یا من هو فی عُـلـُـوه قریب .

اى که در عین بلند مرتبه اى ، نزدیک است .

جوشن کبیر – ۳۵

۲۱ خرداد ۱۳۸۹



باز نشر از پست ۲۱ خرداد ۸۸

فردا ، بیست و دوم خرداد ، جمعه ، اول وقت می روم روزنامه و بعد می روم سر صندوق به مهندس میر حسین موسوی خامنه رای می دهم . کوله پشتی ِ دوربین و لنز و بادی و باطری ام را آماده کرده ام . کارت خبرنگاری صادر شده از فرمانداری را هم روی کوله گذاشته ام که یادم نرود . امشب آرامش خوبی دارم . به این فکر می کنم که چه میرحسین رئیس جمهور بشود و چه (خدای نکرده) نشود ، نه تنها از خستگی های این مدت پشیمان نخواهم شد که به جان خریدنشان را افتخار می کنم .

۱۹ خرداد ۱۳۸۹



مریضی ِ ثبتی

من یک نوع مریضی دارم به نام مریضی ثبت کردن . ثبت کردن خاطرات ، دقیقه ها ، اتفاق ها ، صحنه ها . هر چه را که می بینم یک جا باید به نوعی یا مکتوبش کنم و یا تصویرش را حفظ . این مریضی تا بدانجا پیش رفت که دوربین ام را همیشه با کوله و بند و بساطش در صندوق ماشینم می گذاشتم تا هر جا ، هر چه ، هر که و به همین منوال . همین امر باعث شد  زیستن در لحظه را از دست بدهم و به نوعی همیشه به دنبال گره زدن گذشته با آینده باشم . با مرور خاطرات و بازسازی آنها در لحظه هایی که دارند از راه می رسند . این وسط “حال” را نادیده گرفتم . قربانی کردم . از دست دادم . خیلی سعی کردم که این مریضی را بهبود بخشم چون همیشه این وظیفه و وسواس ثبت باعث می شد مدام در استرس از دست دادن لحظات باشم و همان جمله ی معروف : غافل از اینکه خوشبختی همان لحظات و الخ . بعد از مدتی به کسی هیچ چیز نگفتم فقط دوربین را پشت تختم قایم کردم . مدتی در هیچ یک از دفترهایم هیچ ننوشتم و تمام سالنامه هایی که وقت تحویل سال هدیه می گرفتم یا می خریدم و دقت می کردم که صفحه ی پنج شنبه و جمعه اش از هم جدا باشند (تا مبادا حق پنج شنبه یا جمعه ضایع شود و مجبور شوم کمتر و خلاصه تر بنویسم ) ، را به آدم های دیگر بخشیدم . حالا این مریضی ام تا حد زیادی بهبود پیدا کرده است و سعی می کنم لحظه را در لحظه پر از لذت کنم و همین لذت ِ مالامال ، باعث ثبت ذهنی اش شود . حالا آرام تر هستم و با شوق بیشتری می نویسم . عکس گرفتن از لحظات شخصی برایم دغدغه نیست که به نوعی لذت گاه و بیگاه تبدیل شده است . خوشحالم از این موفقیت :)

سیزده خرداد امسال ، هم بیست و دو ساله شدم ، هم متأهل .

:)

۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹



برای زهرا …

می دانی زهرا ؟ هیچ چیز بدتر از صدای آزاردهندۀ آن زن نیست که از پشت تلفن در گوشت داد می زند : دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد . هیچ چیز بدتر از احتمال ترسناکی نیست که به ذهنت حمله می کند . هیچ چیز بدتر از حال ِ چشمان ِ ناباور آدم ها نیست در لحظه ای که در دلشان چیزی می شکند مثل یک خروار کاسه بشقاب چینی ِ گل قرمز . تو را برده بودند زهرا و من تا آن لحظه فکر می کردم در پی اتفاق های قبل تر باز داستان ، داستان ِ همان تفتیش ها و همان کنترل ها و همان اذیت ها ست . کور خوانده بودم زهرا . تو را برده بودند با خودشان . یک اسمس در گوشی ِ من باقی مانده بود که نوشته بودم زهرا ؟ چیزی بگو . که فرستادم اما هرگز به دستت نرسید . پشت بندش زنگ زدم خاموش بودی و آن اتفاق که بالاتر گفتم در دلم به وقوع پیوست . فردایش که نگار گفت و فاطمه کاملش کرد . اینها را می نویسم که بماند ، ثبت شود برای روزی که ما پیروز هستیم و هنگام لبخند های سبزمان بدانیم چه بر تک تک ما رفته است در این روزها . چه لبخند های پر تردیدی داریم این روزها . چه خو کرده ایم زهرا با این تلفیق احساس هایمان . این یک سال که گذشت و چه با درد گذشت. در این مرداب غم دست و پا می زنیم و فرو نمی رویم . یک روز این مرداب می خشکد زهرای خوب . یک روز که دیر نیست و ما فاتحانه سبزی ِ درختانمان را به رخ این گنداب می کشیم .تو حالا در تاریکی نشسته ای . فکرت اینجاست . پیش تک تک این آدم ها . پذیرا باش ما را زهرای نازنین . تک تک ما را پذیرا باش در سلول کوچک ات . تک تک ما در کنارت هستیم و به یادت .

