صبح تویش خشک شده اند . آب گرم را باز می کنم ، فنجانم را می شورم و چای ساز را روشن می کنم که داغ شود . صدای تلفن می آید ، می روم جواب دهم که قطع می شود ، شماره را نگاه می کنم ، لابد اشتباه زنگ زده است ، ناآشناست . آب چای جوش می آید . چای می ریزم در فنجان . خوشرنگ . گوشی را از روی کابینت بر می دارم . می آیم داخل اتاق . فنجان را روی میز می گذارم ، صدای دیمین رایس را زیاد می کنم ، به هال بر می گردم ، جزوه هایم را از روی زمین جمع می کنم و دسته دسته . بر می گردم به اتاق ، فنجان را از روی میز برمی دارم و لپ تاپ را ور می دارم می آورم بیرون و می گذارم روی صندلی پیانو . دیمین رایس را بلندتر می کنم . جلوی موهایم را شانه می زنم و کش گیس های دو طرفم را باز می کنم و دوباره می بندم . به آشپزخانه می روم تا یک حبه قند بردارم . روی کابینت ها دنبال گوشی ام می گردم . یادم می آید که با خودم به بیرون برده ام . کنار جزوه ها پیدایش می کنم . به شوفاژ تکیه می زنم و پاهایم را جمع می کنم و می نشینم . ساق پاهایم یخ کرده . به قسمت اسپنسر در جزوه رسیده ام ، چای می نوشم و صدای اس ام اس می آید . دیمین رایس دارد می خواند : اَند سو ایت ایز … آه … من چقدر درس دارم . من هنوز امتحان هایم تمام نشده ، دستم را محکم روی جزوه هایم می کوبم تا اتودم را پیدا کنم … چای داغ ، گرمم می کند . حتی ساق پاهایم را . دِ بلواِرز داتر ریپیت می شود و من صفحه ی سی و چندم جزوه ام هستم …
تو اینا رو نمی فهمی . می دونم که فقط دارم واسه خودم می گم .
کلاً دیگه تلاش نمی کنم کسی درست منظورمو بفهمه و جالب اینه که یکی از مواردی که سابق منو عذاب می داد این بود که کسی منظورم رو بد بگیره یا برداشت غلط داشته باشه . یه جورایی یعنی اصل مطلب فراموش بشه دیگه . اونی که من می خوام به مخاطبم بفهمونم ، اونی نباشه که مخاطب من می فهمه . یا … چه جوری بگم بهت ؟ ببین , خب , منظورم اینه که من یه چیز بگم بعد تو دقیقاً همونی که مورد نظر من هست رو از حرفم بیرون نکشی , بعد بیای یه فرضیاتــ … هممممم , متوجه منظورم می شی ؟ خب , یه چیزی بگو یه تغییر بکن یه چمیدونم یه عکس العملی از خودت نشون بده من ببینم چقد فهمیدی , … ببین خب باشه , اوکی از اول , فقط تمام حواستو به من بده , ببین , من داشتم می گفتم که تو حرف من رو نمی فهمی , بعد گفتم که یه جورایی انگار واسه خودم حرف می زنم دیگه , بعدش اومدم برات توضیح بدم که من اخیراً دیگه اصلاً وختم رو صرف نمی کنم تا به آدم روبروم حرفمو درست حسابی حالی کنم , بعد یعنی اینکه تو هر چی خواستی فکر کنی مختاری , فهمیدی ؟ الآن این حرفمو فهمیدی ؟ همین جمله ی آخرمو فهمیدی یا بازم هر چی خواستی تو اون مخ پوکت واسه خودت بافتی ؟ چه جوری حالیت کنم ؟ وایسا ببینم کن یو اسپیک انگلیش ؟ یا نه , هـمممممم , ببین می خوای رو کاغذ برات بنویسم منظورم رو ؟ آخه منظور رو که نمی شه نوشت … خب خب می خوای اصلاً تو خودت کجای حرف منو نمی فهمی من برات بازش کنم . آخه آخه همش واضحه . من دارم می گم من هیچ تلاشی نمی کنم حرفمو بهت بفهمونم . آخه این هم دیگه نفهمیدن داره ؟ اصن مگه فهمش کاری داره ؟ خب من چه جوری بگم که تو متوجه شی . با تو ام ! می گم می فهمی حرفامو ؟
وقتی هوا خیلی سرد است ، وقتی از سرما می لرزی ، وقتی یخ می زنی ، مدت زمان کوتاهی لازم است تا بدنت ، تمام تنت بی حس شود و سردت باشد اما سرما را نفهمی .
تا بی حس بی حس بی حس شوی .
این مدت زمان برای من کوتاه نبود ، بلند گذشت .
اما اکنون دارم روند تدریجی ” بی حسی ” را طی می کنم .
چند روزی فکر کردم که چه بنویسم و چه طور ,,,
این آفتاب سرما خورده با نفس های مریضش حال مرا به هم می زند و
فکر می کنم که : به چیزهایی که دارند هجوم می آورند ، نیاز هست که حضور داشته باشند, و خواست من اجازه نمی دهد.
و = در حالی که
پ.ن : دقیقاً در چه حالی که ؟
,,,
And you know that she’s half crazy
But that’s why you want to be there
And she feeds you tea and oranges
That come all the way from China ,,,
Lyric of “SUZANNE” – Leonardo Cohen