تو می آیی و همین روزهاست  که مثل اردیبهشت ِ پار بنشینیم باز با هم روی چمن های  سبز و شاد باشیم و لبخند بزنیم و عکس بگیریم . زهرا دور نیست و تو خوب می دانی که این روزهای درد رفتنی اند . بخند زیبا ! بخند ای دختر ِ کتاب ها و ترانه ها و نوشتن ها … و بنویس … بنویس که بگذرد … که باید مکتوب کنیم تمام این دردها را . من به لبخند تو فکر می کنم به حرف هایمان پشت میزهای آن رستوران در دو راهی قلهک که با مریم و نگار می خندیدیم و حرف می زدیم از پیروزی . از آیندۀ زیبایی که انتظارش را می کشیدیم . من به برگشتتان فکر می کنم روبروی دانشکدۀ ی زشت ِ من . آسوده نشستن روی چمن های بهار و آزادانه خندیدن هایمان . عکس هایمان و آن امیدواری ِ حاکم بر دل ها و نگاهمان . من به تو فکر می کنم و برای آزادی ات دعا می کنم و به آن نگاه همیشه مطمئن ات همیشه می بالم دوست ِ خوبم .

تو آنقدر محکم و صبور هستی که ما که تو را از دورها به نظاره نشسته ایم هیچ باکمان نباشد جز دوری ات . ایستاده ای با قامت ظریف و روحیۀ ستودنی ات . بی شک غم های این روزها و شوری اشک هایمان را شیرینی ِ روزهایی که در پیش داریم از بین خواهد برد و تاب آوردن ِ تک تک ما به همین بهانه هاست …

برگرد زهرا ، خیلی زود برگرد

روی چون ماهت را می بوسم و دستانت را می فشارم

نیــکو

۳۱ فروردین ۱۳۸۹



زمان ، گرد بر گرد شب ِ من چرخی می زند دیگر بار .

از اینجا که ایستاده ام تا روزهای گذشته و روزهای آینده فاصله ای هست . نقطه ای که روی آن ایستاده ام را  “دور”  معنی می کنم . دور از تمام گذشته های خاطره شده و تمام آینده ی رویا پیچ . از این نقطه که من ایستاده ام فاصله ای هست با آنچه که بوده ام و آنچه که خواهم بود .

نشسته ام روی تخت . به دیوار ها نگاه می کنم . به تمام اشیای اتاق عجیب و شلوغم که انبوهی از قصه ها درون خود جمع کرده ست . به کوچه و این در ها ، ساختمان ها ، آدم ها . به پنجره ها نگاه می کنم و تمام آدم هایی که با شنیدن صدایی کوچک از کوچه پرده را کنار می زنند . و من همیشه به جای نگریستن به اتفاق ، به حواشی اتفاق نگاه کرده ام . چشمانم به جای واکاوی صحنه ی تصادف ، به چهره ی آدم ها خیره شده است که نگران پرده های خانه شان را کنار زده اند . به سرک کشیدن ها نگاه می کنم . بعد باز بر می گردم به خودم . باز فکر کردن از سر می گیرم و با روان نویس زرشکی رنگ روی کاغذ می نویسم : و من قصه گوی تمام شب هایم …

- عنوان برگرفته از شعری ست از اکتاویو پاز .

انگار در حال سقوط از بالای یک بلندی هستی – یک کوه . یک پل . یک ساختمان چند ساله . یک دیوار آجری . همه چیز در لحظه صفر می شوند . همه چیز با تو از بالا می افتند می شکنند سقوط می کنند . گاهی حتی افتادن خودت را در یک آینه ی بزرگ می بینی و دست و پا زدن و معلق ماندنت را .  کاش نمی دیدم . بلند می شوی تکه تکه هایت را از روی زمین جمع می کنی . لبخند می زنی . پاهایت را به خودت بند می کنی . راه می روی .

۲۸ اسفند ۱۳۸۸



ایستاده ام / در آستانه

هشتاد و هشت بر من سخت گذشت . خیلی سخت تر از آنچه که فکر می کردم . خیلی چیزها که بلد نبودم را یاد گرفتم . خیلی چیزها که فکر می کردم بلد هستم را واقعاً بلد شدم . خیلی پوست انداختم . خیلی درد کشیدم . چه بسیار گریستم . چه بسیار خم شدم اما نشکستم . چه بسیار اتفاق بر سرم فرو ریخت که خیالم نمی برد که روزی اینطور بشود . سنگینی خیلی اتفاق ها برایم فرو ریخت . تحمل نداشتم و روزگار تحمل کردنم یاد داد . خیلی بزرگ شدم . خیلی فاصله گرفتم از خیلی ها . از نیمه که گذشت هشتاد و هشت ، تازه دور و اطرافم را شناختم . تازه فهمیدم هیچ کدام آدم ها آن قدری که نشان می دهند شاد هستند ، نیستند . آن قدری که نشان می دهند دوستت دارند ، ندارند . حتی آن قدری که نشان می دهند غمگین هستند ، نیستند … . تازه فهمیدم هر سرزمین با مردمش معنی می گیرد . تازه فهمیدم مبارزه کردن برای زندگی یعنی چه . معنی استبداد را من در هشتاد و هشت یاد گرفتم . معنی آزادی را هم . از این دست مفاهیم تئوری را عینی دانستم و تجربه کردم . تاریخ ساختم . دغدغه هایم رشد کرد . چه کمتر نوشتم اما بیشتر خواندم . چه کمتر حرف زدم و بیشتر دیدم . فهمیده تر شدم . هشتاد و هشت برای من ضربه ای بود که بر سرم فرود آمد و هنوز که هنوز است دارم می چرخم وگیج می خورم . چه بسیار روزهای شادی که در دل هفته های غمگینش پنهان بود . چه بسیار رضایت ها که در دل تاریکم روشن شد . چه بسیار آدم های تازه که شناختم . دنیاهای جدیدی که کشف کردم . هشتاد و هشت برایم خیلی پر گذشت . به یک باره ده سال بزرگم کرد . یادم داد . تربیتم کرد .

حالا آخرین روز این سال عجیب است . بهار خودش را به پنجره های اتاق می کوبد و باید از عید نوشت . و می نویسم . خیلی ساده .

چه دعایی خیر تر از “سر سبزی” روز افزون ؟ : )

گردنه ی حیران لازمم .

۱۴ بهمن ۱۳۸۸



بازنشر / لطفاً با اشک بخوانید

مجموعه ای از تمام دلتنگی های احمقانه ی کوچک است ، بهمن ماه ، برای من . دلتنگی های آرام و ساده و شادمانی که تمام شور کودکی ام را در آویختن آذین های رنگین به دیوارها می دیدیم . ریختن تمام صدایم به حنجره . روزهای جشن های طولانی . سرودهایی که هر سال بهتر از سال قبل از حفظ بودیمشان . تمام غروری که از نگاهمان سرریز می کرد وقتی در گروه سرود در صف اول می خواندیم . معلم های پرورشی برایمان بزرگ می شدند . درس ها فراموش می شدند و دهه ای شیرین می شد با شیرینی های جشن های نا تمام . زرورق ها و فانوس های رنگینی که با کاغذرنگی و قیچی درست می کردیم .هزار بار راه پله ها را دویدن برای چسب گرفتن از دفتر . کلاس چندی پرسیدن های دفتردار و ضبط های کوچک تک کاسته ای که بر دوش معلم پرورشی حمل می شد . بهاران خجسته باد را هی فریاد کردن . به لاله ی در خون خفته و نفس گرفتن هایمان که نفس کم نیاوریم . بهمن برای من مجموعه از دلتنگی های ساده ی کودکانه است که از آن همه شور ، اشکش به جا مانده و احساس ترحمش . احساس ترحمی که فریاد نوجوانی ام از دیوارهای مدرسه بالاتر نرفت و دویدن ها و سرگروه بودن هایم به کلاس های کوچک دبستانم ختم شد . حس ناراحت کننده ی “وارث” شادی نسلی بودن . نسلی که شورهایش را به گلو ریخت ، تا تمام خیابان ها راه رفت . انقلابی بود ، توده بود ، بسیجی بود ، چپ بود ، خط امامی بود ، هر چه بود یا نبود دلتنگی هایش برای بهمن ماه به قدر من خرد نیستند . یا دست کم دلش برای خودش نمی سوزد .انقلابی کردند ، در تاریخ جوانی تک تک شان ، صدایی ماند . شوری رد باقی گذاشت . اما صفحات جوانی ما را که ورق بزنند ، چیزی جز سگ لرز زدن های نفرت انگیز در صف های طولانی جشنواره ی فیلم و تئاتر فجر چیزی به چشم نمی خورد . بی صدا انتظار کشیدن و خوشی های صد و بیست دقیقه ای . ما … ناراحت کننده است واقعاً … اما وارث شورگرد نسلی هستیم و هر سال میزبان جشن سالگردی که تجربه اش نکردیم . لمسش نکردیم . که این شور ما در گلوی سردمان خشک شد و ماند . که این جوانی مان در صف های طولانی لرزید و دلتنگی های کودکانه مان اشکید و شب ها خواب شد . که هیچ خیابانی برای صدا سر دادن نداریم . که تمام سر اومد زمستون هایمان از جداره های اتوبوس سفرهای کوتاهمان درز نکرد . که حالا هر چه بالا و پایین می شود بر گردن ماست . که با این همه نقص در جامعه مان قد کشیدیم و تا ناله سر دادیم ساکتمان کردند . که هیچ خانه ای پناه بعد از حمله ی تظاهرات های خیالی مان نشد . که اسم ما به عنوان بیچاره ترین نسل تاریخ پر فراز و نشیب معاصر ایران باقی خواهد ماند . آزادی برای ما خاطره ی عصرهای مادرها و پدرهایمان بود و هر بار آواز کردن یار دبستانی من ، تنها اشک به چشمانمان ریخت و ناامیدی به دلمان . حرف نزدیم چون حق نداشتیم . پا نکوبیدیم چون آشوب گر می شدیم . خشم نکردیم چون نمی توانستیم . صدایمان به خیابان نرسید و هیچ هلیکوپتر از بالای سرمان عبور نکرد . شب نامه چاپ نکردیم . ما جای این کارها باید آذین می بستیم . باید سرود های بیست سال پیش را دوباره خوانی می کردیم . ما شیرینی در کلاس ها پخش می کردیم . آنها که نقاشی شان خوب بود کاریکاتور شاه ملعون را می کشیدند . در مسابقه ی شعارنویسی شرکت می کردیم . جام ورزشی فجر برپا می داشتیم . بزرگتر که شدیم ، ویژه نامه ی دهه ی فجر هم چاپ کردیم . جدول روزهای انقلاب را طرح روی جلدمان می زدیم . روی شیشه ی کلاس هایمان پرچم می چسباندیم و بعدش که دهه تمام می شد به درس های عقب مانده مان رسیدگی می کردیم . ما یک نسل ماست و بیخود و مقلد بودیم که تنها پاسداشت گرفتن از دستمان بر می آید و هر جای این مملکت بی سر و سامانمان اتفاقی بیفتد ما اجازه نداریم بپرسیم چرا. ما فقط باید لبخند بزنیم و جشن انقلاب بگیریم و در هیچ خراب شده ای صدای اضافه سر ندهیم. حالا بهمن که می شود ، امتحاناتمان را تمام می کنیم و انتخاب واحدهای ترم بعدمان را انجام می دهیم و استرس بلیت جشنواره ها را می گیریم و ترس جا ماندن از برنامه . از صبح تا شام در گوشمان صدای فریاد و سرود و آهنگ های خوش ریتم قدیمی را می گذارند و انقلابشان را به رخمان می کشند که پس از سی سال به هفتاد سال پیش عقبگرد کرده ایم . و از بس تن هایمان خسته و دل هامان رنجور و ذهن هامان متلاشی اند که تنها دلخوشی مضحکمان انتظار صف های فیلم و با آشناهای تصادفی سلام و علیک کردن و اگر پولی در جیب ماند قهوه ای دور هم خوردن است . ومن … در این نیمه شب سرد تلخ … از این خودم … از این من … از این آدم ِ بهمن ماه ِ دلتنگ ِ نفرت انگیز ِ مضحک و ابله و شور مـُرده حالم به هم می خورد . و تا آخر عمر برای تک تک لحظه هایی که دلم می خواست من هم روی پشت بامی بایستم و به هر کسی که مسبب این روز و روزگارم بود لعنت بفرستم ، حسرت می خورم . به تک تک لحظه هایی که آنها در خیابان ها دویدند و بر هر چه مورد تنفرشان بود شوریدند ، حسادت می کنم و تمام اینها را … “اینجا” می نویسم چون من دیواری ندارم . چون هیچ ستونی از روزنامه های متنوع کشورمان اینها را چاپ نخواهد کرد . چون هیچ جای دیگر نمی توانم شدت آزاردهندگی احساس بیچارگی ام را داد بزنم . که این من ِ خسته ی از همه جا مانده و رانده و مایوس ، انقلاب را به ارث برده است و هنوز دلتنگ که می شود ، پتویی روی پاهایش می اندازد ، خبرهای روز را می خواند و سرودهای انقلابی شما را زیر لب زمزمه می کند … و آرام آرام در این تاریکی درست مثل تمام بیچارگان تاریخ اشک می ریزد و آرزو می کند که کاش در این حالی، که حالاست ، هرگز تقویم را عمر نمی کرد …